<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106</id><updated>2011-04-22T02:39:11.177+04:30</updated><title type='text'>Z Factor</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>155</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-8545417291498642797</id><published>2007-05-30T18:41:00.000+03:30</published><updated>2007-05-30T18:55:05.410+03:30</updated><title type='text'>عادت نمي كنيم</title><content type='html'>گاهي به نظر مي رسه كه هرگز عادت نمي كنيم. هرگز. يه تلنگر كافيه تا همه ي جبروتي رو كه نفس نفس جمع كرده و حفظ كرده بودي ول كني و فرو بريزي. گاهي در يك لحظه احساس مي كني كه ديگه طاقت نداري. فكر مي كني تمومه. فكر مي كني پس اين سرطان بدخيم چرا اينقدر طولاني شده؟ چرا نه مي ميري نه زنده مي شي؟ فكر مي كني چرا نمي توني بري؟ اما به كجا؟ نمي دوني. شايد به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم...&lt;br /&gt;داد مي زني. داد مي زني؟ نه حتي داد هم نمي توني بزني. حتما كسي صدات رو مي شنوه. نه نبايد، نمي شه. &lt;br /&gt;سعي مي كني منطقي باشي. منطق؟ چه فكر احمقانه اي. جان من همه مفاهيم كه همه جا كاربرد ندارد. منطق اينجا جايي نداره.&lt;br /&gt; احساس سر در گمي مي كني. نمي دوني چي مي خواي، نمي دوني چي حالت رو خوب مي كنه. حتي نمي دوني مي خواي حالت خوب بشه يا نه؟ دلم امشب مستي مي خواد.. آره، آره خودشه. دلم مي خواد سياه مست بشم.. مي خوام سيگار بكشم و آهنگ گوش كنم. همون آهنگاي قديمي. امشب مي خوام نبش قبر كنم. مي خوام.. آره خودشه اين همون چيزيه كه الان  احتياج دارم بهش. فكر كنم يه كمي ويسكي داشته باشم. امشب منو جواب مي ده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعدي، سعدي عزيز مي گويد همان را كه هرچه گفتي آن نشد كه مي خواستي. كلمات را چيدي اما نفهميدي چرا قادر به رساندن آنچه در دل داري نيستند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حال منت خبر نباشد // در كار منت نظر نباشد&lt;br /&gt;تا قوت صبر بود كرديم // ديگر چه كنيم اگر نباشد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-8545417291498642797?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/8545417291498642797/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=8545417291498642797&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/8545417291498642797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/8545417291498642797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='عادت نمي كنيم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-7801880248740265976</id><published>2007-04-01T18:39:00.000+03:30</published><updated>2007-04-01T19:22:25.249+03:30</updated><title type='text'>سفر قندهار شمال!!</title><content type='html'>اين بارون سيل آساي! ديروز فكر كنم فقط رسالتش اين بود كه ما رو از شمال رفتن بندازه.روز قبلش كه هوا صاف و بي دردسر بود، امروز هم كه ديگه خبري نيست! بارون رو كه ديدم خواستم بگم تو اين بارون نريم ولي چيزي نگفتم. يعني با خودم فكر كردم كه فوقش با يه كمي سختي مي ريم و نهايتا يه ساعت ديرتر مي رسيم ديگه. اما اينجاشو نخونده بودم كه فرداش دوباره همين جا هستم و دارم از تو خونه وبلاگ مي نويسم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه كه افتاديم بارون بود. بارون تند و حسابي. گفتيم تو اين اوضاع هراز ممكنه ريزش كوه و اين بساط ها داشته باشه و تصميم اين شد كه از فيروزكوه بريم. هرچي جلوتر رفتيم بارونه ول كن معامله نبود، كم كم حس كرديم دونه هاش زيادي درشت و سفت اند. گمونم تگرگ بود ديگه و از يه جاهايي ديگه رسما داشت برف مي باريد. بچه ها شروع كرده بودن نق زدن و اينكه چرا اينجوريه و اين چه وضعشه و... كه من گفتم اتفاقا جاده توي برف خيلي هم حال مي ده ! خلاصه هر چي كه پيش رفتيم تند تر و درشت تر و خفن تر شد. والا من كه فكر كنم طول زمستون تو تهران همچين برفي نديده بودم. به جايي رسيد كه گفتم: كدوم خري بود مي گفت جاده تو برف حال مي ده؟!! نهايتا اتفاقي افتاد مشابه هموني كه امسال زمستون تو بعضي مناطق تهران افتاده بود كه ملت شب رو تا صبح تو برف تو خيابون مونده بودن.&lt;br /&gt; ماشين ها كيپ به كيپ تو شايد 7 - 8 لاين! ايستاده بودند و تنها شانس اين بود كه تو قسمتي از جاده بود كه مسير رفت و برگشت جدا از هم هست و حالت اتوبان داره وگرنه كه ديگه واويلايي ميشد كه نمي دونم آخرش كجا بود؟! اين داستان درست بعد از شهر فيروزكوه بود. يعني بيش از نيم راه رو رفته بودم :(  فكر كنم يه دو ساعتي تو اون وضعيت مونده بوديم و منظره اي هم كه مي ديديم هيچ اميدوار كننده نبود. اگه ديده باشيد تو اون جاده مسير رفت و برگشت اختلاف سطح زيادي در حدود شايد 5- 6 متر دارند. ديديم ملت يه جايي رو گير آوردن كه كمي با زور و زحمت از اون مسير مي ري بالا و مي افتي تو جاده برگشت به سمت تهران. جماعتي كه نااميد از رفتن شده بودند خيلي ها مي انداختند و به اين طريق بر مي گشتند. خلاصه ما هم يه كم مشورت كرديم و بالاخره تصميم اين شد كه برگرديم. بابا نگران بنزين بود. بچه ها نياز به قضاي حاجت!! پيدا كرده بودند و در ضمن فكر كرديم ممكنه تا صبح تو جاده يخ بزنيم! من كه شخصا با توهم اينكه بهار اومده حتي يك لباس گرم هم بر نداشته بودم. حتي يه پتو يا ملحفه هم برعكس هميشه تو ماشين نداشتيم. خلاصه ي كلام اينكه ساعت 5/2 از تهران به مقصد بابل حركت كرديم و 12 شب دوباره رسيديم تهران!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: اين مطلب روز سه شنبه 7 فروردين نوشته شده و به دلايل نامعلومي تا الان پست نشده بود!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2: شايد هم شانس آورديم كه برگشتيم. چون ما قصد داشتيم شنبه (ديروز) برگرديم كه ظاهرا ديروز هم فيروزكوه ريزش كرده بوده و بسته بوده. پسر عمه ام با خانواده اش ديروز همين بلا سرشون اومده بوده. تصور كنيد كه آدم هم رفتنش و هم برگشتنش اين شكلي بشه ديگه خيلي ستمه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-7801880248740265976?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/7801880248740265976/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=7801880248740265976&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/7801880248740265976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/7801880248740265976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='سفر قندهار شمال!!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-4308939351803116000</id><published>2007-03-21T02:53:00.000+03:30</published><updated>2007-03-21T03:00:21.724+03:30</updated><title type='text'>تبريك؟</title><content type='html'>اين لامصب  چيه ميگن؟ سال نو!  لابد مبارك!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-4308939351803116000?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/4308939351803116000/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=4308939351803116000&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/4308939351803116000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/4308939351803116000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/03/blog-post_21.html' title='تبريك؟'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-4982051718434482483</id><published>2007-03-06T11:55:00.000+03:30</published><updated>2007-03-06T12:16:58.390+03:30</updated><title type='text'>حافظ را با تو ورق زدم</title><content type='html'>نشسته بودم و حافظ مي خواندم، بعد از مدتها ،همان ديوان حافظ خودمان، همان كه خوب مي شناسيش. ورق كه زدم... آخ...همان گل ياسي كه تو لاي كتاب گذاشته بودي.. به خاطر داري؟ يكي از همان صفحاتي بود كه بارها و بارها باهم خوانده بوديمش. چشمانم روي بيت اول خشكيد:&lt;br /&gt;ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد . . . به وداعي دل غمديده ي ما شاد نكرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواندنش را تاب نياوردم و كتاب را بستم و بغض يك ساله را شكستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به خاطر داشته باشي مدتها بود ترك حافظ كرده و به لطايف و نصايح و بعضا غزليات سعدي پناهنده شده بودم. بعد از مدتها كه به سراغ حافظ عزيز رفتم اينگونه داغ دل تازه كرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غزليات عراقيست سرود حافظ &lt;br /&gt;كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز، بازش كردم. ورق زدم و خواندم و خواندم. با بعضي اشعار و بعضي ابيات گريستم :&lt;br /&gt;چندان كه گفتم غم با طبيبان ... درمان نكردند مسكين غريبان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود ... ناز پرورد وصالست مجوي آزارش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با بعضي برايت دعا كردم:&lt;br /&gt;آن سفر كرده كه صد غافله دل همره اوست ... هركجا هست خدايا به سلامت دارش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و با بعضي ... نه حتي يك بيت، حتي لبخندي محو بر لبانم نياورد.&lt;br /&gt; تو بودي. لابلاي صفحه صفحه و ميان سطر سطرش جريان داشتي. عطر نفسهايت را از لابلاي كلمات حس مي كردم. نگاه مهربانت، خنده ها و گريه هايت را مي ديدم. چقدر باهم تك تكشان را خوانده بوديم.:&lt;br /&gt;يارب آن گلبن خندان كه سپردي به منش ... مي سپارم به تو از دست حسود چمنش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصاويرت جلو چشمانم به حركت آمدند. چهره ي نازت ولم نمي كرد. آخرين ديدار، آخرين تماس ها، گريه هاي پشت تلفن، چقدر دوتايي پاي تلفن گريسته بوديم! باها و بارها... نمي دانم چرا؟ به خاطر روزگار؟ بر سرنوشت؟ دنياي بي رحم؟ يا بر خودكرده ها؟ نمي دانم. دلم خواست گوشي را بردارم، شماره ات را بگيرم و باز يكي شويم و دلمان بتپد براي هر لحظه با هم بودن.. دلم خواست باشي. همين الان، همينجا. دلم تو را خواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس كردم من ، من واقعي همانست كه در آن سالها بوده ام و نه آنكه اكنون سعي دارم باشم. با خود فكر كردم اگر برگردي... اگر برگردي، همه ي زندگي را باز بر تو بنا خواهم كرد. همه كس را باز خواهم راند و تنها تو را خواهم خواست. دوباره مي شوم آدم دو سه سال پيش. همان كه خوب مي شناختي. همان كه دوستش داشتي، همان كه... تنها اگر برگردي...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همچنان مي خواندم و مي خواندم. آنقدر خواندم كه ديگر نمي فهميدم چه مي خوانم. ديگر چشمانم سياهي مي رفت و فكرم كار نمي كرد. تا اينكه به اين غزل برخوردم. نمي دانم قبلا خونده بودمش يا نه ولي چنان پريشانم كرد كه مدتها بود چنين حالي به سراغم نيامده بود..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي شام زكوي ما گذر كن . . .  وي صبح به حال ما نظر كن&lt;br /&gt;از ظلمت شب تنم بفرسود . . . يارب شب ظلمتم سحر كن ..........( يارب شب ظلمتم سحر كن)&lt;br /&gt;اي باد سحر بگوي با يار . . .  خود را بر تيغ او سپر كن&lt;br /&gt;گر كشته شوم به داغ هجرت . . . بر كشته ي خويشتن نظر كن&lt;br /&gt;از زلف كمانكشش بپرهيز . . . وز ناوك غمزه اش حذر كن&lt;br /&gt;حافظ اگرت هواي وصلست . . . برخيز هلا و ترك سر كن&lt;br /&gt;چون يار سر وفا ندارد . . . از دست جفاي او سفر كن ............( سفر؟! )&lt;br /&gt;اي دل چو نمي رسي به مقصد . . . دم دركش و قصه مختصر كن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من دم در كشيده و قصه مختصر كردم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: چه نيرويي ست كه بعد اين همه مدت همه ي چيزهايي كه خاك كردي اينطور يهو سر برمي آورد، آن هم تنها با چند بيت شعر و يك  آشناي كوچك؟!&lt;br /&gt; فكر كردم هرگز احساسي كه اينجور انسان را بيتاب و خراب مي كند نمي تواند يك سر داشته باشد. گفتم يعني الان در اين لحظه من هم در تو مي جوشم؟ بهم بگو. تاريخ مي زنم تا اگر روزگاري ورق برگشت شايد بتوانم بدانم. اگر تو هم حال غريبي داري تو هم تاريخ بزن عزيزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزها يه جور عجيبي داري دوباره باهام بازي مي كني. در ترديد و تعليق و بيقراري به سر مي برم. به ندرت احساسم بيجا و بي مورد است. فكر مي كنم به زودي چيزي اين آرامش ظاهري را بهم خواهد ريخت. چيزي از جانب تو كه هنوز نمي دانم خوب است يا بد؟ نمي دانم براي من است يا عليه من؟ نمي دانم و منتظر و نگرانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه: 5/12/1385 ساعت 7 عصر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-4982051718434482483?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/4982051718434482483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=4982051718434482483&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/4982051718434482483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/4982051718434482483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/03/blog-post_06.html' title='حافظ را با تو ورق زدم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-981717214248208346</id><published>2007-03-05T10:58:00.000+03:30</published><updated>2007-03-05T12:19:45.229+03:30</updated><title type='text'>باز هم دستگيري!</title><content type='html'>اين هم نتيجه ي هر گونه تجمعي غير از راهپيمايي پرشكوه 22 بهمن و روز قدس و امثالهم...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://farnaaz.info/archives/002826.html"&gt;http://farnaaz.info/archives/002826.html&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-981717214248208346?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/981717214248208346/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=981717214248208346&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/981717214248208346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/981717214248208346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='باز هم دستگيري!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-2548129438417163317</id><published>2007-01-28T17:09:00.000+03:30</published><updated>2007-01-31T11:33:58.149+03:30</updated><title type='text'>هر دم از اين باغ بري مي رسد!</title><content type='html'>فكر كنم اين &lt;a href="http://herlandmag.net/news/07,01,27,10,51,19/"&gt;لينك&lt;/a&gt; حداقل كاري بود كه مي شد كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به نظرم اگه بچه ها خيلي سريع آزاد نشدند &lt;strong&gt;بايد&lt;/strong&gt; حركتي بكنيم واقعي و نه مجازي. و البته به صورت متحد و هماهنگ. از همين جا هم آمادگيم رو براي حضور در هر حركتي يا اعتراضي  اعلام مي كنم. نمي دونم تصميم و نظر بقيه در اين مورد چيه؟ ولي قطعا نبايد سكوت كرد. متاسفانه دولت فعلي دقيقا همون چيزيه كه قبل از شروع كارش فكر مي كرديم و مي گفتيم. با اين تفاوت كه آب زير كاه تر و بي سر و صدا تر از اوني كه ما فكر مي كرديم همون انديشه ها و تفكرات رو دارن پياده مي كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم فرناز عزيز و دو همراهش خيلي زود و بدون دردسر آزاد بشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: خوب اون طوري كه حتما همه ديگه تا حالا خبردار شدن بچه ها آزاد شدن. نمي دونم موضوع چي بوده و چقدر جدي بوده يا اينكه عواقبي به دنبال خواهد داشت يا به كلي مساله فيصله؟! پيدا كرده؟بهر حال اميدوارم دردسرهاي بعدي نداشته باشه براي هيچ كدومشون و براي ديگران هم پيش نياد!&lt;br /&gt; اول خواستم اين پست رو هم حذف كنم ولي بعد تصميم گرفتم بذارم بمونه فقط براي خودم كه بعدها برام ياد آور خيلي چيزها باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-2548129438417163317?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/2548129438417163317/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=2548129438417163317&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/2548129438417163317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/2548129438417163317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/01/blog-post_28.html' title='هر دم از اين باغ بري مي رسد!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116809087991718223</id><published>2007-01-06T16:57:00.000+03:30</published><updated>2007-01-06T19:18:20.186+03:30</updated><title type='text'>بياييد خائنان را بشماريم</title><content type='html'>فقط دلم مي خواهد بدانم چند درصد خودفروش بي وجود در اين بلاگستان داريم كه بدو بدو ميروند و خودشان را تقديم مي كنند؟ البته تجربه اي كه من از جامعه ي ايراني، آنچه كه از مدرسه ، دانشگاه و هرجاييكه نياز به همراهي همه بوده ، داشتم مي گويد كه نهايتا همه اين كار را خواهند كرد. شايد بازهم مثل هميشه بجز من!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدترين ، بي شرمانه ترين ، مزخرف ترين ، زورگويانه ترين تصميمات را وقتي به مرحله اجرا مي گذارند ملت از ترس دردسر و براي بقا به سرعت و بدون هيچ گونه مخالفت و مقاومت جدي سرشان را مي اندازند پايين و همان مي كنند كه بناست انجام دهند. معمولا حتي كساني كه خيلي بيش از اينها از ايشان انتظار مي رود هم عكس العملشان خيلي متفاوت نيست!! و در نهايت خيلي زود و خيلي راحت همه مي پذيرند كه چاره اي نيست و بايد تبعيت كرد! هميشه اين مساله به شدت مرا دلگير و نااميد كرده و مي كند. همه آنچه كه در اين كشور مشاهده مي شود نتيجه مستقيم همين خصلت هم وطنان است. حجاب اجباري در سطح كشور يكي از بارزترين اين موارد بوده! چه كسي باور مي كرد كه روزي بتوانند چنين كنند؟ و البته همين شده كه كسي همچون احمدي نژاد شده است رييس جمهور اين كشور پهناور!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم دست گذاشته اند روي وبلاگستان و دارند مقدمات اجراي طرح حجاب اجباري در وبلاگ شهر را فراهم مي كنند. مكاني كه تا كنون بيش از هر فضاي ديگر خارج از كنترل بوده و حتي فيلترينگ هم نتوانست آن را مطيع سازد و تحت كنترل آورد. اما اين طرح مي تواند. مي تواند چون ما عادت كرده ايم به اطاعت. به اينكه همه جا كنترلمان كنند. به اينكه تحميقمان كنند و مثال كودكان گولمان بزنند. زماني با وعده حمايت، زماني با تهديد، زماني با نام ساماندهي و... چون عادت كرده ايم به آزاد نبودن، به مقيد بودن. چون ميان ما مثل هرجايي ديگر ترسو و خودفروش فراوان است. مي گوييد نه؟ بياييد بشماريم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من هر يك نفري كه وبلاگش را ثبت مي كند به سهم خود به اين شهر عزيز خيانت كرده و قدمي برداشته رو به سقوط شهر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته بلاگستان مي توانم بگويم ميان همه اجتماعاتي كه قبلا ديده بودم در مواقع لزوم يكدست ترين و هم سوترين بوده. اين چند روز هر چه در اين مورد خوانده ام همگي اعلام كرده بودند كه اين كار را نخواهند كرد و به شدت هم عكس العمل نشان داده بودند. اين طرح به نظرم آنقدر قبيح و وقيحانه هست كه نيازي نيست براي خوب نبودنش استدلال بياوريم و موضوع را تحليل كنيم. با خود مي انديشم آيا هستند بلاگرهايي كه متوجه موضوع نباشند؟! وبلاگستان ديگر شهر شيشه اي ما نخواهد بود. ديگر خانه امن ما نخواهد بود. تبديل خواهد شد به شهري اشغال شده. ما به اينجا آمديم كه خودمان باشيم. كه بگوييم آنچه را در هيچ كجاي ديگر نمي شد گفت. آمديم كه بنويسيم به گونه اي كه پيشتر ها در هيچ رسانه ي عمومي نمي شد نوشت. ما وبلاگستان را آنطوري كه خودمان دوستش داشتيم ساختيم. قوانين خودمان را به آن حاكم كرديم. از خواسته هاي خودمان پيروي كرديم. دردناك است كه با نادانستن يا فقط براي به ظاهر باقي ماندن يا از روي ترس يا هر چيز ديگر دو دستي تقديمش كنيم تا آن را برايمان تبديل كنن به يكي از همان شهرهايي كه ازشان به اينجا پناهنده شده بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا وكيلي يك بار هم كه شده مرد و مردانه، زن و زنانه بياييد و بر روي حرفمان بايستيم و نترسيم و متحد باشيم، اگر همگي اين درك و باور را از اين قضيه داريم كه اين طرح تمام آن چيزهايي را كه به خاطرشان ما به اين شهر كوچك روي آورده ايم و به خاطرشان اينجا را دوست داريم از ما خواهد گرفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116809087991718223?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116809087991718223/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116809087991718223&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116809087991718223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116809087991718223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='بياييد خائنان را بشماريم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116712080829537151</id><published>2006-12-26T11:33:00.000+03:30</published><updated>2006-12-26T16:32:10.466+03:30</updated><title type='text'>مرگ. چقدر راحت، چقدر نزديك!</title><content type='html'>اميد عزيز.&lt;br /&gt;2 - 3 سالي از من بزرگتر بود. 30 -31 ساله! ظاهرا از كرج مي اومده به سمت تهران. دير وقت بوده، نمي دونم شايد خسته بوده، شايد خوابش گرفته. احتمالا زده كنار كه كمي بخوابه يا استراحت كنه؟ نمي دونم؟ هنوز نمي دونم دقيقا چه اتفاقي افتاده؟ ظاهرا چيزي روشن كرده بوده براي گرم شدن. حتما گفته فقط چند دقيقه. حتما هرگز فكر نكرده كه ممكنه خطرناك باشه، گفته حواسم هست. فكر نكرده كه خوابش ببره و... و ديگه نتونه بيدار شه.. نمي دونم تا كي اونجور مونده. نمي دونم پليس پيداش كرده ؟...نمي دونم. نمي دونم..فقط مي دونم كه عمه ي بيچاره ام ديگه اميدي براش نمونده.. مي دونم كه الان ديگه هيچ چيزي تو دنيا آرومش نمي كنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا گفت: بيشتر از خود اميد برا اون مادر بدبختي ناراحتم كه سي سال با هزار بدبختي با هزار اميد و آرزو اين بچه رو بزرگ كرده. همه زندگيش شده اين پسر. چطوري مي خواد تحمل كنه؟&lt;br /&gt;مامان گفت: جونش برا اميد در مي رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه دونه پسر ته تغاري بود. عمه ام خيلي دوسش داشت. دخترا كه همه سالهاست رفته اند سر خونه و زندگي خودشون. مونده بود همين يكي كه ديگه همه ي هم و غم پدر و مادر پيرش بود. و حالا..چهره تكيده ي عمه ام رو مجسم مي كنم. زني كه تو زندگيش سختي زياد كشيده. و حالا اين مصبيبت. واي خداي من چطور مي خواد تحمل كنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بردنش شمال برا خاك سپاري. مامان و بابا هم ديروز رفتند براي مراسم. نشد كه برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ساليه مرتب سايه مرگ رو سر اين فاميل هست و انگار سال به سال هم ناغافل تر و بي رحمانه تر حمله مي كنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم نيست آخرين بار كي ديدمش؟ چند سال پيش؟ چرا دنيا اينطوري شده؟ چرا اينقدر آدما كم همديگرو مي بينن؟ مگه نه اينكه پسر عمه ام بود؟ پس چرا اينقدر دور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از خاطراتي كه از اميد هيچ وقت يادم نمي ره اون روزيه كه :&lt;br /&gt;پيش دانشگاهي بودم. 10 سال پيش! خونه مادربزرگم بودم ( دِتِر ) كه اميد و عمه ام اومدند اونجا ديدن مادربزرگ. اون موقع سرباز بود. مادربزرگم ازش پرسيد:&lt;br /&gt;- سربازي تموم شد؟&lt;br /&gt;+ نه&lt;br /&gt;- چرا؟ تو كه خيلي وقته رفتي؟ چند وقته؟&lt;br /&gt;+ 3 سال !&lt;br /&gt;- مگه سربازي چند ساله؟&lt;br /&gt;+ 2 سال&lt;br /&gt;- پس چرا تموم نشده؟&lt;br /&gt;+ آخه هي شيطوني كردم، هي فرار كردم، هي اضافه خدمت خوردم!!&lt;br /&gt;- پسر جان سربازيتو درست برو زودتر تموم شه راحت شي، بياي به كار و زندگيت برسي. شيطوني نكن ...&lt;br /&gt;و اميد مي خنديد. مي خنديد و مي گفت من مي خوام تموم شه ولي نمي شه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان آره پارسال تابستون بود ، عروسي سميعه. بعد از سالها! آره آخرين باري كه ديدمش اون موقع بود، جلو در سالن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون شب وقتي ماجرا رو شنيدم. بعد چند ساعت كه همينجور موضوع تو ذهنم در گردش بود فكر كردم يعني معشوقي داشته؟ كسي رو دوست داشته؟ كسي دوستش داشته؟ كسي تو اون ساعتها نگران و چشم انتظارش بوده؟ نمي دونم. ولي غصه اش همين برا پدر و مادر پيرش بسه كه نابودشون كنه..&lt;br /&gt;آرزو مي كنم از همه خانواده ها دور باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميد عزيز دعا مي كنم براي آرامش و شادي روانت و از خدا صبر مي خوام براي خانواده ات. براي عزيزانت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم..&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مي رن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون به جا مي مونه...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116712080829537151?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116712080829537151/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116712080829537151&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116712080829537151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116712080829537151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/12/blog-post_26.html' title='مرگ. چقدر راحت، چقدر نزديك!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116689234797987006</id><published>2006-12-23T18:34:00.001+03:30</published><updated>2006-12-23T20:29:58.443+03:30</updated><title type='text'>بازي شب يلدا</title><content type='html'>والا من اين چند روزه يه كمي دور از ماجراها بودم خلاصه كه امروز از همه جا بي خبر اومديم و ديديم &lt;a href="http://blog.pargolak.info/"&gt;اين پرگلك خانوم&lt;/a&gt; يه چيزاي عجيب غريبي نوشته اند و اسم ما رو هم اون زيرش مرقوم فرموده اند و تهدايداتي هم اين وسط صورت گرفته بسي خوفناك!&lt;br /&gt;بعد تازه ما دوره افتاديم ببينيم جريان چيه و همينجوري لينك شديم اين ور و اون ور و ديديم به ، چه خبره! بازم يه شيطنت تازه تو وبلاگستان كه اين بار ما رو هم قاطيش كردن!&lt;br /&gt;البته &lt;a href="http://me-justawoman.blogsky.com/"&gt;يه زن &lt;/a&gt;عزيز هم منو به اين بازي دعوت كردن كه از ايشون هم تشكر مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب من فكر كنم يكي از اون كساني باشم كه خيلي چيزا رو در موردم نمي دونيد!( ببينيد با آدم چي كار مي كنيد؟!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- داراي حافظه اي بس اسفبار هستم به گونه اي كه اگر زماني زندگيتون به ، به خاطر سپاري من ، بسته بود يه جاي خوش آب و هوا تو بهشت زهرا واسه خودتون رزرو كنيد. بارها پيش اومده كه مثلا كسي به من گفته: مي ري تو اتاق فلان چيز رو هم بيار. من رفته ام توي اتاق و برگشته ام و هيچم فلان چيز رو نياورده ام و ... البته به جان عزيزتون قسم كه هرگز عمدي نبوده! آخرين شاهكارم اين بود كه پريروز 5 دقيقه زير دوش بودم و داشتم فكر مي كردم خوب الان چي كار بايد بكنم؟؟ كه يهو يادم اومد: آهان بايد الان با شامپو سرمو بشورم! كور شم اگه دروغ گفته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- هميشه عاشق سياست بازي بودم و فكر مي كردم روزي يكي از مبارزان بزرگ اين مرز پرگهر خواهم شد و نهايتا در راه ميهن جان خواهم سپرد! بارها صحنه تيرباران خود را ديده ام! متاسفانه يا خوشبختانه هيچ وقت تو شرايطي قرار نگرفتم كه بتونم جذب اين گروهك ها بشم يا تو شلوغ كاري ها شركت كنم و دين خودم رو به ميهن ادا كنم و به سلامتي تيرباران بشم! البته اين روزها دارم به اين نتيچه مي رسم كه نهايتا از آلزايمر خواهم مرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- از 10 ، 11 سالگي (حتي شايد كمتر) هميشه به دنبال راهي براي مردن آسون بودم و هميشه از كساني كه به نوعي با اين مسائل آشنا بودن( از جمله اين سالهاي اخير از دختر عمه عزيز كه دانشجوي پزشكي بود) به گونه اي نامحسوس كه شك و شبهه اي ايجاد نكنه در اين زمينه تحقيقاتي به عمل آورده و دروغ چرا ايده هايي دارم ولي هنوز به نتيجه نهايي نرسيده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- آدم بسيار بداخلاق ، سلطه جو و حكومت طلبي هستم! و درعين حال شايد كمي هم زودرنج!(اعترافه ديگه!) آهان سالها فكر مي كردم مصلح اجتماعي هستم و بايد همه آدما رو تاديب كنم. راستش هنوزم بعضي جاها واقعا خودم رو كنترل مي كنم كه به بعضي آدما به خاطر رفتارهاشون تذكر ندم و شاكي نشم. بعضي وقتا هم از پس خودم بر نمي آم و مداخله مي كنم! ( آخه به تو چه ربطي داره كه فلاني با زنش چه جوري رفتار مي كنه يا بچه اش رو چطوري تربيت مي كنه يا حقوق ديگران رو رعايت نمي كنه يا بي ادبه يا...)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- تا ديپلم بگيرم مادر محترم بهم ديكته مي گفتند و عجب اينكه مي گفتند تو اون كلماتي كه دبستان بودي غلط مي نوشتي رو هنوزم غلط مي نويسي! گمونم از اون بيماريهاي مادرزادي باشه كه علاج هم نداره؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- امممممم بگم؟ نه بابا ولش كن آدم كه به خاطر يه بازي خودكشي نمي كنه كه، مي كنه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اينا رو همه رو گفتيم؟ همه اش هيچي، قسمت دردناك قضيه اينجاست كه من بايد 5 نفر رو هم به اين بازي دعوت كنم. واي از اون كه يه مهموني بخواي بگيري و حتي يه آشنا هم نداشته باشي كه دعوتش كني. تو تمام اين وبلاگستان درندشت يه نفر بود كه شايد شايد مي تونستم اميدوار باشم كه روي ما رو زمين نندازه كه اونم خودش ما رو دعوت كرده!&lt;br /&gt;خوب حالا به هر حال من اين عزيزان رو مي نويسم اميدوارم يكي دو تا شون حداقل لبيك بگن كه ما خيلي ضايع نشيم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- &lt;a href="http://yoota.blogspot.com/"&gt;يوتا خانم عزيز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;2- &lt;a href="http://www.crooning.blogspot.com/"&gt;زمستان است ، كنار آتش&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;3- &lt;a href="http://msh925.persianblog.com/"&gt;لاف گزاف&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;4- &lt;a href="http://www.barsavoush1977.blogfa.com/"&gt;بي سرزمين تر از باد&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;5- &lt;a href="http://wwweblog.persianblog.com/"&gt;آ-د-ت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و البته جناب &lt;a href="http://www.sharagim.net/"&gt;شراگيم &lt;/a&gt;خان اگر كه تا حالا دعوت نشده باشند؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116689234797987006?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116689234797987006/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116689234797987006&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116689234797987006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116689234797987006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/12/blog-post_116689234797987006.html' title='بازي شب يلدا'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116685338877822161</id><published>2006-12-23T09:23:00.000+03:30</published><updated>2006-12-23T18:33:48.453+03:30</updated><title type='text'>يلدايي ديگر</title><content type='html'>بعد از 9 سال بالاخره امسال تو گردهمايي شب يلداي فاميلي شركت كردم! عزيزم مختصاتت دارن روز به روز كمرنگ تر مي شن، عجله كن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته ظاهرا بهم نساخته اين شب يلداي بدون تو. مريض شدم. چي؟ پرخوري؟ نه عزيزم پرخوري رو اون موقعي مي كردم كه شب يلداها راه مي افتاديم و هر آنچه كه مي ديديم مي خريديم و براي شام هم حسابي از خجالت خودمون در مي اومديم و بعدش ديگه ميل نداشتيم هيچ كدوم از اون همه چيزي رو كه خريده بوديم بخوريم! و خوب البته كه به وظيفه خودمون عمل مي كرديم و تا پاسي از شب مشغول خوردن بوديم و نهايتا حتي حال جمع كردن بساطمون رو هم نداشتيم و مستقيم مي رفتيم تو رختخواب! عجب اونكه حالمون هم بد نمي شد!&lt;br /&gt;نه ديشب پرخوري نكردم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116685338877822161?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116685338877822161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116685338877822161&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116685338877822161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116685338877822161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/12/blog-post_23.html' title='يلدايي ديگر'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116540178779243169</id><published>2006-12-06T12:00:00.000+03:30</published><updated>2006-12-06T20:36:16.520+03:30</updated><title type='text'>طعم تلخ آدميان!</title><content type='html'>حس بعضي لحظه ها تلخ تر از اوني هست كه به نوشتن بياد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: البته احتمالا هستند؟! لحظه هايي هم كه حس شاديشون فراتر از كلام باشه... يعني اميدوارم كه باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2: نمي دونم چرا ياد اين جمله افتادم:&lt;br /&gt; " خوش بين اظهار مي دارد كه ما در بهترين دنياي ممكنه بسر مي بريم و بدبين بيمناك است كه مبادا سخن او راست باشد! - ( برانچ كابل) "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اينكه من اون خوش بينه هستم يا اون بدبينه ديگه بماند..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116540178779243169?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116540178779243169/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116540178779243169&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116540178779243169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116540178779243169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/12/blog-post_06.html' title='طعم تلخ آدميان!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116523053401566841</id><published>2006-12-04T14:11:00.000+03:30</published><updated>2006-12-04T16:49:02.290+03:30</updated><title type='text'>پاييز لعنتي</title><content type='html'>يه شب تو اون لحظات خاص، تو اوج هيجان و احساس ناگهان گفتم: نياد اون روزي كه ببينم يكي ديگه جاي من خوابيده؟&lt;br /&gt;با نگاهي سرزنش آميز گفت: مي شه؟!&lt;br /&gt;نگاه غمگين و نااميد از نوع بشرم رو دوختم به چشاي نازشو گفتم: آره مي شه. خيلي راحت تر از اوني كه فكرشو بكني...&lt;br /&gt;منو بوسيد و گفت: نمي شه. نمي شه.&lt;br /&gt;هزاران بار در طول سالهاي با هم بودن گفته بود نمي شه و من آرزو كرده بودم كه هرگز نشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي بالاخره اون روز اومد. شد. خيلي راحت تر از اوني كه فكرشو بكنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه روز سرد پاييز گلدونتو شكستي / مثل عروس گلها تو گلخونه نشستي..&lt;br /&gt;بهار مي آد دوباره ، بازم تو رو مي آرن / مثل گل زينتي ، تو گلخونه مي ذارن&lt;br /&gt;بازم به گلدونت مي گي ، با من بمون هميشه / ميگي كه بي تو مي ميرم ، گل بي گلدون نمي شه...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه اشتباهي مي كنه ، حرفاتو باور مي كنه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چه اشتباهي كردم ، حرفاتو باور كردم... چه اشتباهي كردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك سال گذشت از رفتنت و سه سال از اون فاجعه. هنوز باورم نمي شه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چند روزه يكي داره تو  سرم زمزمه مي كنه: يه روز سرد پاييز گلدونتو شكستي... چرا؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از پاييز متنفرم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116523053401566841?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116523053401566841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116523053401566841&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116523053401566841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116523053401566841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='پاييز لعنتي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116428192755943336</id><published>2006-11-23T14:04:00.000+03:30</published><updated>2006-11-23T15:27:44.126+03:30</updated><title type='text'>خودكشي</title><content type='html'>اين &lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/"&gt;دكتر رضا&lt;/a&gt; يه چيزي نوشته كه برا من تدائي گر خيلي چيزا شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينو به عنوان كسي كه اين مرحله رو لمس كرده مي گم. مي دونيد تصميم قطعي و نهايي برا خودكشي كار خيلي سختيه. يعني تو حتي اگه با تمام وجود و به طور يقين بخواي بميري بازم اينكه به اون نقطه ي نهاييه خودكشي برسي يه فشار و زمان زيادي رو بايد تحمل كني. به نظر من نمي شه كه كسي تو لحظه تصميم به خودكشي بگيره و درجا هم عمليش كنه. اون آدم فلك زده قطعا ساعتها، روزها ، هفته ها وشايد ماه ها ، حتي گاهي سالها به اين موضوع فكر كرده. راههاي مختلفشو براي خودش مرور كرده گاهي حركت كرده ولي نتونسته اون قدم آخر رو برداره. بارها ترسيده، زجر كشيده آرزو كرده كه يه جور راحتي بميره، آرزو كرده يه اتفاق ناگهاني و ناخواسته كار رو براش آسون كنه و بالاخره همه ي توان و جرات و هر چي داشته و نداشته جمع كرده تا به اون مرحله رسيده.&lt;br /&gt;اينكه رگ گردنتو بزني كار آسوني نيست. فكر نكنيد يه لحظه است، كاري نداره و فقط كافيه كه از مرگ نترسيد! نه اصلا اين طور نيست. ترس از مرگ كوچك ترين مشكل سر راه خود كشيه! وقتي كسي اينكارو مي كنه. اونم به اين شكل. جوري كه مي خواد مطمئن باشه كه تلاشش به هدر نمي ره و بالاخره خلاص مي شه، خيلي بي انصافيه به زور برگردوندنش به زندگي و تازه نه حتي در حد همون زندگي قبلي. و بين دو عالم نگه داشتنش و بيشتر و بيشتر عذاب دادنش. خيلي بي انصافيه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اينو مي دونم كه هيچ كس نمي تونه آگاهانه تصميم بگيره و بذاره طرف بميره. به طور غريزي مي خوايم هر كاري بكنيم كه اون شخص زنده بمونه. حتي خود من كه همه اينها رو مي دونم و احساس و خواست اين آدم رو با تمام وجود لمس مي كنم باز هم اگه تو شرايطش قرار بگيرم قطعا با تمام سرعتي كه مي تونم مي رسونمش بيمارستان تمام سعيم رو مي كنم كه طرف نجات! پيدا كنه. به اين كار ايراد نمي گيرم. چون مي دونم كه طبيعي ترين عكس العمل ممكنه و حتي شايد هم بايد اينور باشه.&lt;br /&gt; ولي فقط دلم براي اون آدم سوخت كه اينقدر بيچاره بوده كه همه اين مراحل رو رفته ولي باز نتونسته با آرامش بميره كه هيچ، گرفتار برزخي شده دردناكتر از زندگي سابقش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116428192755943336?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116428192755943336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116428192755943336&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116428192755943336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116428192755943336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/11/blog-post_23.html' title='خودكشي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116344900607995965</id><published>2006-11-13T23:37:00.000+03:30</published><updated>2006-11-14T13:47:27.613+03:30</updated><title type='text'>دتر</title><content type='html'>اين سري كه از شمال مي اومديم مادر بزرگ خيلي پيرمو آورديم تهران. دلش نمي خواست بياد ولي آورديمش. 7 - 8 روزي رو طاقت آورد و بالاخره بابا برش گردوند. اين مدت يه 15 - 16 واحد تعليمات اسلامي گذرونديم زير نظر مادر بزرگ عزيز! واقعا سعي كرد به ما يه چيزايي ياد بده كه شب اول قبر رو كمي راحت تر بگذرونيم!!:)))) يه شب كه ملت مهموني بودند من و اين داداش كوچيكه خونه بوديم پيش مادربزرگ. خلاصه اون شب حسابي به ما درس داد و درس پرسيد و امتحان گرفت و...&lt;br /&gt;فيلمي داشتيم اون شب. از اين داداش كوچيكه( كه البته بيچاره همچين كوچيكم نيست. واسه خودش دانشجوه!) پرسيد:&lt;br /&gt;- اصول دين رو بلدي؟&lt;br /&gt;- نه&lt;br /&gt;- مدرسه نرفتي مگه؟&lt;br /&gt;- چرا؟&lt;br /&gt;- درس نخوندي؟&lt;br /&gt;- چرا&lt;br /&gt;- پس تو مدرسه چي به شما ياد مي دن؟&lt;br /&gt;- تو مدرسه چيزاي بي خود ياد مي دن! :))))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه شب هم گير داده بود به بابا. با لحن تحكم آميز معلمها بهش گفت:&lt;br /&gt;- اصول دين چنده؟&lt;br /&gt;بابا هم با لحن شاگردهاي درس خون جواب داد: 5&lt;br /&gt;- اول؟&lt;br /&gt;- توحيد&lt;br /&gt;- دوم؟&lt;br /&gt;- نبوت&lt;br /&gt;مادربزرگم با لحن معلمهاي خشمگين: عددددل...&lt;br /&gt;:)))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هم اكنون من بر خود واجب مي دانم كه جهت رستگاري همه بلاگرهاي عزيز يه چيزايي اينجا يادشون بدم كه شب اول قبر بدردشون بخوره!&lt;br /&gt;اصول دين 5 است. اول: توحيد ، دوم: عدل ، سوم: نبوت ، چهارم: امامت ، پنجم: معاد روز قيامت. الهي بزرگي سزاوار توست / جلال و قلم نقش ... توست ( يه چيزي تو اين مايه ها)&lt;br /&gt;جميعا صلوات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه ويژگي جالب مادر بزرگم شعر خوندنش بود. با اينكه زني كاملا بي سواده و حدود نود سال سنشه ولي كلي شعر حفظه كه مرتب داره اونا رو مي خونه. بيشترشون جنبه ي اخلاقي دارن و به صورت پند و اندرز هستند ولي بعضياشون واقعا جالبند.&lt;br /&gt;يكي شون كه خيلي برام جالب بود اين بود. مي گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي بخور، منبر بسوزون، مردم آزاري نكن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;) توضيح المسائل: دقت كنيد كه دو مورد اول در فرهنگ مذهبي اونم در اين سطح مساوي با بدترين چيزهاييه كه يه نفر مي تونه انجام بده. با توجه به اين موضوع مي تونه اين عبارت خيلي براتون جالب تر باشه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان يكي از شعر هايي هم كه اين چند روز خيلي مي خوند اين بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلبلان ناله در چمن مكنيد / شكوه از دست يكديگر مكنيد&lt;br /&gt;ما اگر بد بوديم رفتيم / بعد ما بد به يكديگر مكنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر باد گرون بوديم و رفتيم / اگر نامهربون بوديم و رفتيم&lt;br /&gt;شما در خانمان خود بمانيد / كه ما بي خانمون بوديم و رفتيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اگه غلط غلوط داره ببخشيد تكيه به حافظه كردم!)&lt;br /&gt;اينو كه مي خوند يه جوري مي شدم. ناراحت مي شدم. دلم مي گرفت.خيلي. گاهي هم همينو به صورت آواز وار مي خوند كه آدم دوبرابر دلش مي گرفت. (هنوز اعصابم خورد مي شه كه چرا موقع خوندن اينها نياوردم ازش فيلم بگيرم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقع اومدن توي راه واستاديم يه رستوراني كه نهار بخوريم. نمي دونم هيچ وقت قبلا رفته بود رستوران يا نه؟ ولي بهر حال براش جالب بود. وقتي برگشتيم تو ماشين گفت: پول كه باشه نعمت فراوونه. دلم سوخت با خودم فكر كردم كه اينا چه جوري زندگي كرده اند و چقدر دنياشون از ما دور‌ه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئنم كه اين آخرين سفر مادربزرگم به خونه ي ما بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: مامان تو اين مدت ثابت كرد كه چقدر مهربون و معركه است. احترامم بهش دو برابر شد. مامان جان خسته نباشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2:" دتر" به زبون محلي يعني دختر ولي ما از اول به مادربزرگم هميشه مي گفتيم دتر. يعني همه مي گفتن. حتي بچه هاش. دليلشم نمي دونم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن3: بابا بچه آخر خونه بوده و براي پدر و مادرش بي نهايت عزيز. عشقي كه پدربزرگم ومادربزرگم بهش داشتند يه علاقه ي خيلي خاص بود. مادربزرگم اين سري يه روز كه داشت برام حرف مي زد گفت: كاش نزديك بود. حداقل روزي يه بار، هفته اي يه بار ، ماهي يه بار مي ديدمش. دلم براش سوخت كه تو اين سن شايد تنها آرزوش اين باشه كه دردونه اش نزديكش باشه ولي...&lt;br /&gt;اين سري كه رفتيم شمال براي اولين بار 8 ماه بود كه نرفته بوديم. هيچ وقت پيش نمي اومد كه اينقدر طولاني بشه و وقتي وارد شديم پير زن بابا رو بغل كرد و اشك ريخت و من باز هم دلم گرفت... و بازهم ياد پدربزرگم افتادم كه شكر خدا دو ، سه سال آخر زندگيش ما شمال بوديم و عمه ام تعريف مي كرد كه يه روز گريه كرده بوده كه علي دو ، سه روزه اينجا نيومده. نكنه مريض شده؟! پدر بزرگ و مادر بزرگا واقعا سرمايه هر خانواده هستند. نبودنشون خيلي بده. خيلي..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116344900607995965?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116344900607995965/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116344900607995965&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116344900607995965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116344900607995965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='دتر'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116305645789378099</id><published>2006-11-09T10:35:00.000+03:30</published><updated>2006-11-09T10:44:17.910+03:30</updated><title type='text'>شمال، دلگيرتر از هميشه</title><content type='html'>شمال كه مي رم يه جوري مي شم، دلم مي گيره. خيلي زياد. هنوز چشمم دنبال پدربزرگم و خونه اي كه فرخته شد و نمي دونم دچار چه سرنوشتي شد مي گرده. هنوز دنبال دختر عمه ها و پسر عمه هايي هستم كه يه روزگاري بدجوري هم بازي بوديم و يك دنيا خاطره و  حالا هر كدوم زن يا مردي رو در كنار دارن و خيلي هاشون كودكي رو هم در آغوش! و من هنوز انتظار دارم همون آدماي 15 سال پيش رو ببينم با همون حال و هوا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوزم وقتي مي ريم شمال هواي نمناك اونجا كه به صورتم مي خوره منو مي بره تو اون خونه ي كوچيك و حياط بزرگ و با صفاي خونه پدربزرگ و زير درختاي نارنگي و پرتقالش گم مي شم و مي رم تا نوك درخت انجير محبوب همه مون كه تمام تابستان شيره ي حيات اون خونه بود. مي رم زير اون درخت فندق و همه ي بچه ها رو اون زير حاضر مي بينم. ياد مراسم جمع كردن و تقسيم فندق ها مي افتم كه بين ما بچه ها هميشه بدون جرزني انجام مي شد.( اينو يادم باشه تعريف كنم كه حسابي شنيدنيه) مي رم زير داربست اون شاخه هاي مو گوشه حياط كه يه فضاي خيلي دنج و دوست داشتي رو ايجاد كرده بود و خونه ي هميشگي ما بچه ها بود. گوشه گوشه ي خونه رو سرك مي كشم و بچه ها رو مي بينم و بعد راه مي افتم سمت خونه عمه اينا. زير و بم خاطره خاطره ي اون خونه رو هم گشت مي زنم و با بچه ها بازي و شيطنت مي كنم و ناگاه پرت مي شم وسط اتاق سميعه عزيز! تو خونه ي جديد  عمه اينا هستم و تنها وسط اتاق ايستاده ام و منظره هايي هم كه مي بينم هيچ شباهتي به اونچه در خيال مي ديدم نداره! يادم مي آد كه سالها گذشته. پدربزرگ مرده. مادربزرگ به قدري پير و تكيده شده كه وقتي به چهره چروكش ، به چشماي آبي بي فروغش نگاه مي كنم گذر اين سالها رو درش مي بينم و همه چي رو باور مي كنم. چشمايي كه هنوز ميتونه بهت بگه كه زماني چقدر زيبا بوده. چشمايي كه اين سفر تو صورت دختر كوچولوي فوق العاده زيبا و شيرين پيمان ديدم. تو صورت نتيجه ي مادربزرگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور مي كنم كه پدربزرگ سالهاست كه رفته. باور مي كنم كه از اون خونه ها ديگه خبري نيست و باور مي كنم  هم بازي هايي رو كه ديگه هم بازي نيستيم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سفر برام خيلي دلگير بود. بيشتر از هميشه احساس كردم كه چقدر شرايط عوض شده، چقدر آدما و همه چيز عوض شده اند! ديگه خبري از كودكي هاي ما نبود. اون دوره گذشته بود و تموم شده بود و من بي جهت دنبالش مي گشتم. بايد باور مي كردم. دلم مي خواد ديگه هيچ وقت نرم شمال. تا يادم نياد خيلي چيزا رو. تا حس كنم كه اونجا هنوز همه چيز همونجور دست نخورده باقي مونده و مشمول گذشت دردناك زمان نشده. دلم مي خواست كودكي هام رو اونجا دست نخورده نگه دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالها پيش وقتي بعد از پدربزرگ خونه اش فروخته شد با خودم گفتم يه روزي برمي گردم و اين خونه رو دوباره مي خرم. الان اين عهد رو با خودم تجديد مي كنم. اميدوارم يه روزي توان اين كارو داشته باشم و دوست دارم هر وقت دلم گرفت برم و تو اون خونه كوكي هام رو دوباره زندگي كنم. اين سفر دلم گرفت خيلي زياد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116305645789378099?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116305645789378099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116305645789378099&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116305645789378099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116305645789378099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/11/blog-post_09.html' title='شمال، دلگيرتر از هميشه'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116273301110541387</id><published>2006-11-05T16:51:00.000+03:30</published><updated>2006-11-05T16:53:31.130+03:30</updated><title type='text'>يكسال گذشت</title><content type='html'>جمعه سال مهين بود. يك سال گذشت. باورم نمي شه. سالهاست هروقت كه مي رم بهشت زهرا فقط آرزو مي كنم كه نفر بعدي خودم باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهين جان آرزو مي كنم تو حالت حداقل بهتر از ما باشه. اما خانواده ات هنوز داغدارن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116273301110541387?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116273301110541387/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116273301110541387&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116273301110541387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116273301110541387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='يكسال گذشت'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116175419316575001</id><published>2006-10-25T08:51:00.000+03:30</published><updated>2006-10-25T08:59:53.196+03:30</updated><title type='text'>دلم مي خواست خونه بمونم!</title><content type='html'>اين آقاي رييس جمهورتون همين جور بي وقفه دارن حال مي دن بهتون بازم شما گله منديد! واقعا كه آدما موجودات غريب و نمك نشناسي هستند. حقوق مفت و مجاني كه بهتون دادن هيچ حالا هم يهو 4 روز به همه مرخصي با حقوق دادن تا برويد و بخوريد و بياشاميد و از بركات زندگي بهره مند شويد. باشد كه رستگار شويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راستاي حمايت از اين حركت بشردوستانه ي خانمان برانداز ايشان ما هم داريم مي ريم شمال!... نخير خواهش مي كنم، محتاجيم به دعا..!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه هر خوبي بدي هر چي از ما ديديد حلال كنيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116175419316575001?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116175419316575001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116175419316575001&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116175419316575001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116175419316575001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post_25.html' title='دلم مي خواست خونه بمونم!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116168099559090395</id><published>2006-10-24T12:38:00.000+03:30</published><updated>2006-10-24T15:05:46.380+03:30</updated><title type='text'>عيدي بلاگ رولينگ</title><content type='html'>اين دومين باريه كه مي آم مي بينم همه بلاگستان طي يك حركت كاملا انقلابي آپ ديت كرده اند! بعد مي ري مي بيني نه بابا قصه چيز ديگه ايه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بلاگ رولينگ هم ديگه شورشو در آورده ها. آه، نه به اون موقع كه آپ ديت هيچ كي رو خبر نمي داد نه به حالا كه داره به همه حسابي حال مي ده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116168099559090395?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116168099559090395/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116168099559090395&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116168099559090395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116168099559090395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post_24.html' title='عيدي بلاگ رولينگ'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116159945613628431</id><published>2006-10-23T13:17:00.000+03:30</published><updated>2006-10-23T14:12:30.826+03:30</updated><title type='text'>مرضهاي ناشناخته!</title><content type='html'>بي حوصلگي به حدي شدت پيدا كرده كه ديگه حتي حوصله نوشتن هم نيست. واقعا نمي تونم بنويسم. يعني اصولا مخم تعطيل شده. نه تنها نوشتن كه هر كاري كه نياز به فكر كردن داشته باشه رو انگار قادر به انجامش نيستم يا بهتر بگم حوصله ي انجامشو ندارم. واقعا فكر نمي كنم ها! به هيچ چيز ، در هيچ موردي و به هيچ وجه!! خدايا فقط تا حالا اين جوري زندگي نكرده بودم كه اينم دارم تجربه اش مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا اصلا من فعلا حال فكر كردن ندارم حالا مي گيد چي؟ گمونم بايد بيان ببرن ببندنم به گاري :(&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116159945613628431?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116159945613628431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116159945613628431&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116159945613628431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116159945613628431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post_23.html' title='مرضهاي ناشناخته!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116116505634959188</id><published>2006-10-18T13:14:00.000+03:30</published><updated>2006-10-18T17:30:45.243+03:30</updated><title type='text'>خداي من ، خداي شما !</title><content type='html'>قبل از هر چيز يه تشكر حسابي از اين &lt;a href="http://blog.pargolak.info/"&gt;پرگلك&lt;/a&gt; خانوم بسيار متشخص كه ديشب تا پاسي از شب در عين خستگي لطف فرمودن و كامنت دوني خود بلاگر رو هم اضافه كردن اين پايين تا مشت محكمي رو كه اين فيل ترينگ به دهان ما زده بود بهشان پس دهيم!! و بر شماست كه پس از گذاردن هر كامنت صلواتي براي شادي روح &lt;a href="http://blog.pargolak.info/"&gt;ايشان&lt;/a&gt; ختم كنيد. باشد كه از نيكوكاران گرديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شراگيم خان &lt;a href="http://www.sharagim.net/2006/10/post_69.html"&gt;يه بحثي&lt;/a&gt; راه انداخته تو وبلاگش كه وقتي كامنتمو به طور خلاصه نوشتم يه نگاهي به عرض و طولش انداختم ديدم قابل پست تو كامنت دوني مردم نيست. ترجيح دادم اينجا بيارمش تا حتي اگه خونده نمي شه حداقل بعد ها يادم باشه كه چطور فكر مي كردم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم واقعا اينجا همه اينقدر نسبت به عدم وجود خدا يا همون آفريدگار مطمئن هستند يا جو اونقدر سنگينه كه هيچ كسي جرات نمي كنه بگه ته دلش هم كه شده نمي تونه وجود خالق رو رد كنه يا حتي بالاتر از اون بهش اعتقاد داره از ترس اينكه به القابي كه دوستان لطف كردن مزين بشه؟!! به هر حال من هم مثل بيشتر شما بارها و ساعتها و روزها به همه اين چيزها فكر كردم و افكار و عقايدم هم در طول زمان دستخوش تغييراتي بوده اما نهايتا به اينجا رسيدم كه وجود خالق و حضورش تو زندگيم رو واقعا نتونستم رد كنم و هر چي بيشتر پيش رفتم بيشتر ديدمش.&lt;br /&gt;يه زماني خدا برا من موجود بي اهميتي بود كه كافي بود بدونم هست و اون قرآن روي طاقچه كه فقط كافي بود بدوني جريانش چيه. من كاري به دين و مذهب ندارم. كار به عقايد خرافي و غير خرافي پيرامون اديان ندارم (هر چند كه عنادي هم باهاشون ندارم البته تا جايي كه مزاحم زندگيم نباشن) ولي امروز اون چيزي كه بهش ميگيم خدا ،مي گيم خالق براي من يه چيزيه كه تو زندگيم ،تو وجود خودم احساسش مي كنم. برام خيلي پر رنگه. بهش ايمان دارم. و اين ايمان هيچ وقت مغاير با پيشرفت، لذت، بزرگي و جاه طلبي من نبوده. ازم توقع زيادي نداره. براي هر چيز كوچيكي تو زندگيم حتي عبادت خودش هزار جور دستورالعمل و ماده و تبصره و قانون ريز و درشت نداره. حرفش حرف حسابه . مي گه فقط آدم باش. اينكه آدم بودن چيه هم خيلي ساده تر از اونيه كه خودمونو به نفهمي بزنيم. همه مون وقتي مي شينيم پشت سر يكي هزار جور صفحه ميذاريم مي دونيم داريم كار بدي مي كنيم و وقتي داريم حق كسيو مي خوريم و به كسي بد مي كنيم بازم مي دونيم داريم كار بدي مي كنيم. نيازي هم نيست بريم دستورالعمل ها رو بخونيم تا مثلا بفهميم كه غيبت گناه كبيره است و نبايد انجامش داد. يا مثلا اگه به كسي كمكي مي كنيم يا دست كسيو مي گيريم لازم نيست بهمون بگن ثواب داره و وعده بهشت بدن خودمون مي فهميم كه كارمون خوبه و...&lt;br /&gt;من با خداي خودم زندگي مي كنم بهش ايمان دارم و مشكلي هم باهاش ندارم. اونقدرم آزارم نمي ده كه براي رهايي از شرش دنبال يه راهي براي كتمانش باشم. تنبلي هامو گردنش نميندازم و تلاش هام رو هم به همچنين . اونم هميشه غضب آلود ننشسته اون بالا منتظر يه آتو ازم باشه كه حالمو جا بياره. اين خدا رو هم كسي بهم هديه نداده. از اجدادم هم به ارث نبردمش. خودم پيداش كردم. اونقدر باهوش بودم كه بتونم از لابلاي همه اون چيزايي كه سالها و بلكه قرنها به خوردمون دادن پيداش كنم. معتقدم اونقدر هم نزديك و قابل لمسه كه براي رسيدن بهش لازم نيست خيلي راه دوري رفت.اگه هنوز گاهي ذهنتون درگير اين موضوعه جدا توصيه مي كنم يه نگاهي دوباره و بي غرض و مرض درون خودتون بندازيد احتمالا مي بينيدش. اگر هم سالهاست موضوع براتون حل شده و ديگه فكرتون رو مشغول نمي كنه و مشكلي نداريد هم كه هيچ&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;فقط يه چيز ديگه. به نظرم انكار وجود خالق درست مثل اين مي مونه كه يكي بگه من مادري ندارم و از هيچ زني زاده نشده ام. به نظرم زياد منطقي نمي آد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اما در مورد مرگ و زندگي پس از آن: راستش من به حيات بعد از مرگ اعتقاد دارم يعني نمي تونم قبول كنم كه همه چي به اون جنازه اي كه مي ذاريم زير خاك ختم مي شه. البته تصورم از فضاي بعد از مرگ جسماني ،هيچ كدوم از اون چيزهايي نيست كه برامون هميشه تصوير كرده اند. فقط فكر مي كنم كه بعد از از بين رفتن جسم باز هم موجوديت خودمون رو مي تونيم درك كنيم. حالا به نوعي ديگه. البته هيچ اطميناني هم در كار نيست. در واقع مي تونم بگم نمي دونم بعدش چه اتفاقي مي افته. در واقع هرگز هيچ كس با اطمينان نمي تونه بگه. همه ش فقط مي تونه تصورات و تخيلات و نتيجه گيري هاي خودمون باشه كه مستند هم نيست.&lt;br /&gt;حالا كاري با اين چيزها ندارم فعلا. اما بارون و رعد و برق ديشب كه منو از خواب بيدار كرد يه چيز خيلي تازه در خودم بهم شناسوند كه هنوز گنگ و منگ اين دريافت تازه هستم. حتما بعدا يه پست در موردش مي نويسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116116505634959188?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116116505634959188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116116505634959188&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116116505634959188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116116505634959188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post_18.html' title='خداي من ، خداي شما !'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116106658982813612</id><published>2006-10-17T09:42:00.000+03:30</published><updated>2006-10-17T10:09:12.253+03:30</updated><title type='text'>مثل اينكه برقا اومد</title><content type='html'>بازگشت پرشكوه و صلابت بلاگ رولينگ به عرصه وبلاگستان را به عموم ملت هميشه در صحنه بلاگر مخصوصا هموطنان عزيز تبريك و تهنيت عرض... به اين مناسبت در اين مكان جشني برپاست. از شما هم دعوت به عمل مي آيد كه در اين جشن پرشكوه شركت نماييد. باشد كه مشت محكمي شود بر چشم و چال استكبار جهاني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه بار تكبير.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: راستي اين ايده &lt;a href="http://www.dreamlandblog.com/2006/10/13/"&gt;برق شهر&lt;/a&gt; از سرزمين رويايي عزيز بوده .  چرا تو عنوان نمي شه لينك داد؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116106658982813612?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116106658982813612/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116106658982813612&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116106658982813612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116106658982813612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post_17.html' title='مثل اينكه برقا اومد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-116072749631201468</id><published>2006-10-13T11:27:00.000+03:30</published><updated>2006-10-18T13:49:12.663+03:30</updated><title type='text'>رفتن ، هميشه رفتن...</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.k1-online.com/archives/001641.html"&gt;اين پست كيوان&lt;/a&gt; رو كه بسيار زيبا هم نوشته شده ، واقعي واقعي ، از ته دل ، خوندم و اشك هام سيل نشد ولي جاري شد. خط به خطشو لمس كردم. انگار از اول زندگيم هزار بار اين راه رو رفتم. ميشناختمش خط به خطشو.&lt;br /&gt;يادم اومد كه تو اين يكي دو ساله چقدر آدمها ي ديده و نديده رو بدرقه كردم و چقدر همه رفتن ها برام دردناك بوده و همه شون يه بغض تركيده و نتركيده رو با خودشون برام به همراه داشتن. هر يه نفري كه مي ره انگار خالي و خالي تر مي شم. حتي اگه يكي از آدماي اين دنياي جادويي باشه كه براي من هر كدوم يه قلم هستند با يه تفكر موافق يا مخالف، چه اينجا باشند چه اون سر دنيا. ولي انگار باز هم رفتن رو حس مي كنم. با هر كدومشون كمي خالي تر مي شم. نمي دونم اين داستان تا كي و تا كجا ادامه خواهد داشت؟! نمي دونم اين چه بلاييه كه به سر ما اومده كه كعبه آرزوهامون خارج از اين مرزهاست! كه براي پيشرفت بايد از روي خودتو همه چيزت و همه كست بگذري! بهاي سنگيني بپردازي اما بري.&lt;br /&gt;نه اينكه براي من اينطور نيست. نه اينكه من نگاه متفاوتي دارم كه من هم اگر شرايطش را داشتم تا به حال رفته بودم. اما لعنت به اين رفتن ها كه خيلي چيزها  با خود مي برد و بسيار چيزها  بر جاي مي گذارد..!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم به تاريخ پيوسته ها هنوز اثراتشان بر لايه هاي زيرين روحم باقيست و بدون اينكه بدانم تا ابد با هر رفتني داغي كه نمي داني چيست تازه مي شود و سوزش از سر مي گيرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار گرفته و تا به امروز هيچ به من نداده اين راه دراز... با من از رفتن نگوييد، من طاقتش را ندارم. كاش پيدا مي شد كسي كه برايم از ماندن بگويد. از بودن.. دلگرمي مي خواهم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدانم آيا روزي هم من كوله بار خواهم بست...؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-116072749631201468?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/116072749631201468/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=116072749631201468&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116072749631201468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/116072749631201468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='رفتن ، هميشه رفتن...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115607756759812396</id><published>2006-08-20T16:05:00.000+03:30</published><updated>2006-08-20T16:09:27.613+03:30</updated><title type='text'>title بي title</title><content type='html'>1- اين كلاس زبان سركاري اي كه من ترم پيش رفتم فكر كنم مرحمي بود به همه ناكامي هاي تحصيلي سالهاي اخير من!! تنها كسي بودم كه هر دو تا كوئيز رو 100 شدم و فاينالش رو هم با يه اشتباه مسخره 98. حالا دوباره رفتم تعين سطح. اميدوارم اين ترم قابل قبول تر باشه. واقعا دلم مي خواست مي تونستم برم كانون زبان . حيف كه هم ثبت نامشون يه پروژه است و هم راه دورش باعث مي شه احساس كنم به هزينه فرصتش نمي ارزه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- مهموني هاي اين چند روز هرچند كه منشائي بس احمقانه داشتند ولي حسابي مشغولم كردند. به نظرم بد نبود كه دو سه روزي حتي فرصت فكر كردن هم نداشته باشم. دور باشم ، دور از خودم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- و بالاخره يه شب تا صبح حرف زدن با بهزاد بعد از اين همه سال بدجوري چسبيد هرچند كه هر دو هنوز براي چند تا شب تا صبح ديگه حرف واسه گفتن داشتيم ولي حيف كه زمان اون وقتايي كه واقعا مي خوايش هميشه كمه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115607756759812396?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115607756759812396/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115607756759812396&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115607756759812396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115607756759812396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/08/title-title.html' title='title بي title'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115555497112043877</id><published>2006-08-14T13:50:00.000+03:30</published><updated>2006-08-14T15:05:09.936+03:30</updated><title type='text'>تف به اين زندگي</title><content type='html'>الان &lt;a href="http://www.k1-online.com/archives/001574.html"&gt;اين پست كيوان &lt;/a&gt;رو خوندم. به حد مرگ دلم گرفت. يا شايدم به حد مرگ دلم گرفته بود و تازه فهميدم كه چمه! فكر كنم اين دقيقا همون چيزي بود كه به درد اين روزاي من مي خورد. خط به خط شو حس كردم و..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزا خودم نيستم. به شدت انگيزه هاي حيات از من دور شده اند. با اينكه به خودم قول داده بودم بعد امتحان پشتشو بگيرم و برم دكتر و تكليف زندگيم رو روشن كنم و ديگه موضوع رو ول نكنم ولي انگار ديگه حتي اشتياق و انگيزه اي به همچين چيز واجبي هم در من نيست. زندگي به شدت تكراري، خسته كننده و كسالتبارتر از هميشه شده و بيش از هميشه در نظرم احمقانه جلوه مي كنه. هيچ چيزي در من هيجاني ايجاد نمي كنه. هيچ چيز مهمي انگار ديگه در دنيا وجود نداره. با خودم مي گم: كه چي؟! اين همه دردسر و بدبختي كه چي؟! مگه چقدر ديگه مي خوام زندگي كنم كه به دردسرش بيارزه؟!&lt;br /&gt;حس اون پيرمرد 90 ساله اي رو دارم كه ديگه اميدي براي فعاليت و تلاشي تازه ، تحمل رنج ها و سختي ها براي دستيابي به هدفي بزرگ يا آينده اي بهتر براش وجود نداره. انگار همه چي تموم شده و بهترين كار اينه كه منتظر فردا و پس فردا و روزهاي بعد باشي به اين اميد كه يكي از اونها روز آخر باشه. همون روز موعود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم تنهايي اسيرت مي كنه، تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه...&lt;br /&gt;اگه امشب بگذره فردا مي شه، مگه فردا چي مي شه؟! تو مي دوني...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه گمون نكنم &lt;a href="http://habeh.blogspot.com/2006/08/blog-post_13.html"&gt;فردا روز بهتري باشه&lt;/a&gt;! قبلا گفتم بازم مي گم &lt;strong&gt;زندگي رسم خوشايندي نيست&lt;/strong&gt; !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش مي شد براي تنوع هم كه شده مدتي از اين دنيا به دنياي ديگر رفت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115555497112043877?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115555497112043877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115555497112043877&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115555497112043877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115555497112043877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/08/blog-post_14.html' title='تف به اين زندگي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115521357461872929</id><published>2006-08-10T15:51:00.000+03:30</published><updated>2006-08-10T16:10:18.663+03:30</updated><title type='text'>محروميت</title><content type='html'>فكر مي كنيد كسي كه چند روز اينترنت نداشته تازه غذا هم نخورده چه شكليه؟ من الان همون شكلي ام! گفتم كه گفته باشم. با اين كيبورد مسخره هم ديگه نوشتن نتوانم نتوانم!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115521357461872929?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115521357461872929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115521357461872929&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115521357461872929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115521357461872929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/08/blog-post_10.html' title='محروميت'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115451651652107621</id><published>2006-08-02T14:28:00.000+03:30</published><updated>2006-08-02T16:20:34.276+03:30</updated><title type='text'>به جان خودم پرخوري نكرده بودم!</title><content type='html'>ديشب رو تا صبح مشغول نبرد حق عليه باطل بودم! يه زن و مرد غول پيكر نمي دونم چرا و چطور سر از خونه ما در آوردن فكر كنم خواهر برادر بودن؟! اول با دختره مبارزه كردم و ناكارش كردم (البته نكشتمش) اينم بگم كه من هم مثل اونها غولپيكر بودم! خلاصه نوبت رسيد به پسره. اين يكي بدمصب خيلي قدر بود تازه اسباب مبارزه اش هم به من مي چربيد.من فقط يه گرز دسته كوتاه داشتم! يادم نيست اون چي داشت ولي هر چي بود خيلي كارا تر بود و دستش بازتر بود. مبارزه بسيار طولاني بود از خستگي داشتم مي مردم. دلم مي خواست نبرد رو رها كنم ولي مي دونستم اگه شل بيام چه بلايي سرمون مي آد. زني توي خونه بود كه بايد ازش دفاع مي كردم. نمي دونم كي بود؟ به نظرم اوايل خواب شايد همسرم بود ولي آخراش مادرم بود!! نبرد رو به بيرون از خونه كشوندم. مي خواستم از بابت زني كه داخل بود خيالم راحت باشه ولي در خونه انگار بسته نمي شد! بالاخره زدمش زمين. نشستم روش. گرز سنگينم رو بالا بردم چند ضربه زدم و خون از سرش جاري شد ولي انگار نمي تونستم قال قضيه رو بكنم. نمي تونستم بكشمش. دلم مي خواست اين مبارزه نفس گير تموم بشه. با ضربه هايي كه زده بودم مي دونستم كه نيروش تحليل رفته دلم مي خواست بهش رحم كنم ، بلند شم و برگردم توي خونه. مي خواستم تموم شه اما مي دونستم كه اگه ولش كنم دست بردار نمي شه. ميترسيدم بره توي خونه و همسر يا مادرم ؟! رو بكشه. خسته و مستاصل شده بودم. چرا نمي تونستم بكشمش؟ چرا نمي تونستم مغزشو له كنم؟ همونطور كه از كشتن يا له كردن يك سوسك بدم مي آد از اين كار هم بدم مي اومد! تا زماني كه بيدار شم باهاش درگير بودم بالاخره سپيده صبح از خواب بيدار شدم ولي نيمه جان و خسته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت كه تو زندگي به كشتن فردي با چاقو يا وسيله اي اينچنيني فكر كردم هر گاه تصور كردم كه چاقو رو مثلا تو شكمش فرو كنم دريافتم كه هر گز قادر به اين كار نخواهم بود. همونطور كه هر وقت كه راه هاي مرگ رو مرور كردم حتي اون زمانهايي كه با جديت هر چه تمام تر چاقوي تيزي انتخاب كرده به دست گرفتم حتي در اوج عصبانيت و نفرت از زندگي هم بودم هرگز قادر به زدن اون ضربه نبودم.بالا بردمش تمام نيروم رو جمع كردم چشمامو بستم ولي هيچ وقت فرود موفقي نداشتم!&lt;br /&gt;نميتونم چيزي رو توي گوشت فرو كنم يا با ضربه له كنم يا... همونطور كه واقعا نمي تونم حتي سوسكي رو به اين روشها بكشم. معمولا سعي مي كنم با گفتگويي مسالمت آميز راضيش كنم كه از حريم زندگي من خارج شه يا اينكه مسمومش مي كنم و خلاصه از اين روشها استفاده مي كنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اگه زماني با من درگير شديد مطمئن باشيد كه ممكن نيست با شمشير به دو نيم كنمتون يا به ضرب گرز مغزتون رو بريزم تو دهنتون!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115451651652107621?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115451651652107621/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115451651652107621&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115451651652107621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115451651652107621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='به جان خودم پرخوري نكرده بودم!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115410229718123276</id><published>2006-07-28T19:26:00.000+03:30</published><updated>2006-07-28T19:28:17.203+03:30</updated><title type='text'>كجا گريزم؟</title><content type='html'>واقعا گاهي نمي تونم آدما رو درك كنم. چيزي كه ته نداره حماقت آدماست و البته بدجنسي ها شون! گاهي احساس مي كنم از هر چي آدمه خسته ام هر كسي به نوعي آدم رو داغون مي كنه و متاسفانه هميشه بيشترين آزار رو از نزديك ترين كسان مي بيني . البته دليلش هم واضحه نزديكان هستند كه دستشون به آدم مي رسه و مي تونن. از دوستان نزديك بگير تا بستگان نزديك. غريبه ها هرگز توان اين رو ندارند كه آدم رو به اين حد بيازارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; متاسفم. فقط متاسفم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115410229718123276?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115410229718123276/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115410229718123276&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115410229718123276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115410229718123276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/07/blog-post_28.html' title='كجا گريزم؟'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115347531032064651</id><published>2006-07-21T13:16:00.000+03:30</published><updated>2006-07-21T13:18:30.336+03:30</updated><title type='text'>كجا هستم و دارم چه غلطي مي كنم؟!</title><content type='html'>راستش اين مدت براي نوشتن خيلي سرد شده ام. نمي دونم شايد نوعي بيماري وبلاگي باشه؟&lt;br /&gt;!&lt;br /&gt;بعد از 4 ، 5 سال دوباره نشستم سر كلاس. اين سالها حتي از زير كلاس زبان رفتن هم در مي رفتم. بالاخره براي ترم تابستون عزمم رو جزم كردم و رفتم ثبت نام كردم. ولي اين كلاسه به طرز شرم آوري مسخره است. يعني چي؟ الان مي گم. اولش كه رفتم براي تعيين سطح مدير آموزشگاه ازم پرسيد قبلا جايي كلاس رفتيد؟ گفتم بله 10 ترم كانون زبان خوندم ولي ده، دوازده سال پيش الان ساده ترين چيزها هم فراموشم شده. ولي فكر مي كنم خيلي زود راه بيافتم. پيشنهاد كرد ترم يك رو بخونم تا كمي برام يادآوري بشه بعد بيام تعيين سطح بدم. پيشنهاد خوبي بود ولي ترم يك ديگه واقعا چيزاي احمقانه اي رو ياد مي دن. گفتم ديگه يك نه! دو سه تا سوال ازم كرد گفت راست مي گي يك به دردت نمي خوره. بيا برو از دو شروع كن. ما هم عين بچه خوب سرمونو انداختيم پايين و گفتيم چشم. البته اين خواهر كوچيكه كلي بهم گفت كه ترم دو هم مسخره ست و برو دوباره صحبت كن از سه شروع كن حداقل ولي خوب من ديگه حوصله اش رو نداشتم گفتم بي خيال. جلسه اول جا خوردم از سطح بچه ها. هنوز در حدي بودند كه حرفاي معلم رو نمي فهميدن و تلفظاشونم كه ديگه آخر خنده است. خلاصه فيلميه سر كلاس. ساده ترين كلمات رو با كلماتي حتي ساده تر توضيح مي ده و من كه از اين بازي خسته مي شم آخر معنيش رو به فارسي مي گم و به اين ترتيب هم معلم خلاص مي شه و هم شاگردان و هم من! حالا كار به جايي رسيده كه كلمه رو كه مي گه با يه اميدي به من نگاه مي كنه منم معنيش رو مي گم و خلاص! كلي وقت و انرژي به اين ترتيب صرف جويي مي شه. شدم ناجي استاد!&lt;br /&gt;خلاصه اينكه يكي دو جلسه پيش بعد كلاس صدام كرد و گفت به نظر من شما نيازي نيست ترم سه رو هم بخوني شما صحبت مي كني در صورتي كه حتي تو ترم سه هم بچه ها هنوز خيلي نمي تونن صحبت كنن يا همين الان برو ترمت رو عوض كن يا ترم بعد برو چهار!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين از كلاس زبان رفتنمون. البته بي فايده نيستا. تو همين سه هفته كلي وضعيت زبانم تغيير كرده. كلي داره همه چي يادم مي آد. چند وقت پيش با پريسا صحبت مي كرديم گفت: اصلا خودم هم نفهميدم كي زبانم اينقدر پيشرفت كرد؟! و من گفتم: منم اصلا نفهميدم كي زبانم اينقدر تحليل رفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!&lt;br /&gt;يه شاگرد مشتي هم دارم كه هفته اي دو روز سرم با اون گرمه بقيه اش هم كمي مطالعه و اينترنت بازي و كتاب و نوار و ... البته فكر كنم به زودي كمي سرم شلوغ تر بشه. حالا فعلا تو فكر پولم. اين اواخر كفگيره بدجور خورده بود ته ديگ. يه مدت بگذره دوباره نيروم رو جمع مي كنم برا درس خوندن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115347531032064651?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115347531032064651/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115347531032064651&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115347531032064651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115347531032064651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/07/blog-post_21.html' title='كجا هستم و دارم چه غلطي مي كنم؟!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115273907613566808</id><published>2006-07-13T00:27:00.000+03:30</published><updated>2006-07-13T01:11:29.963+03:30</updated><title type='text'>چهارشنبه 21 تير</title><content type='html'>هشت سال بود كه روز تولدم برام تنها يك معني داشت. چهره تو ، صداي تو ، لبخند تو ، بوسه تو ، آغوش تو و... و هديه تو. هيچ وقت از اون آدم هايي نبودم كه هديه گرفتن خيلي هيجان زده شون مي كنه ولي ، ولي هميشه براي دريافت كادوي تولدم از طرف تو هيجان داشتم. هيچ وقت نمي تونستم حدس بزنم كه امسال برام چي داري؟ و هميشه برام يه سورپرايز واقعي بودي. هميشه هديه تو به شدت برام عزيز و دوست داشتني بوده به جز.. به جز يك مورد... مي دوني كدوم؟ آره همون ساعته. همون ساعت ديواري اي كه سه سال پيش براي تولدم خريدي. هيچ وقت دوستش نداشتم. از همون لحظه اولي كه بازش كردم. اون روز تنها باري بود كه روز تولدم با اينكه پيشم بودي احساس خوشحالي نمي كردم! حالم بد بود. نمي دونستم چمه؟ و سعي مي كردم كه خودم رو خوشحال نشون بدم. اون روز گذشت و من بدون اينكه از فاجعه اي كه در حال وقوع بود باخبر باشم فقط بي قرار بودم و هيچ دليل منطقي اي براش نداشتم! آره عزيزم اون ساعت برام فقط يادآور يه خاطره بد بود و بس. ببين احساسي كه روي يه چيزي خرج ميكنيم چقدر تو نتيجه كار تاثير مي ذاره ! به جرات مي تونم بگم اون تنها هديه اي بود كه وقتي مي خريديش تو وجود من ترديد كرده بودي و من هرگز ازش خوشم نيومده بود. هفته پيش بالاخره گذاشتمش تو جعبه اش و بستمش و فرستادمش جايي كه فراموشش كنم !&lt;br /&gt;اما هداياي سالهاي بعدت باز هم با روحت آميخته بود و يكي از زيباترين هاش جاشمعي فوق العاده دل انگيز همراه شمع بزرگي با عطر قهوه بود كه پارسال باهاش روز تولدم رو بهم تبريك گفتي. مي دونم كه هنگام خريدنش من تو وجودت بودم و مثل هميشه يكي بوديم. وسواسي كه تو انتخابش به خرج داده بودي از تمام زواياش پيدا بود و ما يك بار ديگه با عطرش اوج گرفتيم وتو نور ملايمش باز در هم گم شديم. &lt;a href="http://z-factor.blogspot.com/2005/07/blog-post_25.html"&gt;اون شب &lt;/a&gt;رو كه حتما به خاطر داري؟!&lt;br /&gt;بعد از تو خاموش موند و نمي دونم آيا روزي دوباره نور و گرما و عطرش فضاي اتاق و وجودمون رو پر خواهد كرد يا براي هميشه خاموش خواهد موند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولد تو رو بدون هم تجربه كرديم و اين بار نوبت من بود كه بدون حضور تو گذشت سالهاي زندگيم رو به بهانه روز تولد يادآور بشم. دلم مي خواست امروز رو تنها باشم. دلم مي خواست فراموش كنم كه امروز پرونده 28 سالگي رو هم بستم. دلم مي خواست همه يادشون بره كه امروز روز تولدمه و شگفتا كه به ياري خداوند همه هم فراموش كرده بودند! حتي فرزانه! و خدا رو شكر مي كنم كه امروز نبود تو رو ناچار نشدم با كس ديگه اي قسمت كنم. البته آخر شب در يك محفل خونوادگي جمع و جور مراسم خشك و بي روح كيك و شام وكادو طبق رسم اجباري هميشه برگزار شد! ولي خب حسي توش نبود كه تو رو ازم بگيره و خلوتم رو بهم بزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزم امسال نبودي! نبودي كه تولدم رو تبريك بگي.نبودي كه بغلم كني، نبودي كه نگاه مهربونت برام معناي زندگي بشه. نمي دونم به سالهاي عمرم اضافه شده يا نه؟ نمي دونم روزاي بي تو بودن رو بايد بشمارم يا نه؟ بايد از خدا بخوام اين روزها رو به حساب من ننويسن. روزهايي رو كه زندگي نكردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه تو گفتي كه بجاي آرم و گفتم كه نياري / عهد و پيمان وفاداري و ياري؟&lt;br /&gt;نگارا وقت آن آمد كه دل با مهر پيوندي / كه ما را بيش از اين طاقت نماند آرزومندي&lt;br /&gt;نگفتي بي وفا يارا كه از ما نگسلي هرگز؟ / مگر در دل چنين بودت كه خود با ما نپيوندي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفته بودي با تو برخواهم كشيدن جام وصل / جرعه اي نا خورده شمشير جفا برداشتي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي يادم رفته بود بهت بگم. مادربزرگ بالاخره شعله زردش رو پخت ولي نه مثل هر سال مفصل. تو دلش مونده بود. گفت جمع شيد بپزيم حداقل بچه هاي خودمون بخورند. جز سه چهارتا همسايه هم به كس ديگه اي ندادند. ولي.. ولي سهم تو رو گذاشتند كنار كه برات بيارم! منم گذاشتمش تو فريزر. نمي دونم چند سال بايد اونجا بمونه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرم باز آمدي محبوب سيم اندام سنگين دل  /  گُل از خارم برآوردي و خار از پا و پاي از گِل&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115273907613566808?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115273907613566808/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115273907613566808&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115273907613566808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115273907613566808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/07/21.html' title='چهارشنبه 21 تير'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115246803515663712</id><published>2006-07-09T21:28:00.000+03:30</published><updated>2006-07-09T21:33:56.330+03:30</updated><title type='text'>فينال</title><content type='html'>يه ربع ديگه فينال جام جهاني 2006 هم شروع مي شه. فينالي كه نه تنها يه پاش برزيل نيست بلكه حتي آرژانتين و آلمان هم نيستند و نه حتي انگليس يا ديگه لااقل هلند. بابا حداقل ترينيداد و توبوگو ! آخه فرانسه و ايتاليا هم مي شه فينال؟؟؟!! :((&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ايتاليا ببره كه ديگه اين فرانسه بي همه چيز اقلا قهرمان نشه. اااه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115246803515663712?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115246803515663712/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115246803515663712&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115246803515663712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115246803515663712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/07/blog-post_09.html' title='فينال'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115235416205328996</id><published>2006-07-08T13:48:00.000+03:30</published><updated>2006-07-08T13:52:42.066+03:30</updated><title type='text'>سكوت</title><content type='html'>بالاخره تمام شد. البته فعلا !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پر از حرفم ولي فعلا حس نوشتن اصلا نيست. باشه براي بعد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115235416205328996?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115235416205328996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115235416205328996&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115235416205328996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115235416205328996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='سكوت'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115115202230925437</id><published>2006-06-24T15:48:00.000+03:30</published><updated>2006-06-25T04:12:13.620+03:30</updated><title type='text'>شمارش معكوس</title><content type='html'>كمتر از دو هفته ديگه به خروج از اين برزخ مسخره باقي مونده. اتفاق مهمي قرار نيست بيافته . كار باارزشي نكردم كه منتظر نتيجه درخشانش باشم. منتظر نتيجه زحمتي هستم كه نكشيدم. نتيجه يك سال ديگه اتلاف عمر ناعزيز . به هر حال هر چه بود گذشت. اين روزاي پاياني واقعا جانكاه هستند. نه اميدي براي تلاش هست نه جسارتي براي بكل بي خيال شدن. به هر حال مي گذره اين دو هفته هم. ولي بايد به بعدش فكر كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام دوتا عهد با خودم ببندم. يكي اينكه دستي به روي اينجا بكشم و تكليفش رو روشن كنم. خوابهايي براش ديده ام.&lt;br /&gt;و دوم اينكه فرداي امتحان بيام ليست كارهايي رو كه بايد طي تابستون و بعد از اون انجام بدم رو اينجا بنويسم تا آينه دق باشند جلوي چشمم و شما هم اگه حوصله تون اومد كمي سيخ بزنيد بهم و هر كدوم كه انجام شد يكي يكي با هم كنارشون تيك بزنيم.&lt;br /&gt;فكر كنم اول بايد يه فكري به حال كامنت دونيم بكنم كه اون دو سه نفري هم كه احيانا مي آن و گاهي سر مي زنن به در بسته نخورن و من هم بتونم حضور شما رو اينجا بيشتر حس كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول بايد اين دو هفته تموم بشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان قبل از همه اينها هم بايد سري به دوستاني بزنم كه اين مدت به بهانه درسي كه نمي خوندم سراغشون رو نگرفتم و مي دونم كه دلخورند ازم. و اول از همه فرزانه. پس قول مي دم كه هفته اول رو فقط به الواطي بپردازم و بي خيالي كل دنيا. از هفته دوم شروع مي كنم به يه برنامه آدمانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: به يه دوست عزيزي كه يكي از بزرگترين مشوقينم تو درس خوندنه گفتم آخه كه چي؟ تو اين مدت كه معجزه اي قرار نيست اتفاق بيافته ، گفت : تو بخون شايد اتفاق افتاد!&lt;br /&gt;حرف كوچيكي نيستا از روش همينجوري رد نشيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115115202230925437?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115115202230925437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115115202230925437&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115115202230925437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115115202230925437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_24.html' title='شمارش معكوس'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115072857538756844</id><published>2006-06-19T18:07:00.000+03:30</published><updated>2006-06-19T19:27:05.170+03:30</updated><title type='text'>نرو ، نگو نميشه...</title><content type='html'>بعضي لحظه ها دلتنگي آدم چقدر سنگينه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چقدر هم كه مهارش كرده باشي بازم يه تلنگر كافيه كه همه اونچه رو كه زير خاكستر كرده بودي به يك چشم بهم زدن تو وجودت شعله بكشه. اگه ديگه طاقت شعله ها رو نداري بايد مراقب تلنگرها باشي. گاهي يه اسم، گاهي يه عكس ، يه خاطره ، يه جمله... حتي گاهي يه آهنگ. اگه جلوي اوليش نتونستي مقاومت كني و خودتو به امواجش سپردي دومي هم خواهد اومد و سومي و چهارمي و يهو مي بيني كه غرق شدي. مي بيني داغ شدي، عرق كردي ، اشك شدي ، ناله شدي.. چنان شدي كه خودتم نفهميدي چي شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرو نرو نگو نمي شه ، بمون واسه هميشه ....&lt;br /&gt;نگو كه شايد بايد جدا شيم ، نگو نمي شه منو تو ما شيم&lt;br /&gt;نگو كه شايد قسمت همين بود!، كه با سكوت شب آشنا شيم&lt;br /&gt;نگو شكستي عهدي كه بستي ، به اون خدايي، كه مي پرستييييييي....&lt;span style="color:#330000;"&gt; &lt;strong&gt;به اون خدايي كه مي پرستي&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.... به اون خدايي كه مي پرستي&lt;br /&gt;يادته مي گفتي: مهكام مي پرستمت؟!!!!&lt;br /&gt;نگو كه تنها گل بهارم... فقط تو بودي... فقط تو هستي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش منو تو مي فهميديم ، اومدني رفتنيه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كسي تنهاييمو از من نمي دزده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي پرنده ي مهاجر، اي پر از &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;شهوت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; رفتن!، فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو و من...&lt;br /&gt;اي پرنده ي مهاجر ، اي پر از شوق پريدن، خستگي يه كوله باره ، روي رخوت تن من...&lt;br /&gt;مثل يك پلنگ زخمي ، پر وحشت نگاهم ... مي ميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم&lt;br /&gt;وحشت نگاه يه پلنگ زخمي رو تا حالا ديدي؟ من فكر كنم ديدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طاقت من طاقت دل ، طاقت سنگ است...غزل پريده رنگ است ، دل ترانه تنگ است&lt;br /&gt;نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است ... بيا كه وقت تنگ است ... مرا حوصله تنگ است ، مرا حوصله تنگ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر كسي هم نفسم شد، دست آخر قفسم شد ، من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد&lt;br /&gt;اون كه عاشقانه خنديد ، خنده هاي منو دزديد ... پشت پلك مهربوني ، خواب يك توطئه مي ديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چشم من بيا منو ياري بكن....&lt;br /&gt;و يهو مي بيني كه داري باهاش فرياد مي زني: &lt;strong&gt;اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي آآآآآآآآآآآآد&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;، تا قيامت دل من گريه مي خواااااااد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;قصه ي گذشته هاي خوب من، خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;سرنوشت چشاش كوره نميبينه ، زخم خنجرش مي مونه تو سينه...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اون بالا نشستي گوش كن اي خدا ، چه عذابيه به دنيا اومدن...&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115072857538756844?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115072857538756844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115072857538756844&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115072857538756844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115072857538756844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_19.html' title='نرو ، نگو نميشه...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115061983930749516</id><published>2006-06-18T12:06:00.000+03:30</published><updated>2006-06-18T12:07:19.320+03:30</updated><title type='text'>و همچنان جام جهاني</title><content type='html'>درسته باختيم ولي انصافا جلو پرتقال كم نياوردن و قشنگ بازي كردن. جلوي فيگو ، دكو ، اون لامصب كريستيانو رونالدو و ... بازي كردن جرات مي خواد و انصافا پرتقال به زحمت بازي رو برد. حيف! اين تيم كاملا قابليت اينو داشت كه از گروهش بالا بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم شما هم به اين مساله دقت كرديد يا نه ولي ترتيب بازي هامون خيلي بد بود . بهتر بود اولين بازي رو با پرتقال مي كرديم و ضعف ها خودشونو نشون مي دادن و همين بازي خوب رو مقابل مكزيك مي كرديم و شانس صعودمون خيلي بالا بود. حالا عوضش اون از بازي با مكزيك اين از پرتقال كه خب واقعا تيم بزرگي بود واسه خودش و بردنش يكم بعيد به نظر مي رسيد و حالا براي بازي با آنگولا هم ديگه انگيزه اي نمونده. مي ترسم اين يكي رو هم ببازيم :(&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چهار سال ديگه بايد صبر كنيم و كلي خون دل بخوريم كه حالا بريم جام جهاني يا نريم؟ بعد همچين بازي كن هايي داشته باشيم يا نداشته باشيم قرعه مون چطوري بيافته و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم اين برزيل عزيز دل بابا قهرمان بشه كه حداقل اين كام تلخمون يكم شيرين بشه !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115061983930749516?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115061983930749516/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115061983930749516&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115061983930749516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115061983930749516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_18.html' title='و همچنان جام جهاني'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115010092922723408</id><published>2006-06-12T11:56:00.000+03:30</published><updated>2006-06-12T12:02:58.326+03:30</updated><title type='text'>:(</title><content type='html'>خوب مثل اينكه در مورد بعضي حماقت ها حق با شما بود! البته واقعا اين نتيجه حقمون نبود. گل دوم كه كاملا يه اشتباه فردي احمقانه بود بعدش هم كه ديگه همه چيز بهم ريخت. اصلا حماقت اول اون تاكتيك دفاعي مسخره ي نيمه دوم بود. اونم براي تيمي كه نه دروازبان قابل اعتمادي داره نه دفاع افتخار آميزي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال اميد براي صعود كه به كلي از بين رفت ولي اميدوارم دو تا بازي بعدي رو نتيجه قابل قبول تري بگيريم. حيف. حيف. حيف!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: ولي راستش من دلم براي برانكو خيلي سوخت. بعد از گل سوم كه نشونش داد صورتش سرخ شده بود و فقط با حالتي عصبي پيشونيش رو مي ماليد. هر چند واقعا تو اين بازي اشتباه كرد ولي بازم دلم براش سوخت! :(&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115010092922723408?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115010092922723408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115010092922723408&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115010092922723408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115010092922723408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_12.html' title=':('/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-115001758038973211</id><published>2006-06-11T12:38:00.000+03:30</published><updated>2006-06-11T12:56:00.090+03:30</updated><title type='text'>باشد كه زندگي ما هم دستخوش هيجاني شود!</title><content type='html'>دو سه روزه كه براي بازي امروز ايران با مكزيك هيجان عجيبي دارم. طوري كه روز جمعه مي گفتم كي مي خواد تا يكشنبه صبر كنه؟! حالا يكشنبه رسيده و من درگير ساعت هام. ديشب كه با بابا داشتيم بحث مي كرديم ميگفت: دلم نمي خواد زمان بازي هاي ايران برسه (بس كه نگران بازي ها بود! ) و دقيقا برعكس من روزشماري مي كردم ( بس كه به اين تيم اميدوارم! )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم مي خواد ببريم تا حال شماهايي كه فقط نشستيد و يكسره غر زديد و انتقاد كرديد و آيه ياس خونديد و... جا بياد و بلكه كمي شرمنده بشيد! يا اينكه من با اينهمه اعتقادم به برانكو و خوش بينيم به اين تيم ضايع مي شم و سرمو ميندازم پايين و مي آم اينجا مراتب ندامت و غلط كاريم رو اعلام مي كنم! به شرطي كه اگه اون وري شد شما هم اين كارو بكنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا جون من ضد حال نشه ببازيم ها :-s&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: در طول روز همه غلطي مي كنم ، همه جور وقتي هم تلف مي كنم ولي فقط روزي 5/4 ساعت! كه مي خوام بشينم فوتبال ببينم عذاب وجدان مي گيرم و استرس و نگراني و دلشوره و دل پيچه و... درنتيجه هر سه تا بازي رو نصفه نيمه مي بينم و هر سه تا هم كوفتم مي شه :(&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2: امروز به اين فكر كردم كه از اين به بعد روزا بخوابم و شبا درس بخونم! هرچند بدنم ذاتا اصلا شب كار نيست ولي چون شبها كامپيوتر و در نتيجه اينترنت ندارم و همه موجودات هم خواب اند و... فكر كنم موضوع براي دودر كردن درسا و وقت تلف كردن كمتر پيدا بشه. حالا يه چند روزي اين تئوري رو امتحانش مي كنيم ببينيم چي ميشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-115001758038973211?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/115001758038973211/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=115001758038973211&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115001758038973211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/115001758038973211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_11.html' title='باشد كه زندگي ما هم دستخوش هيجاني شود!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114974392466557056</id><published>2006-06-08T08:46:00.000+03:30</published><updated>2006-06-08T08:48:44.686+03:30</updated><title type='text'>بيايد با هم دوره كنيم!</title><content type='html'>دخترك 5 - 6 ساله رو به من گفت: ده صفحه نوشتم حالا مي خوام دوره كنم. بعد از اونجايي كه فكر كرد شايد من ندونم دوره كردن يعني چي توضيح داد: اول بايد دور يه ميز بدويم بعد بخونيم !! و شروع كرد به دوره كردن !!!&lt;br /&gt;دفترش رو گذاشت رو ميز و شروع كرد به دويدن دور ميز و بعد از هر چند دور دويدن مي ايستاد و دفتر رو چند صفحه اي ورق مي زد و اين داستان ادامه داشت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودم فكر كردم با اين فرصت كمي كه باقي مونده و اين پشتكار عجيبي كه من دارم! به نظرم بهتر باشه كه منم به همين روش به دوره كردن بپردازم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114974392466557056?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114974392466557056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114974392466557056&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114974392466557056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114974392466557056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post_08.html' title='بيايد با هم دوره كنيم!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114942461431450016</id><published>2006-06-04T15:56:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T17:34:22.076+03:30</updated><title type='text'>آخرين شب آرامش!</title><content type='html'>اين سريال « اولين شب آرامش » گرچه ظاهرا بچه ها خيلي نپسنديده اند و حتي به نظر مي آد بيشتر رو اعصاب ملته ولي با وجود همه اينها به شدت مورد توجه ام قرار گرفته! به نظرم اون ريتم كشدار اكثر سريالهاي ايراني كه تهش نگاه كه مي كني مي بيني هيچي رو ورداشتن 60 قسمت سريال باهاش درست كردن و تحويلت دادن رو نداره. در ضمن اينكه هرچند از دنياي من خيلي فاصله داره ولي نمي دونم.. نمي دونم يه احساس نزديكي عجيبي كردم با موضوع اوليه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال نوشين رو قبل عقد درك ميكردم. شايد در بين بينندگان جزو نادر كساني باشم كه بهش حق مي دادم. مي فهميدم اين احساس و اين تلاش يعني چي! تلاشي كه من نكردم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روزاي شوم، اون روزايي كه تا مرز جنون پيش رفتم، اون روزايي كه اميدوارم هيچ كس تجربه شون نكنه... حتي به اين فكر كردم كه طرف رو بكشم! نه نخنديد ، از روي لج اين حرفو نمي زنم. واقعا به اين موضوع فكر كرده بودم. خيلي زياد و خيلي جدي. ساعتها موضوع رو در ذهن بررسي كردم و امكان پذير بودن و نبودنش رو محك زدم و ... آره هم اون موقع به اين موضوع فكر كردم و هم بعدش... حتي همين حالا هم كه عقلم سر جاش اومده! بازم بدم نمي آد كه اين كار رو بكنم و اگه كس ديگه اي يا حادثه اي زحمتش رو بكشه هم كه جدا ازش ممنون مي شم. حتي به اين فكر كرده بودم كه خودشو بدزدم. آره ! تازه اين طرح به نظرم بهتر و جدي تر از اون يكي مي اومد. يعني اگه تو اون روزا ماشين داشتم به اضافه جايي امن و پرت و مناسب كه براي يه مدت شايدم براي هميشه اونجا نگهش دارم قطعا اين كارو مي كردم.( عزيزم يادته بعد ها كه برات گفتم با نگاه عميقي گفتي: كاش دزديده بوديم !)&lt;br /&gt;خب پس ديگه با اين حساب به هم زدن يه عروسي توسط دختر عاشق فيلم به نظرم چندان هم عجيب، غير اخلاقي و دور از انصاف نمي آد...&lt;br /&gt;فقط يه فرقي بود. من فكر كردم. فقط فكر. چرا؟ چون اصولا تو زندگيم جز فكر كردن هيچ كار ديگه اي نمي كنم. همه طرح ها ، برنامه ها، آرمان ها و آرزو ها در حد يه فكر باقي مي مونه. فكر كنم طرف شانس آورده بود كه من مرد عمل نيستم! ولي اون عمل كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال من ازكليت اين سرياله خوشم اومد. اين موضوع كه فقط بهانه شروع ساير اتفاقات بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بالاخره از همه اينها كه بگذريم اون آهنگ فوق العاده انتهاي سرياله كه هرچند مثل اينكه بازخونيه(من اصلش رو نشنيدم) ولي بسيار زيبا خونده شده. با يه موسيقيه فوق العده دلنشين. انگار خوابيدي روي آب دريا و موجهاي ملايم بالا و پايينت مي كنن. خسته نمي شي از گوش كردنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من...&lt;br /&gt;دگر چه پرسي ز حال من..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم&lt;br /&gt;ببين چه بي پروا ره تو مي پويم ، بگو كجايي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114942461431450016?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114942461431450016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114942461431450016&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114942461431450016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114942461431450016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='آخرين شب آرامش!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114873725320584323</id><published>2006-05-27T17:07:00.000+03:30</published><updated>2006-05-27T17:20:12.476+03:30</updated><title type='text'>قصور</title><content type='html'>يه خري هست كه هر چند دفعه كه تصورشو بكنيد تو گل فرو مي ره ! تازه وبلاگ هم مي نويسه !! حالا اداره ثبت اكتشافات كجاست برم ثبتش كنم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنيديد مي گن آدم از يه لحظه بعدش هم خبر نداره؟ اين جمله بيش از اونيكه فكر مي كنيم حقيقت داره! و گاه اين لحظه ها چقدر تو زندگي آدم تعيين كننده و اثر گذار مي شه. يعني گاهي در عرض يك لحظه اتفاقي مي افته حالا گاه به علت بي توجهي گاهي به خاطر تصميمي عجولانه و ... كه تا مدتها اثراتش گريبانگير شماست. و حتي ممكنه بعضي وقتها همين اتفاق كه تنها در يك چشم بهم زدن افتاده مسير زندگي آدم رو تغيير بده.  اين موقع است كه آدم آرزو مي كنه  فقط چند دقيقه به عقب برگرده، فقط چند دقيقه! بعد با خودتون مي گيد آخه چطور؟ آخه چرا اين اتفاق افتاد؟ و بدتر از همه اينه كه در اكثر مواقع كسي رو هم نمي يابيد كه تقصير رو  به گردنش بياندازيد !  اينجاست كه اهميت يك لحظه خودشو نشون مي ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون جالب تر اينه كه معمولا براي رسيدن به يه چيز مطلوب بايد زمان زيادي رو صرف كنيم ولي براي خراب شدن يك لحظه كافيه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كمي با خودتون فكر كنيد حتما شما هم اتفاقات زيادي رو به خاطر مي آريد كه در يك لحظه افتاده ولي شما روز ها ، هفته ها ، سالها حتي شايد تا همين الان درگيرشيد. وقت، انرژي و اعصاب زيادي صرف حلش كرديد و بعضا هرگز حل نشده...!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114873725320584323?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114873725320584323/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114873725320584323&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114873725320584323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114873725320584323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post_27.html' title='قصور'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114846040315195891</id><published>2006-05-24T12:07:00.000+03:30</published><updated>2006-05-24T15:16:05.723+03:30</updated><title type='text'>مشاوره</title><content type='html'>يه بزرگي گفته تو يه ماه خيلي كارا مي شه كرد. رتبه 64 كنكور مي دونيد يعني چي؟ اگه بدونيد اينم مي دونيد كه وقتي يه همچين كسي نظر ميده فقط بايد بگي چشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت به من اگه تو اين يك ماه بازم همون كارايي رو بكنم كه تو اين هفت هشت سال اخير كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين جمله رو اولين بار از قول مهران مديري تو برنامه طنز 3 كه باهاش صحبت مي كردن شنيدم. راحت از روش رد نشيم:&lt;br /&gt;« چيزي را كه دوست داري بدست آور وگرنه ناچاري چيزي را كه به دست مي آوري دوست بداري ! - شكسپير »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمونم بهتره برم بشينم چيزي رو كه دوست دارم بدست بيارم. ميگن تو يه ماه خيلي كارا مي شه كرد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: البته ايشون يه سري تكنيك هايي هم داشتن كه اصرار نكنيد، عمري بگم ! D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114846040315195891?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114846040315195891/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114846040315195891&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114846040315195891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114846040315195891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post_24.html' title='مشاوره'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114823706747735160</id><published>2006-05-21T22:12:00.000+03:30</published><updated>2006-05-21T22:22:12.500+03:30</updated><title type='text'>باز هم كابوس</title><content type='html'>ديشب خيلي بد خواب مي ديدم. خيلي بد. به قدري روم اثر گذاشته بود كه صبح اومدم و نوشتم. لحظه لحظه اش رو تصوير كردم و دلهره اش رو ولي... ولي الان كه اومدم پستش كنم به نظرم اومد احمقانه است كه همچين چيزي رو بخوام اينجا نقل كنم و خاطره اش رو حفظ كنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح بعد از اينكه بيدار شدم خدا رو خيلي شكر كردم. به خاطر خيلي چيزا و اول از همه براي زنده بودن عزيزانم. آرزو مي كنم كه هرگز رفتن هيچ كدومشون رو نبينم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114823706747735160?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114823706747735160/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114823706747735160&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114823706747735160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114823706747735160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post_21.html' title='باز هم كابوس'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114776891586667509</id><published>2006-05-16T12:10:00.000+03:30</published><updated>2006-05-16T12:11:55.903+03:30</updated><title type='text'>حال و هواي بالاي منبر!</title><content type='html'>امروز چيزي در حدود دو ساعت در باب ارزش تحصيل و راههاي غلبه بر تنبلي و اهميت تلاش و زحمت براي رسيدن به كمال و ... براي اين داداش كوچيكه سخنراني كردم و به قدري تاثيرگذار كه حتي خودم هم تحت تاثير حرفاي خودم قرار گرفتم و حسابي برانگيخته شدم برا درس خوندن!! به نظرتون دوزار هم روي اون تاثير گذاشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; براش نگرانم. همونقدر كه براي خودم. حتي گاهي بيشتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا يه پولي به شماها بده ، يه عقلي هم به ما !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114776891586667509?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114776891586667509/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114776891586667509&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114776891586667509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114776891586667509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post_16.html' title='حال و هواي بالاي منبر!'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114761240188246205</id><published>2006-05-14T15:59:00.000+03:30</published><updated>2006-05-14T17:05:22.516+03:30</updated><title type='text'>كتاب و كتاب خواني</title><content type='html'>مثل اينكه قسمت نيست اين سفرنامه شمال ما بره رو آنتن . صبح روز آخري كه شمال بودم تنها بودم و فرصت هم داشتم. نشستم و نوشتم. ولي از روزي كه اومدم حوصله ام نيومد تايپ و پستش كنم. نمي دونم چرا نمي شد؟ آخر آنقدر موند موند تا كپك زد و منم بي خيالش شدم. ولي دوست داشتم بعضي حس هاي اين سفر رو نگه دارم. شايد هم چون خودم از ادبياتش خوشم نيومده بود و حس ويرايش هم نبود به اين روز افتاد. به هر حال شايد بعدا فرصتي شد و يه جايي چپوندمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا رو شكر اين نمايشگاه كتاب هم بالاخره تموم شد. تحمل كردم تا تموم شد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه ، نرفتم ! امسال حس هر چيزي بود جز نمايشگاه كتاب. آخه تو نبودي...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114761240188246205?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114761240188246205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114761240188246205&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114761240188246205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114761240188246205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post_14.html' title='كتاب و كتاب خواني'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114701792976605417</id><published>2006-05-07T19:33:00.000+03:30</published><updated>2006-05-07T21:14:17.936+03:30</updated><title type='text'>شكرگزاري</title><content type='html'>خدايا شكرت.&lt;br /&gt;هنوز هم مي شه گاهي تو زندگي احساس خوبي داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا كمكم كن هيچ وقت بدجنس و بدطينت و بدخواه نباشم. ضرر ديگري رو حتي اگه نفع خودم در اون باشه نخوام و بتونم هميشه خودم رو جاي ديگران بذارم و بهشون حق بدم و براشون بهترين ها رو بخوام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادمون باشه يك نفر رو محور همه چيز تو زندگيمون قرار نديم ولي از آدماي دوست داشتني دور و برمون هم غافل نشيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا شكرت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* راستي پريسا جان خيلي خوش گذشت. اين دو روز يادم اومد كه چقدر دوستت دارم. و چقدر دلم برات تنگ شده بود. اميدوارم فاصله ها ، فاصله ها رو زياد نكنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يارب نظر تو برنگردد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114701792976605417?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114701792976605417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114701792976605417&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114701792976605417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114701792976605417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='شكرگزاري'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114630054186075720</id><published>2006-04-29T12:13:00.000+03:30</published><updated>2006-04-29T12:19:01.873+03:30</updated><title type='text'>شخم</title><content type='html'>پيگرد اونچه كه تو پست قبلي نوشتم امروز دارم مي رم شمال. دارم مي رم براي تمدد اعصاب. براي تجديد نيرو. دارم مي رم كه برا زندگيم تصميمات تازه بگيرم. دارم مي رم كه فكر كنم. دارم مي رم كه اينو جا بذارم اونجا و با يكي ديگه برگردم. يا... يا ديگه برنگردم. آخ چي مي شد اگه مي شد؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرحال اميدوارم وقتي برگشتم اين نباشم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114630054186075720?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114630054186075720/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114630054186075720&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114630054186075720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114630054186075720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_114630054186075720.html' title='شخم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114615687021670695</id><published>2006-04-27T20:21:00.000+03:30</published><updated>2006-04-27T20:49:42.190+03:30</updated><title type='text'>آدماي با ارزش دور و برمون رو ببينيم</title><content type='html'>از اون روزايي بود كه نمي دوني با خودت چي كار كني؟ نمي دوني چته؟ نمي دوني به كي فحش بدي؟ نمي دوني با كي حرف بزني؟ نمي دوني چي مي خواي؟ اصلا هيچي نمي خواي...حوصله هيچ چي رو نداري. از همه بيشتر حوصله خودت رو نداري. حتي حوصله عذاب وجدان گرفتن بابت درسا رو هم نداري. حتي آنقدر دل و دماغ نداري كه به كتابايي كه نگات مي كنن زبون در آري! فقط نگاشون مي كني. عاقل اندر سفيه! و تو دلت مي گي: آخه شماها از زندگي چي مي دونين؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت 5/5 عصر بود و سيگار و بارون و... نميدونم چرا ياد سميعه افتادم. يهو احساس كردم چقدر دلم مي خواد چند روز برم شمال. شمال يه حالتي داره كه آدم همه چيز رو اونجا فراموش مي كنه. اما خيلي جدي بهش فكر نكردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومدم تو به قصد تلفن كردن به پريسا خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم در ضمن اينكه مي خواستم حال باباش رو بپرسم. ولي از بخت بد اشغال بود. سميعه رو گرفتم. خيلي اميد نداشتم از سر كار برگشته باشه ولي در كمال نااميدي تلفن رو جواب داد. قصدم فقط احوال پرسي بود و اينكه با يه كسي كه هم دوسش دارم و هم با زندگيم خيلي فاصله داره صحبت كنم. نمي دونم چي شد كه كار به مختصري درد دل و شرح و بسط اوضاع و احوال كنوني كشيد و خلاصه كلام اينكه ديد در چه حاليم.&lt;br /&gt;ميديدم كه چطور داره سعي مي كنه حرفايي بزنه كه حال و هوام بهتر شه. كه قانعم كنه هيچي مهم نيست و من خودمو بي دليل اذيت مي كنم ...بهش گفتم كه دوست دارم دو روزي بيام شمال. خيلي خوشحال شد و كلي اصرار كرد كه حتما برم و منم گفتم كه اگه شد شايد يه سر اومدم.&lt;br /&gt;سعي كردم با خنده و مسخره بازي خداحافظي كنم. دلم نمي خواست فكر كنه حالا ديگه چقدر اوضام ناميزونه. وقتي صحبت مي كرديم عليرضا(همسر سميعه) خونه نبود&lt;br /&gt;نيم ساعت بعد يه sms از عليرضا داشتم با اين مضمون:&lt;br /&gt;«&lt;br /&gt;سلام. چن تا smsهست كه اونا رو save كردم گاهي كه دلم مي گيره يه سري بهشون مي زنم، سميعه زياد توضيح نداد ولي فكر كنم دلت گرفته.&lt;br /&gt;advice:&lt;br /&gt;GODISNOWHERE... this can be rea az " GOD IS NO WHERE " or : " GOD IS NOW HERE" everything in life depeds on how you look at them.olways think positive!!&lt;br /&gt;احتمالا تو هم چند تا داري يه سري بزن، جواب مي ده.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد شروع كرد از اخوان و غيره برام شعر نوشتن و فرستادن.. هر چند خوندنشون بغض چند روزه م رو تركوند ولي احساس بهتري بهم داد. حس اينكه هنوز كساني هستند كه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ضمن تشكر جواب من بهش فوروارد كردن اين sms از ته دل بود :&lt;br /&gt;دوستاي خوب مثل ستاره ها هستن. حتي وقتي نمي بينيشون، خيالت راحته كه سر جاشون هستن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اينا رو نوشتم كه يادم بمونه آدماي با ارزشي رو كه گاه فراموششون مي كنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سميعه و عليرضاي عزيز اميدوارم هميشه در كنار هم زندگي خوبي داشته باشيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114615687021670695?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114615687021670695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114615687021670695&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114615687021670695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114615687021670695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_27.html' title='آدماي با ارزش دور و برمون رو ببينيم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114607950654485248</id><published>2006-04-26T22:52:00.000+03:30</published><updated>2006-04-26T22:55:06.556+03:30</updated><title type='text'>تندر</title><content type='html'>تا حالا همچين بارون و رعد و برقي ديده و شنيده بوديد؟ هواي تمام وجودم همين جوريه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114607950654485248?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114607950654485248/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114607950654485248&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114607950654485248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114607950654485248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html' title='تندر'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114590248189448760</id><published>2006-04-24T20:42:00.000+03:30</published><updated>2006-04-24T22:09:41.423+03:30</updated><title type='text'>پرتقال، ميوه ي بهشتي</title><content type='html'>نشسته بودم پاي تلويزيون و داشتم واسه خودم پرتقال پوست مي كندم كه يهو بي مقدمه خواهر كوچولوم گفت: يادته نغمه رو؟&lt;br /&gt;با تعجب برگشتم نگاش كردم. همچين گفته بود يادته كه انگار داشت در مورد كسي حرف مي زد كه ديگه وجود نداره ولي اون كه نمي دونست !؟!&lt;br /&gt;ادامه داد: هروقت پرتقال پوست مي كند باهاش گل درست مي كرد...&lt;br /&gt;و من همچنان نگاش مي كردم.. نه، نمي دونم كجا رو نگاه مي كردم... گفت: چيه؟ چي شد؟&lt;br /&gt;ناخود آگاه سرم رفت عقب و افتاد روي تكيه گاه مبل...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا... خدايا... آره يادم بود.. يكي يكي يادم مي اومد هزارن نغمه اي رو كه تو اون سالها برام نواخته بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم اومد روز آخر كه اينجا بودي نشسته بود تو بغلت و جم نمي خورد. يادته وقتي برگشتيم پايين بغضت تركيد؟ يادته بهم گفتي ازت قول گرفته كه اين دفعه بياي خونه مون و بموني؟ كه ديگه نري؟ يادت مي آد؟ يادته هر دو مون با اين حرف گريه كرديم؟ يادته مي گفتي بچه انگار حس كرده بود كه بار آخره مي بينتت؟ يادته چطور دستاشو حلقه كرده بود دور گردنت؟&lt;br /&gt;و حالا امروز...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كي براش با پوست پرتقال گل درست كرده بودي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزم پس كي مي خواي به قولت عمل كني ؟ كي مي خواي بياي و يه عالمه بموني؟ كه ديگه نري؟ پس كي...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بودنت فصل عطش شكره ، شيره، بستنيست&lt;br /&gt;دست به دل ما نزنيد، ظرف بلور شكستنيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اين شعره تو سرم سوت مي كشه ولي درستش يادم نمي آد. اگه غلط غلوطه ببخشيد و اگه درستشو مي دونيد لطفا كمك كنيد تا اصلاحش كنم. مرسي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114590248189448760?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114590248189448760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114590248189448760&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114590248189448760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114590248189448760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_24.html' title='پرتقال، ميوه ي بهشتي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114568948445958369</id><published>2006-04-22T10:29:00.000+03:30</published><updated>2006-04-22T10:36:39.726+03:30</updated><title type='text'>زنگ خطر</title><content type='html'>هيچ دقت كرديد كه بعد از اعلام اون خبر خوش و غرورآميز ( كه البته غرور آميزه به شرط اينكه كشور رو به نابودي نكشونه) و يكي دو روز هيجان بعدش ديگه يهو لال شدن و هيچي نمي گن؟! نه خبري ، نه حرفي ، نه هارت و پورتي ... هيچي. انگار نه انگار كه اين انرژي، هسته اي هم داره !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر كنم ديگه نشنويم ، نشنويم ، نشنويم تا اينكه يهو هواپيماهاي آمريكايي رو تو آسمون تهران ببينيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114568948445958369?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114568948445958369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114568948445958369&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114568948445958369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114568948445958369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_21.html' title='زنگ خطر'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114509984693624968</id><published>2006-04-15T14:45:00.000+03:30</published><updated>2006-04-15T22:41:47.396+03:30</updated><title type='text'>چه بايد كرد؟</title><content type='html'>دو ، سه روز بود كه از unfilter شدن بلاگ رولينگ سرمست بودم و مي ديدم به كيا لينك دادم و كي آپ ديت مي كنن و خلاصه واسه خودمون همينجوري خوش بوديم كه...&lt;br /&gt;يعني ضد حال بزرگ تر از اينكه بياي ببيني كامنت دونيت فيلتر شده فكر كنم نباشه. البته خودم حرفم رودرجا پس مي گيرم . اصولا چيزي كه تو دنيا زياده ضد حاله ولي خوب اينم در نوع خودش حرف نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم ديگه واقعا شور فيلترينگ تو ايران در اومده. البته خيلي وقته كه شورش در اومده. نمي دونم شايد هم همه اش از بي عرضگي خودمونه. چقدر سايت هاي بيربط و با ربط رو فيلتر كردن و صدامون در نيومد؟ چقدر وبلاگاي بچه ها فيلتر شد؟ حالا نه اينكه كار خاصي هم انجام مي دادن يا فعاليت ويژه اي هم داشتن ! به صرف اينكه اين يكي تا حدودي انتقادي مي نويسه يا اون يكي اندكي مايه هاي اروتيك تو نوشته هاش داره يا حالا هر چيز ديگه اي تو اين مايه ها...اصلا انگار هر چيز غير وطني كه اهالي اينترنت زياد ازش استفاده كنند بايد غير قابل دسترس باشه تا حال ملت جا بياد. امروز فردا هم احتمالا بلاگ اسپات رو از بيخ و بن فيلترش مي كنن كه همه مجبور باشند در چهارچوب نظارت و اعمال قدرت سرويس دهنده هاي داخلي كه در هر حال قابل كنترل از طرف آقايون هستند بنويسند و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنتي&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114509984693624968?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114509984693624968/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114509984693624968&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114509984693624968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114509984693624968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_15.html' title='چه بايد كرد؟'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114483452702367892</id><published>2006-04-12T12:56:00.000+03:30</published><updated>2006-04-12T13:14:57.110+03:30</updated><title type='text'>ته مونده هاي دلم</title><content type='html'>عزيزم هرچند از روش خيلي گذشته ولي مي خوام بگم كه يادم بمونه.&lt;br /&gt;اولش اينكه امسال اربعين مادربزرگ براي اولين بار شعله زرد نپخت! براي اولين بار بعد از نمي دونم شايد سي سال. شايدم بيشتر. باورت مي شه؟! درست امسال. امسال كه تو نبودي و فكر نزديك شدن اربعين اذيتم مي كرد. اين شعله زرد اربعين مادربزرگ مي دونم كه براي تو هم يه احساس خاص داره. 8 سال بود كه هر سال برات كنار مي ذاشتن و منم برات مي آوردم. هميشه منتظرش بودي. پارسال كه داستاني شده بود واسه خودش يادته؟ يادته چقدر sms دادي كه يه وقت نخورمشون؟ يادته چقدر موند تو فريزر تا بياي و ببريشون؟ يادته؟( راستي اون sms هاي پارسالت مي دوني كه بيچاره ام كردن؟ مي دوني كه نيمي از حافظه كم گوشي در پيت منو پر كردنو هميشه حافظه اش پره و حسابي پدرم در اومده؟ )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرت اتفاقيه؟ معتقدم كه هيچ چيزي تو دنيا اتفاقي نيست. اميدوارم سال بعد اربعين كنار من باشي و... حق ندارم اين آرزو رو بكنم؟ چرا حق ندارم؟ بارها در اين مورد با هم صحبت كرده بوديم و حرف همو خوب مي فهميم. پس حق دارم كه آرزو كنم. اين روزا ديوونه كننده ان. نمي توني تصور كني در چه حاليم. هيچ كس نمي تونه. هيچ كس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي نقاشي خونه هم تموم شد. گفته بودم؟ همه خونه رنگ شد. همه جا حتي راه پله ها. همه جا بجز... بجز اتاق من. همون جوريه كه بود. رنگاي ريخته و ديواري كه سياه شده. چند تا دليل داشتم براي اينكه از رنگ كردن پايين منصرف بشم. اول با خودم گفتم: نه بابا ولش كن كي حال دردسراشو داره؟ بعدش كه هي به ديواراي كثيف و رنگاي ريخته نگاه كردم و وسوسه شدم گفتم : نه دارم درس مي خونم جمع كردن و آوارگي و تميز كردن و چيدن بعدش كلي وقتمو تلف مي كنه. بعد كه دوباره ديدم اوضاع چقدر بده و نقاشا هم كه از اين خونه برن ديگه تا زماني كه من زنده ام اميدي به رنگ شدن اينجا نيست باز يه بهانه اي جور كردم. گفتم نه باشه بعدا خودم رنگش مي كنم الان درسام واجب تره و خلاصه اين بگو مگو ها ادامه داشتن تا اينكه... تا اينكه بالا خره فهميدم چه مرگمه و چرا هي دارم بهانه مي آرم...&lt;br /&gt; وقتي از اين در مي رفتي بيرون بهت قول دادم كه وقتي بر مي گردي همه چيز همين طوري باشه كه داري مي بيني...قول دادم زمان تو اين اتاق متوقف بشه. از اون مهم تر... اگه اتاق مي خواست رنگ بشه بايد گل هايي رو كه روز آخر با وسواس عجيبي انتخاب كردي و برام خريدي و آوردي خودت ، با دستاي ناز و عزيز خودت زدي به ديوار تا خشك بشن رو بايد مي كندم. واي قلبم كنده مي شد اينجوري. باورت مي شه كه همون گل ها باعث شدن كه از نقاشي اتاق منصرف بشم؟ باورت مي شه؟ خوب ديوانگي هم واسه خودش عالمي دارد. حالا جريمه ت اينه كه وقتي اومدي بايد خودت بياي واستي اينجا كمكم  كه پايينو رنگ كنيم... آخ كه چقدر دوست دارم. دلم مي خواد همين الان بغلت كنم. همچين فشارت بدم كه مثل هميشه نفست بند بياد و دادت در بياد. دلم مي خواد... آخ كه اين جاي خاليت فكر كنم هيچ وقت پر نشه... بسه ديگه نگم؟ باشه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه كه اتاق همونجوريه كه بود رنگاي ريخته و ديواري كه سياه شده. عوضش گل هاي خوشگلت هنوز به ديوارن و در ضمن مي تونم بدون نگراني از كثيف شدن ديوارها هر چقدر دلم خواست تو اتاق سيگار بكشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا بي قيدي و بي خيالي رو عشقه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دوني الان چي داره مي خونه؟:&lt;br /&gt;دست سردت مي گه اون روزا گذشته / ديگه عشق و عاشقي از ما گذشته&lt;br /&gt;مي گم آروم بشه دل تنها بمونه / مي دونم دوره ي اين حرفا گذشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم اندازه ي اين ابرا گرفته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور كن كه ميدونم دوره ي اين حرفا گذشته ولي...&lt;br /&gt;كسي كه زندگيشو باخته تو نيستي... هر چند كه معتقدم تو هم هستي..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114483452702367892?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114483452702367892/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114483452702367892&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114483452702367892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114483452702367892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_12.html' title='ته مونده هاي دلم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114458828367707692</id><published>2006-04-09T16:38:00.000+03:30</published><updated>2006-04-10T09:17:19.340+03:30</updated><title type='text'>ندارد</title><content type='html'>مامان اومد توي اتاق. كارم داشت. پاي كامپيوتر بودم. ازم سوالي كرد، بدون اينكه سرمو برگردونم جواب دادم.&lt;br /&gt;گفت: سرما خوردي؟ صدات گرفته !&lt;br /&gt;گفتم: آره&lt;br /&gt;گفت: سرتم درد مي كنه؟&lt;br /&gt;گفتم: آره&lt;br /&gt;اومد جلو. دست گذاشت رو پيشونيم كه ببينه تب هم دارم يا نه؟ بازم سر برنگردوندم.&lt;br /&gt;گفت: هوا دوباره سرد شده. مواظب خودت نيستي. شبا پايين كه مي خوابي پنجره رو باز نذار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا رو شكر، هوا به دادم رسيد. اون قطره هاي شور روي صورتم رو هم به موقع پاك كرده بودم . فكر كرد سرما خورده ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114458828367707692?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114458828367707692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114458828367707692&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114458828367707692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114458828367707692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post_09.html' title='ندارد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114425181609723817</id><published>2006-04-05T19:10:00.000+03:30</published><updated>2006-04-05T19:13:36.113+03:30</updated><title type='text'>?</title><content type='html'>بي معني ترين روزاي زندگيم رو دارم مي گذرونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درس؟ برو عمو !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114425181609723817?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114425181609723817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114425181609723817&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114425181609723817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114425181609723817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='?'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114331261084136252</id><published>2006-03-25T22:04:00.000+03:30</published><updated>2006-03-26T06:23:50.123+03:30</updated><title type='text'>مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را</title><content type='html'>تو ساختمون هيچ كس نيست حتي طبقه پاييني ها هم رفته اند مسافرت. منم و اين ساختمان. من و شبهاي تنهايي، راه پله هاي خالي، سكوت..&lt;br /&gt;چند روزه كه خانواده رفتن سفر و من تو اين جزيره متروك دارم در يك نيم نگاه زندگي آينده مو تجربه مي كنم و ازش لذت نمي برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يك جزيره دور افتاده هستم. انگار هيچ كس نمي داند من كجايم !&lt;br /&gt;انگار هيچ كس مرا به خاطر ندارد. نكند سالهاست مرده ام و نمي دانم. شايد مرگ ، آن اتفاق سرد، آن آرزوي ديرين آمده و من همچنان ناشكرم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته به اون جزيره متروك دسترسي به تكنولوژي رو اضافه كنيد. آره اينجا همه چي هست به جز نفس آدميزاد. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني ساعتها حرف بزني اما كسي صدايت را نشنود.&lt;br /&gt;تنهايي يعني حتي اگر فرياد بزني كسي نباشد كه بگويد: چه مرگت است؟&lt;br /&gt;تنهايي يعني حتي اگر روزها چيزي نخوري، حتي اگر زخم معده بگيري كسي به فكر تدارك غذا برايت نباشد&lt;br /&gt;تنهايي يعني تلفني كه زنگ نميزند&lt;br /&gt;تنهايي يعني حتي براي خودگويي هايت مخاطبي نداشته باشي&lt;br /&gt;تنهايي يعني سينه اي نباشه كه سرت را بذاري رويش و گريه كني، يعني كسي براي آرامش شانه هاي تو را جستجو نكند&lt;br /&gt;تنهايي يعني هرچه مي خواهي سيگار بكش. كسي ناراحت و نگران نخواهد شد&lt;br /&gt;تنهايي يعني غرغر ها، قهر ها ، شلختگي ها و ادا و اصول هايي كه دلت برايشان لك زده.&lt;br /&gt;تنهايي يعني هرچقدر مي خواهي مرضيه گوش كن. كسي غر نمي زند و خاموشش نمي كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني اون لحظه كه فرياد مي زند: &lt;strong&gt;امشب حال مرا تو نمي داااااني&lt;/strong&gt; ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني كسي نباشد كه مراقبش باشي، يعني كسي نباشد كه مراقبت باشد.&lt;br /&gt;تنهايي يعني كسي نباشد كه نازش را بكشي، يعني كسي نباشد كه برايش اخم كني.&lt;br /&gt;تنهايي يعني كسي نباشد كه از پشت نگاهت چيزي را بخواند&lt;br /&gt;تنهايي يعني كسي نباشد كه چشمانش را ببوسي ، اشك هاش را مزه مزه كني و لبهاش را با بوسه اي نيايش كني&lt;br /&gt;تنهايي يعني نداني براي چه زنده اي !&lt;br /&gt;تنهايي يعني كسي نباشد كه بهش فكر كني. يعني دلت براي كسي نلرزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني نپيچيدن بوي غذا توي خونه&lt;br /&gt;تنهايي يعني شيشه هاي غبار گرفته. ( غبار پشت شيشه مي گه رفتي... يادته از اين تيكه بدت مي اومد؟ چون نفهميده بوديش، چون شيشه ات هيچ وقت غبار تنهايي نگرفته بود...)&lt;br /&gt;تنهايي يعني كلام بي جواب ، آوايي كه پژواكي ندارد ، صدايي كه به گوشي نمي رسد.&lt;br /&gt;تنهايي يعني گريه در رگبار&lt;br /&gt;تنهايي يعني بغض فرو نخورده. يعني سيل اشك&lt;br /&gt;تنهايي يعني سكوتي كه شكسته نمي شود حتي با بلندترين فريادها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني دلتنگي براي روزهاي گذشته، روزهايي كه تنها نبودي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهايي يعني شعر، يعني شب ، يعني جنون&lt;br /&gt;تنهايي يعني مرگ&lt;br /&gt;تنهايي يعني من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگز در زندگي به اين اندازه تنها نبوده ام...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114331261084136252?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114331261084136252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114331261084136252&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114331261084136252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114331261084136252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/03/blog-post_25.html' title='مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114295096513999127</id><published>2006-03-21T17:46:00.000+03:30</published><updated>2006-03-21T18:00:10.203+03:30</updated><title type='text'>روز نو</title><content type='html'>سال نو؟! تبريك؟! سالي كه نكوست از بهارش پيداست ! سالمون كه اينجوري شروع بشه چطوري مي خواد تموم بشه؟&lt;br /&gt;اين روزا در حال مبارزه مداوم هستم ! با چي؟ با كي؟ با خودم. با خودم. در كلنجاري 24 ساعته با خودم و با ذهنم هستم. حتي با احساسم. به هر حال ناچارم از پسش بر بيام وگرنه نابودم.&lt;br /&gt;همون جريان فرمانروايي بر زندگيه. اول بايد خودتو باور كني و بعد فكرتو رها كني. مهم نيست كه همه چيز چقدر بده، مهم اينه كه تو چطوري فكر مي كني و چطوري عمل مي كني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزا دارم سعي مي كنم دست از تحليل مداوم همه چيز بردارم. همه حرفها ، حركتها و اتفاقاتو كه نبايد تحليل كرد. دارم سعي مي كنم آدما رو زياد جدي نگيرم. دارم تمرين مي كنم كه بحث نكنم. دارم تمرين بي خيالي مي كنم. دارم سعي مي كنم از ياد نبرم كه هيچ آدمي ، هيچ بشري با ويژگي هاي فيزيكي و رواني يك انسان نبايد چيزي فراتر از حد روابط لازم اجتماعي براي من باشه. به اندازه كافي انرژي و پتانسيلي كه بايد خرج هزاران كار بزرگ مي كردم ، خرج تحصيل و حركتهايي كه هميشه در ذهن داشتم ، خرج آدمهاي ناسپاس كردم. آدمهايي كه هيچ كدومشون، هيچ كدومشون ارزش كوچكترين هزينه اي رو ندارند چه برسه به هزينه هنگفت فكري ، جسمي و روحي. دارم سعي مي كنم همه رو رهگذر ببينم و ريتم قدمهام رو با كسي تنظيم نكنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال براي تحويل دوست داشتم برم خونه پدربزرگ و مادربزرگم. مي دونم كه ديدنم چقدر خوشحالشون مي كنه. دلم مي خواست بركت اون خونه شامل حالم بشه. مي خواستم تو دعاي خيرشون شريك باشم. و رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لباسي پوشيدم كه تا بحال تنم نكرده بودم. مي خواستم از آغاز امسال لباسي تازه به تن داشته باشم. خواستم لباسم فرق كنه كه حواسم باشه امسال سال تحوله. سال دستيابي به انديشه هاي بزرگ. سال... موقع تحويل سال براي خودم دعا كردم. فقط براي خودم. و آرزو كردم ديگه هرگز اين اتفاق برام نيافته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم بدتر از اوني بود كه بدون توسل به اين اداها وحركتهاي شايد كودكانه بتونم كمي خودم رو تسكين بدم. نياز به نمودهاي ظاهري براي افكارم داشتم. بايد مدل سازيشون مي كردم. توي دنياي واقعي.&lt;br /&gt;وقتي مي گم درحال مبارزه ام به حقيقت هستم. تمام مدت درحال تمرين و خودسازي و بررسي و اتخاذ تاكتيك هاي مختلف براي رسيدن به هدف هستم. براي زندگي كردن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر حال ضمن عذرخواهي از همه دوستان امسال چيزي براي تبريك گفتن ندارم. براي همه از جمله خودم سال خوبي رو آرزو مي كنم ولي رسيدن سالي نو يا هر چيز ديگه اي از اين دست درحال حاظر به نظرم مبارك نمي آد كه تبريك بگم. متاسفم.فقط اينكه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اميد روزهاي بهتر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114295096513999127?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114295096513999127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114295096513999127&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114295096513999127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114295096513999127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/03/blog-post_21.html' title='روز نو'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114268143672738377</id><published>2006-03-18T14:56:00.001+03:30</published><updated>2006-03-18T15:04:30.723+03:30</updated><title type='text'>اين نيز بگذرد</title><content type='html'>تو دلم يه غوغاي بدي برپاست. ضربان قلبم بالا مي ره. يه چيزي به گلوم فشار مي آره ! چيه ؟ باز يادت افتاده كه هيچ كسي هميشگي نيست؟! مگه هميشه اينو نمي دونستي؟ پس چرا هنوز تو رو منقلب مي كنه اين موضوع ؟ مگه قاعده بازي رو نمي دونستي؟ مگه...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش زندگي يه شكل ديگه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط يادتون باشه: زندگي رسم خوشايندي نيست. بهتره خودمونو گول نزنيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114268143672738377?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114268143672738377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114268143672738377&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114268143672738377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114268143672738377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/03/blog-post_114268143672738377.html' title='اين نيز بگذرد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114201755231141019</id><published>2006-03-10T22:04:00.000+03:30</published><updated>2006-03-10T22:47:28.086+03:30</updated><title type='text'>كجا بودم؟</title><content type='html'>سلام. از كجا بايد شروع كرد به نوشتن؟ آهان. خوب اول اينكه از همه تون ممنونم بابت پيامهاي خوبتون. حس خوشايندي بود وقتي بعد از دو هفته آنلاين شدم و ديدم كه اگه توي دنياي واقعي نه، ولي توي اين دنياي دوست داشتني كساني بودند كه سراغم رو گرفتند. و دوست داشتند كه يه صدايي از نويسنده ي نديده ي ديوونه ي اين وبلاگ درپيت در بياد. بچه ها مرسي از همه تون.&lt;br /&gt;من اين مدت نمي دونم كجا بودم. نبودنم ناخواسته و اتفاقي بود. بدون تصميم من. ولي به قدري موثر بود و من در عرض همين دو هفته اونقدر از دنيا فاصله گرفتم كه امروز كلي وقت صرف كردم تا ذهنم دوباره شروع كنه به حرف زدن. انگار يادم رفته بود كه چطور مي شه با ديگران صحبت كرد. و حالا خوشحالم كه كلمات خودشون داره پيداشون مي شه. يكي بعد از ديگري. :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقيقت اينه كه علي رغم همه تلاشها و خواهشها و استدلالها و هزار ترفند ديگه ي بابا و بيشتر از اون من بالاخره مامان كار خودشو كرد و نقاشان به اين خونه سرازير شدند.&lt;br /&gt;نقاشي كردن خونه در حالي كه داري توش زندگي مي كني واقعا كار وحشتناكيه و ما اولين باره كه همچين بلايي سرمون مي آد. البته من كه خوشبختانه پايين تو سوراخ خودم بودم و از اين زلزله كمي به دور ولي به هر حال آثارش گريبان من رو هم گرفته. اين مدت همه چيز عجيب بود. شايد مسخره به نظر بياد ولي آنقدر همه چيز به هم ريخته و خارج از حالت طبيعي بود كه من احساس مي كردم اتفاقات و آدمها واقعيت ندارند. حالت جالبي داشتم. يه حالت خلسه ي رواني...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه شب اومدم بالا و ديدم فرش و تخت و كتابا و خونه و زندگي وسطه. بعد ديدم كه ديگه كامپيوتري در كار نيست. بعد فكر كردم پس حالا من چي كار بايد بكنم؟ آخه نيمي از زندگيم توي اين جعبه جريان داره! يعني زندگي مي خوابه فعلا؟ به هر حال چاره اي نبود. ولي بعد از اون يه اتفاق جالب افتاد. درس خوندنم به طرز باور نكردني متحول شد. انگار ذهنم آزاد شده بود و آماده براي خوندن و خوندن و خوندن. البته رفت و آمد مداوم خانواده كه خودشون ديگه جا و مكان درستي نداشتند مزاحمم مي شد ولي به لحاظ ذهني تمام روز مهياي درس خوندن بودم و اين عالي بود.&lt;br /&gt;البته با وجود همه اينها به محض اينكه اتاقها قابل سكونت شدند و امكان سر هم كردن اين تشكيلات فراهم شد اين لامصب رو روبراهش كردم و با ولع نشستم پاش. اين نشون مي ده كه اينجانب آدم بشو نمي باشم كه نمي باشم...!! و حالا  به نظر مي آد دوباره از اون حالت آمادگي خارج شدم و برگشتم همون جايي كه بودم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر مي كنم يكي از راههاي رسيدن به هدف دوري از اين دنياي عزيز باشه براي مدتي محدود. فقط تا زمان امتحان. سعي مي كنم ننويسم و نخونم تا اون موقع. يا حداقل خيلي كم اينورا پيدام بشه. شما هم كه نديده هم دوستتون دارم هم روتون حساب مي كنم اميدوارم اين لطف رو بهم داشته باشيد و از نظر روحي كمكم كنيد. اگه ديديد باز دارم پر رو بازي در مي آرم و مي نويسم سرم غر بزنيد و اگه باز رد پام رو تو وبلاگاتون ديديد بندازيدم بيرون و سفارش كنيد اونورا رام ندن و خلاصه رومو كم كنيد. مرسي از همه تون بابت همه چي..&lt;br /&gt;اميدوارم بتونم دوباره وارد اون دنياي خالي از همه چيز بشم و فقط به درس خوندن بپردازم. اميدوارم بتونم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114201755231141019?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114201755231141019/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114201755231141019&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114201755231141019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114201755231141019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='كجا بودم؟'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-114017021002012546</id><published>2006-02-17T13:20:00.000+03:30</published><updated>2006-02-17T13:36:37.900+03:30</updated><title type='text'>بلند شو</title><content type='html'>چند وقت پيش يه شب يه فيلمي تلويزيون پخش كرد كه خيلي اتفاقي و خيلي شانسي من ديدمش به نام « انجمن شاعران مرده ».&lt;br /&gt;فيلم فوق العاده قشنگي بود با ديالوگهاي بسيار جالب كه اگه يه بار ديگه هم پيش بياد مي بينمش. فقط يه جمله اش براي خودم و شما:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ْ« من زندگي ميكنم تا فرمانرواي آن باشم نه برده ي آن »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم سعي مي كنم بعد از مدتها معلق بودن رو هوا و زمين دوباره فروانرواي زندگي باشم. البته خيلي وقته دارم سعي مي كنم ولي الان دارم از كلام به سمت عمل ميلغزونمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد خيلي كارها بكنم و قبل از هر چيز ناچارم از اين سد كنكور كه جلو رومه بگذرم. اين قدم اوله . آزمونيه كه هم جديت و پشتكار و مصمم بودنم رو محك مي زنه. هم من رو هدايت مي كنه به راهي كه مي دونم بايد از اونجا شروع كنم. راهي كه هميشه بزرگترين روياهام اونجا گره مي خورد. از وقتي خودم رو شناختم در پي چيزهايي بودم كه وقتي بهشون نزديك شدم فراموششون كردم. اينبار فراموش نخواهم كرد كه اومدم كه دريا بشم.. اينبار ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد&lt;br /&gt;بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-114017021002012546?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/114017021002012546/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=114017021002012546&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114017021002012546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/114017021002012546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/02/blog-post_17.html' title='بلند شو'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113992377558081403</id><published>2006-02-14T16:56:00.000+03:30</published><updated>2006-02-14T16:59:35.643+03:30</updated><title type='text'>والنتين</title><content type='html'>دلم از خيلي روزا با كسي نيست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چي؟ دروغ مي گم؟ مثل سگ؟!&lt;br /&gt;آره راست مي گي دروغ مي گم. مثل سگ.!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113992377558081403?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113992377558081403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113992377558081403&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113992377558081403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113992377558081403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/02/blog-post_14.html' title='والنتين'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113949559918309130</id><published>2006-02-09T17:59:00.000+03:30</published><updated>2006-02-09T18:34:31.190+03:30</updated><title type='text'>هر كسي عزاي چيزي را مي گيرد</title><content type='html'>ديروز تاسوعا بود مي دونستي؟ امروز عاشوراست مي دوني؟ يادت مونده؟ مي پرسي چي شده كه امسال سنگ تاسوعا و عاشورا به سينه مي زنم؟ نه اشتباه نكن سنگ خودمو به سينه مي زنم. فقط خودم. كه حتي نذري پزون اين روزا هم منو به خيال تو مي بره. واقعا يادت نيست؟ يادت نيست كه شوهر خاله من هر سال تاسوعا قيمه مي پزه؟ و چقدر تو دوست داشتي. ديروز همه اونجا جمع بودند مثل هر سال. من هم شب رفتم اونجا . هر قاشقي كه به دهان گذاشتم سعي كردم به همه چي فكر كنم جز تو. آخر شب خاله گفت: براي ... كشيدم گذاشتم كنار يادت باشه ببري.&lt;br /&gt;آخ. مصتاصل نگاهش كردم و تشكر . چي بايد مي گفتم؟ گفتم مسافرته. خاله گفت به هر حال من كشيدم براش...جات خالي نباشه ، امسال خيلي هم خوشمزه شده بود دقيقا همون طعمي كه تو دوست داشتي...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ چي نگفتم. به روي خودم نياوردم كه چيزي جايي گم شده، كه يه چيزي سر جاش نيست. عوضش.. عوضش...&lt;br /&gt;عزيزم چرا حداقل اگه مي آي به خوابم جوري نمي آي كه صبح احساس نشاط كنم؟ چرا مي آي و فقط به حد جنون ديوونه ام مي كني و مي ري؟ چي مي خواي بهم بگي؟&lt;br /&gt;چند روزه دارم خوب درس مي خونم. تو رو به اون خدايي كه مي پرستي بذار درسمو بخونم. بذار امتحانمو بدم بعدش هر قدر خواستي شبا بيا و دلم رو ريش ريش كن برو.&lt;br /&gt;گريه هام كوه صبورو مي شكنه ، گريه ي مرده غرور و مي شكنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح كه بيدار شدم باورم نمي شد بتونم از تو رختخواب بيام بيرون چه برسه به اينكه بتونم فركانس و طول موج هم حساب كنم. تنها فكري كه منو از جام بلند كرد اين بود كه بعد از مدتها قرآنم رو بردارم و ازش آرامش بخوام. همون قرآني كه صبح هاي زود با هم مي خونديمش. يادته؟ بعد از نماز. يادته بعضي وقتها چقدر مي چسبيد؟ از دو سال پيش به اين ور از بعد اون فاجعه ديگه نتونستم انقدر دلمو صاف كنم كه بايستم در برابر خدا و نماز بخونم. ايمانم هم با تو رفت. مثل خيلي داشته هاي ديگه ام.&lt;br /&gt; نشستم رو به قبله و بازش كردم. برام خيلي جالب بود. سوره حج. از قرباني و احسان مي گفت و بشارت بر نيكوكاران...همونجا عهد كردم... نذر كردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم چي بود ولي آنقدر بود كه بعدش بشينم و تا ظهر درس بخونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا تنها وجودي هستي كه هنوز گاه گاهي مي تونم باهاش حرف بزنم. بيش از اين ازم فاصله نگير لطفا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غمت چو كوهي به شانه ي من/ ولي تو بي غم از غم شبانه ي من، چو نشنوي فغان عاشقانه ي من&lt;br /&gt;خدا تو را از من نگيرد، نديدم از تو گرچه خيري / به ياد عمر رفته گريم ، كنون كه شمع بزم غيري.&lt;br /&gt;بهار من گذشته شايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سينه ي من هنوز اميدي به شوق ديدن محالي / به خاطر او چه مانده آيا دگر زمن به جز خيالي؟&lt;br /&gt;درد بي درمونمو با كي قسمت بكنم؟ / با غم دوري او كاشكي عادت بكنم&lt;br /&gt;خاموش و غمگين چون شام يلدا بي ستاره آآآآآه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بين من و او راهي كه تنها شوره زاره&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113949559918309130?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113949559918309130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113949559918309130&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113949559918309130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113949559918309130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/02/blog-post_09.html' title='هر كسي عزاي چيزي را مي گيرد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113897159521733451</id><published>2006-02-03T16:22:00.000+03:30</published><updated>2006-02-03T16:29:55.236+03:30</updated><title type='text'>براي روز ميلاد تن خود ، من آشفته رو تنها نذاري</title><content type='html'>تو 8 سال گذشته من تنها كسي بودم كه برات تولد مي گرفتم. نه خانواده من خيلي اهل تولد بازي بودند و خوشبختانه نه خانواده تو.&lt;br /&gt;تو اين دو سه سال آخر هم كه بيشترش رو باهم قهر بوديم يا به دلايل معلوم در ارتباط نبوديم هر وقت كه خيلي دلم تنگ مي شد اگه تو نيمه اول سال بوديم حساب مي كردم كه تا روز تولدم چقدر مونده. چون مي دونستم كه تو هر شرايطي روز تولدم پيش من هستي. و اگه تو نيمه دوم سال بوديم هم روزها رو تا روز تولد تو مي شمردم. چون مي دونستم تو هر شرايطي روز تولدت منتظرمي. منتظر صداي من، خود من و هديه ي من. تو بدترين حالت هم روز تولد هم رو از دست نداديم كه اعتراف مي كنم بين همه روزهاي سال هيچ روزي رو به اندازه چهاردهم بهمن دوست نداشتم. هميشه منتظر اين روز بودم و هميشه  فكر مي كردم كه امسال چه هديه اي تو رو بيشتر ذوق زده مي كنه و امسال براي اين روز عزيز چي كار كنم و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي... ولي... ولي امسال... امسال از روزي كه رفتي از خدا مي خوام كه به اين روز نرسيم. مي خوام كه بهمن امسال چهاردهم نداشته باشه. تحمل اينكه امروزت مال من نباشه سنگينتر از شونه هاي منه. امسال تقويم رو با ترس و نگراني ورق زدم و روزها رو با نااميدي خط زدم تا اينكه به امروز رسيديم.&lt;br /&gt; چندين بار فكر كردم كه هديه اي تهيه و برات پست كنم و باور كن كه هم تصورش انجامش بسيار سخت بود و هم منصرف شدن ازش. بهرحال مقابل خودم ايستادم و خدا رو شاهد گرفتم كه...&lt;br /&gt; بغض پاييزي ام من، بغض يك غروب غمناك..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزم داري چي كار مي كني؟ بدون من؟ بدون من؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادته پارسال كه روز تولدم مسافرت بوديد و تلفن هم كه زدي صحبتمون بسيار سرد بود؟ يادمه كه بعدها هر دو فهميديم كه بعد از اون تماس تلفني حال من بهتر از تو و حال تو بهتر از من نبوده. يادمه وقتي برگشتي برام اينو مي خوندي: « براي روز ميلاد تن خود ، منه آشفته رو تنها نذاري... » يادته؟ يادته مي گفتي كه روز تولدم مال توست؟ يادته مي گفتي خيلي غصه خوردي كه پيشم نبودي؟ يادته مي گفتي كه روز تولدمو ازت نگيرم؟ يادته...؟ حالا اينبار من همه اينا رو به تو مي گم. حالا من آرزوي محال مي كنم كه اينجا باشي و برات تولد بگيرم. برق چشاتو وقتي كيكت رو مي بري و كادوت رو باز مي كني ببينم. كه هزار بار ببوسمت و روز تولدت رو به خودم به خاطر بودنت تبريك بگم. كه بهت بگم امروز روز توه ، امروز تو پادشاهي. كه همه هوسهاي كوچيك و بچه گانه ات رو پاسخ بگم و از لذت بردنت لذت ببرم از بودنت، از تو كه تويي. از تو كه هزار بار بهت گفتم كه قشنگرين نغمه ي زندگيم بودي. نغمه اي كه ديگه هرگز آواش رو نخواهم شنيد. كه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تو گل بود و ترانه ، با تو بوسه بود و پرواز&lt;br /&gt; گل و بوسه بي تو پژمرد ، بي تو پژمرده شد آواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما هديه امسال من به تو براي تولدت يه بغل دلتنگيه و ديگر هيچ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هواي گريه كردن، تو صداي گريه ي من / ياور خوب و نجيبم، بي تو من خيلي غريبم&lt;br /&gt;بي تو هر لحظه يه قرنه  ، هر نفس زخم كشنده / تنها با گفتن اسمت، رو لبام مي شينه خنده&lt;br /&gt;آخ كه اين فقط يه لحظه است، بعد از اون هاي هاي گريه  ست&lt;br /&gt;جاي هر آواز اينجا، هر صدا صداي گريه ست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113897159521733451?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113897159521733451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113897159521733451&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113897159521733451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113897159521733451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='براي روز ميلاد تن خود ، من آشفته رو تنها نذاري'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113872894740904544</id><published>2006-01-31T20:45:00.000+03:30</published><updated>2006-01-31T21:16:05.643+03:30</updated><title type='text'>يه كم ديگه مزخرف گويي</title><content type='html'>زنگ زدم به دكتري كه چند وقت پيش مي رفتم پيشش. ميگم يه وقت مشاوره مي خوام. منشيش ميگه: دكتر يه روانشناس آوردن. ديگه خودشون مشاوره نمي كنن اگه مي خواي با اون برات وقت بذارم. گفتم نه متشكر و قطع كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودم فكر كردم كه حالا اين يعني چي؟ يعني فقط نسخه پيچي؟ با يه ويزيت ده دقيقه اي؟ بدون اينكه شناخت درستي از مريضت و روحياتش پيداكني؟ مگه نه اينكه روانپزشك اول بايد با زير و بم روح و روان مريضش آشنا بشه؟ و بعد بهترين راه رو براي كمك به اون انتخاب كنه؟ مگه... البته ايشون به نظر من آدم با وجداني بودند و پولكي هم نبودند و دلسوزانه كار مي كردند. در ضمن اينكه سرشون هم خيلي شلوغ بود ولي خوب بازم همه اينا به نظرم دليل موجهي نيست. اصلا نپسنديدم اين شيوه رو..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر حال من مي خواستم پيش كسي برم كه بشناستم ، با خودم و اخلاقم و مشكلاتم حداقل يه آشنايي نسبي داشته باشه. اصولا آدم تعريف كردن نيستم. عمرن برم بشينم و براي كسي ولو يه دكتر زندگينامه تعريف كنم. من فقط يه جلسه مي خواستم برم محض يه مشاوره تحصيلي. شايد هم بهتر شد. يادم اومد كه بهتره خودم مشكلاتمو حل كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزا خوب نيستم. روبراه نيستم. بهم ريخته ام. كلافه ام. نمي دونم چمه. اصلا نمي دونم چمه؟؟؟ ولي اينا همش اصلا اهميتي نداره. اگه بي قرارم، اگه ناراحت و غمگينم ، اگه يه گردو تو گلوم گير كرده ، اگه عاشق سيگارام شدم، اگه آرزوي يه خواب خيلي خيلي طولاني آرومو دارم ، اگه... خلاصه همه اينا اصلا مهم نيستن. من با خودم و زندگي بلدم كنار بيام . ولي چيزي كه داره ديوونه ام مي كنه، چيزي كه باعث شد تصميم بگيرم با دكتر روانپزشكم مشورت كنم كتابهايي هستند كه سرزنش آميز نگاهم مي كنن و من بهشون دهن كجي مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكلم چيه؟ اينه كه درس نمي خونم. مي گين خوب بشين بخون؟ واقعا از راهنماييتون ممنونم ولي اين به فكر خودم هم مي رسيد. نمي تونم بخونم. نمي تونم بشينم پاش. نمي تونم خودمو مجبور كنم. يك كلام از پس خودم بر نمي آم. ديگه واقعا كلافه ام. از دست خودم خسته ام. نمي دونم چي كار كنم؟ نمي دونم چي كار كنم. تو اين مدت به هر چيزي متوسل شدم. از افراد مختلف خواستم كه بهم فشار بيارن، سرم غر بزنن و وضعيت درس خوندنمو كنترل كنن تا خودش محركي باشه. ولي خوب هر كسي گرفتاريهاي خودشو داره. البته مي دونم كه اصولا تو زندگي فقط يك نفر هست كه واقعا مي تونه به آدم كمك كنه و اون خودشه. فقط و فقط. ولي با اين وجود عوامل محيطي هم بي اثر نيستند. خلاصه كه اين تير آخرم هم كه مشورت با روانپزشك سابقم بود هم به سنگ خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهي زندگي اونقدر در نظرم مسخره و مزخرف و بي ارزش مي آد كه حتي انرژي اي براي تلاش كردن در خودم نمي بينم ولي مي دونم حالا كه زنده ام بايد حداقل در مسير ايده آلهاي خودم حركت كنم.&lt;br /&gt;از نظر تئوري بيست بيستم. خودم آخرشم. همه رو از برم. چيزي كم ندارم. اما دريغ از يك اپسيلون پشتكار . عالم بي عمل به معني واقعي كلمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم بي استعدادي نيستم. مشكل خاصي هم با درسا ندارم. حتي گاهي وقتي مي خونم كلي هم باهاشون حال مي كنم. مشكل فقط فكر كنم نوعي تنبلي يا يه چيزي شبيه اين باشه. كسي پيشنهادي نداره؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113872894740904544?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113872894740904544/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113872894740904544&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113872894740904544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113872894740904544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_31.html' title='يه كم ديگه مزخرف گويي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113847291516165968</id><published>2006-01-28T21:56:00.000+03:30</published><updated>2006-01-28T22:05:12.233+03:30</updated><title type='text'>يه چهره آشنا</title><content type='html'>زهره از اقوام شوهر خاله ام بود. چون با مامان و خاله هام همسن و سال بود و دختر گرمي هم بود يه جورايي با هم دوست شده بودن. خونه شون هم نزديك خونه پدربزرگم بود. بچه كه بوديم گه گاه اونها رو مي ديديم. سالها بود كه ديگه از اون خانواده كسي رو نديده بودم. امروز كه براي مراسم ختم مادر شوهر خالم رفته بوديم بعد اين همه سال ديگه هيچ كدومشون رو نمي شناختم. تنها چهره اي رو كه بعد 20 سال تا ديدم شناختم زهره بود. فكر كنم الان چهل و چند سال داشته باشه. هميشه وقتي مريلا زارعي رو ( كه اتفاقا ازش هم خيلي خوشم مي آد) مي ديدم ياد زهره مي افتادم. امروز كه بعد اينهمه سال ديدمش به اين نتيجه رسيدم كه شباهتش حتي از اوني كه من هميشه فكر مي كردم هم بيشتره ، حتي طرز حرف زدنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و جالب اينجاست كه اون هم منو شناخت. بهش گفتم: شما از اون موقعي كه من كوچولو بودم و مي ديدمتون هيچ تغييري نكرده ايد. تنها كسي رو كه بلافاصله شناختم شما بوديد. كلي ذوق زده شد و گفت: تو كه كوچولو بودي خيلي بامزه بودي. به زور حرف مي زدي اون وقت اين پرچم كشورا رو مي ذاشتي جلوت و اسماشونو مي گفتي ، منم دلم برات غش مي رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم چرا ولي ديدنش برام يه حس خوب داشت. نمي دونم چه حسي، شايد حس سالهاي خيلي دور ، سالهايي كه حتي به سختي چيزي ازشون به خاطرم هست. سالهاي كودكي. سالهايي كه هنوز مامان و بابا جوون بودند. خيلي جوون. به اندازه ي الان ِ من و شما. حتي مادربزرگ و پاپا هم جوون بودند. به اندازه ي الان ِ مامان و بابا. سالهايي كه هنوز همه كساني كه مي شناختم زنده بودند. سالهايي كه پدربزرگ هنوز واسه خودش ابهتي بود. درحالي كه حالا سالهاست كه رفته. سالهايي كه هنوز خونه ي پدر بزرگهام از رونق نيافتاده بودند. سالهايي كه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113847291516165968?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113847291516165968/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113847291516165968&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113847291516165968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113847291516165968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_28.html' title='يه چهره آشنا'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113843445753138054</id><published>2006-01-28T11:15:00.000+03:30</published><updated>2006-01-28T11:17:37.556+03:30</updated><title type='text'>دريافت</title><content type='html'>گاهي كنترل عصبانيت هم بد نيست ها. خدا رو شكر كه ديروز اون دري وريها رو پست نكردم. از اين به بعد وقتي عصباني هستم روز بعد در موردش مي نويسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد درس خوندن هم فكر مي كنم اوضاع داره بهتر مي شه. براي اولين بار تو زندگيم حس مي كنم مي دونم بايد چطور بخونم و كاملا دست يافتني مي بينم اونچه رو كه مي خوام. فقط فرصت خيلي تنگه و من خيلي از برنامه عقبم. وقتي به حجم كار فكر مي كنم رنگم مي پره. اميدوارم از پس خودم بر بيام و باز دو دره بازي و اينا در نيارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113843445753138054?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113843445753138054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113843445753138054&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113843445753138054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113843445753138054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_27.html' title='دريافت'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113810683196030667</id><published>2006-01-24T16:10:00.000+03:30</published><updated>2006-01-25T10:58:32.896+03:30</updated><title type='text'>بي عنوان</title><content type='html'>« دلم مي خواهد بروم يك جايي داد بزنم و هوار بكشم .اگر خدايي هست دوست دارم سرش داد بكشم وبدانم كه چرا از زجر كشيدن آدمها لذت مي برد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دقيقا احساسيه كه من اين دو روزه دارم ولي هر چي فكر مي كردم در قالب جمله در نمي اومد. امروز كه &lt;a href="http://dastforoosh.blogfa.com/post-12.aspx"&gt;اينو&lt;/a&gt; خوندم ديدم خودشه. بهتره بيشتر از اين به مغزم فشار نيارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه چيزي رو هم فهميدم. كدوم خري بود مي گفت دردهاي جسمي رو مي شه تحمل كرد ولي دردهاي روحي هستند كه علاج ندارند؟ اميدوارم كه من نبوده باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا از زجر كشيدن آدمها لذت مي بري ؟ اگه نمي بري پس چرا...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پير ما مي گفت خطا بر قلم صنع نرفت&lt;br /&gt;آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اينم بگم و دهنمو ببندم. اين نرگس خانوم هزار و يك روزنه مي گه : درد روحي درد جسمي مياره. من مي خوام بگم گاهي اوقات هم بر عكسش اتفاق مي افته. نمي فهميد نه؟ مي دونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113810683196030667?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113810683196030667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113810683196030667&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113810683196030667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113810683196030667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_24.html' title='بي عنوان'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113761692845938824</id><published>2006-01-19T00:09:00.000+03:30</published><updated>2006-01-19T12:04:53.220+03:30</updated><title type='text'>وقتي گدفلاي بترسد</title><content type='html'>تا حالا از وحشت فرياد زديد؟ خوب من زدم ! كي؟ ديشب. از چي ترسيدم؟ مامانم. باور كنيد دارم جدي مي گم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز خراب اومدم خونه، افتادم رو تخت و خلاصه ساعت 4 شد 5 و 5 شد 6 و ... نمي دونم خواب بودم يا بيدار؟ مست بودم يا هشيار، نمي دونم چند ساعت زير پتو بودم ، نمي دونم.... حتي نمي دونم چطور بيدار شدم فقط يك لحظه هيكلي رو توي درگاه ديدم كه داشت وارد اتاق مي شد كه نفهميدم انسانه؟ جنه؟ دزده؟ مرده؟ نامرده؟ البته فكر نكنيد كه من فرصت داشتم كه به اينها فكر كنم ها چنان شوكه شدم كه در جا دادي زدم كه نمي تونيد تصورشو بكنيد. ساختمان لرزيد.&lt;br /&gt;من فقط يك بار اينطور فرياد كشيده بودم اون هم در اثر يك حماقت مسخره به برق 220 ولت متصل شده بودم.&lt;br /&gt;خلاصه يهو ديدم مامانم كه بيشتر از من وحشت كرده بود مي گه: الهي بميرم. منم. منم. الهي بميرم. ترسيدي؟ منم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگو اينا از ظهر چندين بار زنگ پايين رو زده بودند تا منو براي نهار و شام و ... صدا كنند ، منم كه تو اغما بودم نفهميده بودم يا حال جواب دادن نداشتم و خلاصه نگران شده بودند.&lt;br /&gt;ساعت 5/11 شب بود و از بيرون كه مي اومدن سر راه خواسته بودند يه سري هم به من بزنند ببينند زنده ام يا نه؟ كه در باز بوده و ... ظاهرا يادم رفته بود در رو قفل كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي: حتي اگه خواستيد بميريد هم اول در رو قفل كنيد بعد هر غلطي خواستيد بكنيد. وگرنه ممكنه اينجوري ضايع بشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه اينها به كنار، از سه چهار هفته پيش كه دزد اومد و درست از جلوي در اتاق من (البته در غياب بنده) 100 كيلو برنج رو برد مادر بزرگوار مرتب توصيه هاي ايمني مي كردند و ما هم مسخرشون مي كرديم و مي گفتيم : برو بابا ، دزد؟ اصلا دلم مي خواد يه سري اين دزده بياد تا اساسي حالشو بگيرم و.... خلاصه كه حسابي رجز خونده بوديم و اينم نتيجه اش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي دوم رو هم ديگه خودتون استخراج كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: لازمه تذكر بدم اون چيزي كه من ازش ترسيدم دزد يا هر چيز مشابه اين نبود. اصلا بهتره بگم ترس نبود، وحشت بود. وحشت ناشي از نمي دونم چي؟! من تو اون لحظه تو حال طبيعي نبودم. درك درستي از موقعيتم نداشتم. حتي نمي دونستم زنده ام يا به وصال جهان باقي نايل شدم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113761692845938824?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113761692845938824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113761692845938824&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113761692845938824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113761692845938824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_18.html' title='وقتي گدفلاي بترسد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113735626596332725</id><published>2006-01-15T23:36:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T23:52:43.356+03:30</updated><title type='text'>افسانه تروا</title><content type='html'>جمعه سيماي جمهوري اسلامي ايران در كمال ناباوري و شعف و شور اينجانب فيلم « تروي » رو پخش كرد و چقدر هم چسبيد. البته قبلا كاملش رو ديده بودم. ولي دوبله اش يه چيز ديگه است.&lt;br /&gt;واقعا اين فيلم محشره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازديد من دو تا صحنه فيلم خيلي برجسته است:&lt;br /&gt;به نظر من تاثير گذارترين صحنه فيلم اونجاييه كه هكتور به اشتباه پسر عموي آكيليس رو به جاي اون مي كشه. اون لحظه اي كه در حاليكه پسر جوان گلوش بريده شده بود و داشت عذاب مي كشيد متوجه مي شه كه اون رو اشتباه گرفته و درحاليكه از ديدن اين صحنه متاثر شده بود و براي پايان دادن به اين رنج خلاصش مي كنه.&lt;br /&gt;و قشنگ ترين قسمت فيلم هم نبرد بين آكيليس( يا همون آشيل خودمون ) با هكتور براي گرفتن انتقام پسر عموش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال ما كه بسي حال كرديم با كيفيت خوب و دوبله اين فيلم. شما رو ديگه نمي دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي من نمي دونستم كه " تروي " در واقع همون داستان ايلياد هومره كه اديسه هم ادامه اش هست!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه چيز ديگه: من قبلا كه فيلم رو ديده بودم برداشتم اين بود كه دختري كه پسر پادشاه تروي باهاش فرار كرد زن پادشاه يونان بوده در صورتي كه تو دوبله اون رو دختر پادشاه يونان معرفي كرده بودند. يعني من اشتباه متوجه شده بودم؟ يا باز هم دوستان شيرين كاري كرده اند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113735626596332725?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113735626596332725/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113735626596332725&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113735626596332725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113735626596332725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_15.html' title='افسانه تروا'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113705292906997238</id><published>2006-01-12T11:16:00.000+03:30</published><updated>2006-01-12T11:33:12.986+03:30</updated><title type='text'>برف و ...</title><content type='html'>برف اين روزها و بازم خيال نامربوط تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادته پارسال تو اون برفي كه همه جا تعطيل شده بود اينجا ، تو اتاق من ، گير افتاده بودي و چقدر اين برف گير شدنه برا هر دومون شيرين بود؟ آرزو مي كرديم آنقدر برف بباره كه هيچ وقت نتوني از خونه بري بيرون. و هيچ وقت هم آب نشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113705292906997238?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113705292906997238/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113705292906997238&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113705292906997238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113705292906997238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post_11.html' title='برف و ...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113645297216369073</id><published>2006-01-05T12:42:00.000+03:30</published><updated>2006-01-05T12:56:33.790+03:30</updated><title type='text'>يه كلام حرف به درد بخور</title><content type='html'>&lt;a href="http://pinkweblog.persianblog.com/1384_10_pinkweblog_archive.html#4463560"&gt;اين آقا &lt;/a&gt;يه چيزي نوشته بود كه به قدري حرف حساب بود كه هزار بار برا خودم تكرارش كردم تا حواسم بهش باشه. اونقدر كه به اينجا هم كشيده شد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگی فرصتی استثنایی با انتهایی غیر قابل پیشبینیست. اگه میخوای یه کاری بکنی، همین الان بکن.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه مي خواي يه كاري بكني همين الان بكن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگه هزار تا كار نبايد انجام بدي كه قرار شد لااقل يكيشو همين الان بكني؟ مگه واسه زندگيت كلي برنامه نداري؟ مگه نبايد درس بخوني؟ مگه... خب حالا ديگه پاشو برو به كارت برس. پاشو . پاشو ديگه. د لامصب پاشو برو گمشو ديگه. اِ اِ اِ اِ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113645297216369073?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113645297216369073/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113645297216369073&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113645297216369073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113645297216369073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='يه كلام حرف به درد بخور'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113602280550351021</id><published>2005-12-31T13:05:00.000+03:30</published><updated>2005-12-31T13:31:55.483+03:30</updated><title type='text'>آخر قصه</title><content type='html'>عزيزم مگه نگفته بودم دفعه بعد وقتي سراغم رو بگير كه اسم هيچ الاغي تو شناسنامه ات نباشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب بازم اين جا بود ولي اينبار نه مثل شبهاي قبل ، نه با حسرت نبودن من ، نه با داغ فراغ ، نه با... اينبار با شادي و شعف. اول بعضي از يادگاري هام رو نشون داد كه چطور با دقت ازشون مراقبت مي كنه و چقدر براش عزيزند.چيزي كه بارها بهم گفته بود.( روز آخر مي گفت تنها چيزي كه دارم با دقت جمع مي كنم كه ببرم يادگاري هاي توست ، ريز و درشتشون رو نگه داشته بود و مي گفت عزيز ترين چيزهاييه كه داره. ) و بعد شروع كرد با شور و شوق از خودش و زندگيش و اطرافيانش و ... تعريف كردن. معلوم بود كه همه چيز خوب و عاليه و احساس رضايت كامل مي كنه. گفتم چرا اينا رو داري برا من مي گي؟ برام جالب نيست شنيدنون اما اون مي گفت. گفتم راضي هستي؟ از كاري كه كردي خوشحالي؟ با اون حالتي كه من هميشه ازش متنفر بودم گفت: آره. سيلي هام وقتي به صورتش مي خورد ضربي نداشت ، هر چي سعي مي كردم نمي تونستم يه سيلي محكم به صورتش بزنم و اون همچنان مي گفت. گريه هام شدت مي گرفت و اون مي گفت و مي گفت و مي گفت...&lt;br /&gt;وقتي با هاي هاي گريه بيدار شدم هنوز تو همون حال متشنج بودم. خيلي طول كشيد تا به خودم مسلط شدم و خدا رو شكر كردم كه اون پايين جز من و سوسكها كس ديگه اي زندگي نمي كنه و صدام رو كسي نشنيده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگه نه اين كه اگه كسي رو دوست داري بايد در درجه اول خوشبختي و صلاح اون رو بخواي؟ پس چرا شنيدن شرح خوشبختيش برام اينقدر دردناك بود؟ مگه نه اينكه اون رو براي خودش مي خواي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعدي اگر عاشقي ميل وصالت چراست ؟&lt;br /&gt; هر كه دل دوست جست مصلحت خود نخواست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه. اعتراف مي كنم كه اون رو فقط به خاطر وجود خودش دوست نداشتم. براي خودم و به خاطر خودم هم مي خواستمش . حتي به خودش هم گفتم كه نمي تونم براي خوشبختيش دعا كنم. نمي تونم باور كنم كه كسي يار رو راهي خونه ديگري كنه و تازه براش آرزوي خوشبختي هم بكنه. حداقل من اينقدر سخاوتمند نيستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه شب تو اون لحظات خاص ، تو اوج هيجان و احساس ، ناگهان گفتم: نياد اون روزي كه ببينم يكي ديگه جاي من خوابيده؟ ( مي دونستم كه با من بودن تاوان سنگيني داره و هميشه از اين مي ترسيدم كه طاقت پرداختش رو نداشته باشه و بالاخره يه روزي بزنه زير همه چي) با نگاهي سرزنش آميز گفت: ميشه؟ تو چشاش نگاه كردم و گفتم: آره مي شه ، راحت تر از اوني كه فكرش رو بكني. منو بوسيد و گفت نمي شه. هزاران بار در طول سالهاي با هم بودن گفته بود نمي شه و من آرزو كرده بودم كه هرگز نشه.&lt;br /&gt; اون روز اومد. شد . خيلي راحت تر از اوني كه فكرشو بكنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز باورم نمي شه. هنوز باورم نمي شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف آخر: من آدم خرافاتي اي نيستم به خواب و اينها هم اعتقاد ندارم ولي وقتي تنها وسيله ارتباطي ات با كسي خواب هاي شبانه باشه ناچاري بر اساس همون ها هم تصميم بگيري. فكر مي كنم اين خواب محركي بود براي اينكه اين پرونده رو ببندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;با تو بودن خيلي وقته كه گذشته / بي تو بودن مثل مهر سرنوشته / ديگه اسم تو رو هي زمزمه كردن / واسه من نه تو مي شه ، نه فرقي داااااره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;، باروونه از سر شب همش مي باره / توي گوشم داد مي زنه ، همش مي ناله / ميگه هيچكي مثل من غربت اينجا رو نداره / زندگي ارزش اين همه غم ها رو نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آخر قصه همينه: رفتنت هميشگي بود ، ديگه برگشتن نداااااااااااااره&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113602280550351021?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113602280550351021/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113602280550351021&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113602280550351021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113602280550351021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_31.html' title='آخر قصه'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113568209862406130</id><published>2005-12-27T14:38:00.000+03:30</published><updated>2005-12-27T14:52:38.220+03:30</updated><title type='text'>خوابگرد</title><content type='html'>عزيزم سه ، چهار شبيه كه مهمون خوابهاي شبانه مي. آخرين ديدار رو دارم بارها تجربه اش مي كنم حالا هر بار با يه طرحي. كاش حداقل تو خواب احساس مي كردم كه موندگاري.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چي شده؟ ازم چي مي خواي كه هر شب مي آي پيشم؟&lt;br /&gt;ياد پارسال افتادم كه تو اينجوري شده بودي و مي گفتي كه هر شب خوابمو مي بيني. اون موقع من دست به دامن تو بودم حالا تو دست به دامن من ، شايد هم برعكس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن يار كه عهد دوست داري بشكست / مي رفت و منش گرفته دامن در دست&lt;br /&gt;مي گفت دگر باره به خوابم بيني / پنداشت كه بعد از آن مرا خوابي هست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113568209862406130?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113568209862406130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113568209862406130&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113568209862406130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113568209862406130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_27.html' title='خوابگرد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113519399589840518</id><published>2005-12-21T23:05:00.000+03:30</published><updated>2005-12-21T23:18:58.006+03:30</updated><title type='text'>شب يلدا</title><content type='html'>يادته ؟ هميشه براي شب يلدا آنقدر چيز ميز مي خريديم كه حتي فرصت نمي شد همش رو بخوريم. يادته؟ طي اون 6 سال حتي يك بار هم هندونه اي كه واسه شب يلدا خريديم قابل خوردن نبود ولي هيچ وقت هم از رو نرفتيم و باز سال بعدش هندونه خريديم. يادته؟ معمولا شب يلدا رو بيرون شام مي خورديم و يه عده رو هم دعوت مي كرديم و مي خورديم و مي خورديم و مي خورديم. يادته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادته&lt;a href="http://z-factor.blogspot.com/2004/12/blog-post_21.html"&gt; اون شب يلدايي رو كه &lt;/a&gt;نه خريدي كرديم نه كسي رو دعوت كرديم و نه حتي شام رفتيم بيرون ؟ يادته اون شب يلدايي رو كه من بودم و تو بودي و يك شب مهتابي بود؟ همون شب يلدايي رو كه... كه... خوب ديگه وارد جزئيات نمي شم كه بد آموزي نداشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر كنم همون شب يلداي بدون آجيل و شيريني و شام و البته مهمان ، به يادموندني ترين شب يلدامون بوده باشه. تو كه يادت نرفته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند كه هميشه و تو هر شرايطي همراهمي ولي شبي كه تنها و تنها و تنها تو رو مقابل چشمم مي آورد شب يلداست.&lt;br /&gt;هيچ وقت قسمت نشد سال نو رو باهم جشن بگيريم . بجز پارسال هيچ وقت چهارشنبه سوري رو باهم نبوديم و خيلي مناسبت هاي ديگه.. ولي در طول 6 سالي كه زير يك سقف و يك روح بوديم كه حتي به سختي در دو بدن بوديم، شب يلداها ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ كه اين شبهاي سرد چله بزرگه با همه يلداييش.. بي تو چقدر سخت مي گذره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان چشم او آيينه كيست؟ / آنكه چون آيينه با من روبرو بوووود.&lt;br /&gt;درد و نفرين ، درد و نفرين بر سفر بااااد / سرنوشت اين جدايي دست او بوووود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سومين شب يلدايي بود كه در تنهايي سپري شد ولي با يك تفاوت بزرگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا نذار خيلي طولاني بشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113519399589840518?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113519399589840518/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113519399589840518&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113519399589840518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113519399589840518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_21.html' title='شب يلدا'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113483331062419833</id><published>2005-12-17T18:41:00.000+03:30</published><updated>2005-12-17T21:02:01.816+03:30</updated><title type='text'>دلم مي خواد ده ساله باشم</title><content type='html'>اين پست&lt;a href="http://35degree.blogspot.com/2005_12_01_35degree_archive.html#113440365472609760"&gt; كيوان &lt;/a&gt;بهانه اي شد تا حسي كه اين روزا دارم باهاش زندگي مي كنم مكتوب بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادمه وقتي تو اون بالا و پايين هاي جاده مي افتاديم به بابا مي گفتم تند تر برو ، تند تر ، بابا هم كه خودش اون موقع ها خيلي جوون بود ( شايد هم سن و سالهاي الان من ) پاشو رو گاز فشار مي داد و دلم مي رييييخت.چه لذتي.. آخ كه چقدر دلم برا اين لذت هاي كوچيك كودكي تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزا دارم تو كوچه هاي كودكي قدم مي زنم. ديشب كه با علي داشتم چت مي كردم بدجوري منو ياد اون روزها انداخته بود. بازي هامون ، دعواهامون ، رو كم كني هامون ...&lt;br /&gt;اين روزا هيچ آدمي رو كه به كودكي هاي من پيوند نمي خوره نمي شناسم و به خاطر نمي آرم.&lt;br /&gt;اين روزا مثل هميشه ديوونه ام اما اين بار يه كودك ديوانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم اون حياط خونه قديمي پدر بزرگ يا حياط خونه دايي جون رو مي خواد و همه مون كه جمع باشيم و توش آتيش بسوزونيم و تا نفس داريم بازي كنيم و مثل همون موقع ها نفسمون نگيره و خسته نشيم.&lt;br /&gt;دلم خونه پدر بزرگ تو شمال رو مي خواد كه براي هميشه لاي درختاش گم بشم. دلم اون غوغا و هياهو رو مي خواد كه توش يادت بره دنيا چقدر زشته. دلم اون حياط سبز رو مي خواد و اون صورت مهربون و با ابهت رو كه سالهاست رفته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم روزاي بچگي رو مي خواد.روزايي رو كه با يه سرازيري خيابون كه دلومون مي ريخت به وجد مي اومديم و يه شب پارك خرّم و ماشين برقي ديگه آخر خوشبختي بود.&lt;br /&gt;روزايي كه بزرگترين بدبختي مون مشقهاي باقيمونده آخر شب بود و اينكه فردا علوم مي پرسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزايي كه آرزومون اين بود كه زودتر بزرگ بشيم و دنيا رو تكون بديم.&lt;br /&gt;روزايي كه در آن واحد مي خواستيم بزرگ كه شديم همه كاره بشيم. من آرزو داشتم فضانورد بشم و فوتباليست و ژيمناست و دانشمند و مخترع ، حتي براي اختراعم كه هنوز نمي دونستم چي هست اسم هم انتخاب كرده بودم. « اكروسكوپ». اگه روزي به وسيله اي با اين نام بر خورديد بدونيد كه مخترعش منم و... و آرزو داشتم كه يه پيانو داشته باشم...&lt;br /&gt;روزايي كه همه چي يه شكل ديگه بود، دنيا يه رنگ ديگه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزايي كه هنوز عشق متولد نشده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم روزاي كودكيم رو مي خواد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113483331062419833?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113483331062419833/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113483331062419833&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113483331062419833'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113483331062419833'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_17.html' title='دلم مي خواد ده ساله باشم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113439213178163024</id><published>2005-12-12T16:16:00.000+03:30</published><updated>2005-12-12T16:29:49.130+03:30</updated><title type='text'>يه كم دلتنگي</title><content type='html'>يادمه هميشه تصورم از زندگي آينده يه دانشمند تنها بود. همين دو هدف رو داشتم و بس. وقتي اومدي ديگه نه تنها بودم نه دانشمند. حالا كه رفتي دوباره تنها شدم ولي دانشمند ديگه نه. البته همون طور كه بهت قول دادم اين مدت زندگيم رو بازسازي خواهم كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگي خيلي بي رحم تر از اونيه كه آدم فكر مي كنه. هر دو مون بايد محكم باشيم و تلاش كنيم. نمي دونم در آينده چي پيش مي آد ولي اين رو مي دونم كه هرگز از هم جدا نيستيم. و فقط و فقط منو تو مي دونيم كه اين يعني چي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذكر تو از زبان من ، فكر تو از جنان من&lt;br /&gt; چون برود كه رفته اي در رگ و در مفاصلم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر كنم كه هنوز 10 ساعت ديگه بايد تو آسمون باشي. مي دونم كه دلت اينجاست. كي باورش مي شه كه تو اين شرايط تو استكهلم 1 ساعت نشسته باشي و با اين هزينه با من چت كرده باشي؟ كي باورش مي شه؟ فقط و فقط به خاطر من. همه كساني كه حسادت مي كردن حق داشتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.raha227.persianblog.com/#4309628"&gt;از قبرستان و فرودگاه به يك اندازه متنفرم.&lt;/a&gt; آنقدر شرح حاله كه نمي تونم چيزي بهش اضافه كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113439213178163024?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113439213178163024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113439213178163024&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113439213178163024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113439213178163024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_12.html' title='يه كم دلتنگي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113411293673234394</id><published>2005-12-09T10:50:00.000+03:30</published><updated>2005-12-09T10:57:01.203+03:30</updated><title type='text'>وداع</title><content type='html'>پياده شد ، ايستاد و گفت : برو. گفتم برو تو تا برم. گفت برو. بعد از نيم ساعت كه تو ماشين جلو در خونشون خداحافظي كرده بوديم بالاخره آخرين بوسه رو داديم و پياده شد. حالا من نمي تونستم راه بيافتم. نگاه... وقتي غلتيدن گلوله اشك رو بين مژه هام حس كردم ديگه ماشين رو زدم تو دنده و كوچه رو دور زدم. چند لحظه مكث ، آخرين نگاه .. و... بالاخره حركت كردم. تو آينه مي ديدم كه همون جور ايستاده و از جاش حركت نمي كنه. توان رفتن نداشتم . ترمز كردم. از تو آينه مي ديدمش كه همون طور ايستاده و نگاهش به ماشينه. مردد شدم. خواستم برگردم ولي... آخرش چي؟ دوباره راه افتادم اينبار ديگه بدون اينكه تو آينه نگاه كنم، درحاليكه تمام صورتم رو اشكها پوشونده بودند. بدون خجالت بگم تا تهران گريه كردم. اون دو روز حسابي چشمهامون رو شستشو داديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي رسيدم خونه جاي خاليت رو نمي شد تحمل كرد. تمام اتاق بوي تو رو مي داد. حتي توان جمع كردن اتاق رو نداشتم. گلهاي رزي كه برام گرفتي و خودت آويزوونشون كردي به ديوار ، پتويي كه باهم زيرش خوابيديم ، لباسهايي كه هر وقت مي اومدي اينجا مي پوشيدي مچاله گوشه اتاق... نمي دونم كي بتونم خودمو راضي كنم و اتاق رو جمع كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودمو پيچيدم لاي پتوي مخصوص تو روي همون ملحفه و افتادم روي تخت. نمي دونم خوابيدم يا ... فقط مي دونم كه به هوش نبودم حتي تلفن كردي و نفهميدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتمش سير ببينم مگر از دل برود / آنچنان پاي گرفته است كه مشكل برود&lt;br /&gt;دلي از سنگ ببايد به سر راه وداع / تا تحمل كند آن روز كه محمل برود&lt;br /&gt;چشم حسرت به سر اشك فرو مي گيرم/ كه اگر راه دهم غافله بر گل برود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه اگر راه دهم غافله بر گل برود&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113411293673234394?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113411293673234394/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113411293673234394&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113411293673234394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113411293673234394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_113411293673234394.html' title='وداع'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113397603503796316</id><published>2005-12-07T20:41:00.000+03:30</published><updated>2005-12-09T10:56:28.740+03:30</updated><title type='text'>تلخ ترين وداع</title><content type='html'>روز دوشنبه ساعت 5/9 صبح طبق معمول جلو ايستگاه مترو صادقيه سوارش كردم وقتي رسيديم خونه ساعت از 9 شب گذشته بود. تقريبا 12 ساعت بيرون بوديم. براي آخرين بار باهم بيرون نهار خورديم. كاكتوس. كه چقدر هم چسبيد. براي آخرين بار رفتيم سينما عصر جديد. طبق معمول. آكواريوم. كمي تو اون پاركه نشستيم همون پارك خودمون. رفتيم در خونه مادر بزرگ و پاپا دنبال مامان كه ناچار شديم بريم بالا. براي اولين بار تو رو ديدن. كسي رو كه سالها بود ازش مي شنيدن. بهش گفتم هميشه فكر مي كردم به يه عنوان ديگه به اين خونه مي آي...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل تو دلمون نبود زمان مي گذشت و با حركتش ما رو آشفته و آشفته تر مي كرد. وقتي رسيديم خونه هر دو خسته بوديم و دلمون مي خواست هنوز خيلي كارها بكنيم. شام خورديم. راستي واقعا دلمه ها رو دوست داشتي؟ تا جايي كه يادمه هميشه دست پخت مامان رو دوست داشتي. بعد شام خسته تر از اوني بوديم كه بتونيم بشينيم پاي بساط شب ايرانيمون. خوابيدي و يه ماساژ حسابي تنت رو گرم كرد. تمام هنر ماساژي كه رو كه تو پنجه هام بود و نبود به كار گرفتم كه هم لذت ببري هم خستگي رو از تنت بيرون كنم. فكر مي كنم ناكام هم نبودم. و بعد... و يه خواب خوش... هيچ كدوم نفهميديم كي خوابمون برد. دو شب گذشته رو هر دو خيلي خيلي راحت و در آرامش خوابيديم. و بارها خدا رو به خاطر هر لحظه از باهم بودن شكر كرديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ كه اون دو چشم مست شهلا، كه تو را، ديده ام هر روز و هر شب همه جاااا با من چي كار كرده انم؟ تمام اين دو روز چشم از چشماش بر نداشتم. عوض اون سيلي اي هم كه وعده كرده بودم هزار بار بوسيدمش. از سر تا پا. هنوز بازوهام از بس كه به خودم فشردمش درد مي كنن. گفت : مهكام ، دل كندن از تو از دل كندن از هر كسي سخت تره. گفتم: پس چرا مي كني؟ واي از اون سكوت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت فلان چيز رو به فلاني بگو يا بده يا... گفتم من ديگه هيچ كدوم از بچه ها رو نخواهم ديد. گفت راضي به تنهاييت نيستم. مي دونستم كه راست مي گه اينم مي دونستم كه رگه تندي از حسادتي آشكار، كه من عاشقشم ، نسبت به هر كسي كه بهم نزديك باشه يا حس كنه من دوستش دارم تو دلش هست. ولي عزيزم نه به خاطر تو كه به خاطر خودم ديگه نمي تونم و نمي خوام هيچ گونه ارتباطي با آدمهاي اون سالها، آدمهايي كه تو رو به يادم مي آرن داشته باشم و اونها رو هم بعد از تو به خدا مي سپارم. اميدوارم برگردي و دوباره زندگي به جريان بيافته.&lt;br /&gt;چقدر با هم حسرت اون مهموني اي رو خورديم كه آخر نشد من بگيرم. مهموني اي كه بارها براش برنامه ريزي كرده بوديم و قرار بود تو پذيرايي و وظايف ميزبان رو به عهده بگيري. چقدر براش ذوق داشتيم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و باز هم حسرت همه اون روزهايي كه با حماقت و لجبازي از دست داديم و هر روزي كه با هم نبوديم حسرته و حسرت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دو مي دونستيم و مي دونيم كه هرگز ديگه كسي رو اين طور دوست نخواهيم داشت. هر دو مي دونستيم كه چيزي رو كه داريم از دست مي ديم بزرگ تر از اونيه كه فكر مي كنيم.هر دو براي هم كارهايي كرده بوديم كه هيچ كس براي كسي انجام نميده. هر دو... ولي ... ولي انگار بايد اين اتفاق مي افتاد ولي چرا؟ گفتم: اين معما برام حل نمي شه تو مي گي هيچ كسي رو به اندازه من دوست نداري. منم كه دنيا رو باهات معامله نمي كنم. پس اين يعني چي كه نمي تونيم... پس چرا... آخه لا مصب چراااا؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومده بود برا خداحافظي. خداحافظي . خداحافظي، چه كلمه تلخي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گريه كنم يا نكنم آخر ما جرا رسيد / گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد. / تو مي روي و آينه ، پر مي شود از بي كسي / از من سفر مي كني و به مرگ قصه مي رسي / ببين كه آب مي شود قطره به قطره قلب من/ مرگ من و قصه ي ماست ، فاجعه ي جدا شدن /// تو جااامدان پر مي كني ، من خالي از جان مي شوم / يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي شوم / بعد از تو با من چه كنم؟ با منه بي ترانه ام...&lt;br /&gt;تو مي روي و جان من گور ترنم مي شود...&lt;br /&gt;براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي فرصت نشد براي يك بار هم كه شده تو sandvich maker ي كه برام گرفتي باهم ساندويچي درست كنيم. گفتم : نگهش مي دارم تا خودت بياي و باهاش برام ساندويچ درست كني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما آخرين هديه من: يه نسخه از كليد در ورودي سوييت پايين و اتاق من. همون جايي كه هرچند براي روزهايي نه چندان زياد ولي به هر حال برامون شد خونه و ما توش موج عشق رو تجربه كرديم. گفتم اگه روزي پشيمون شدي، اگه خواستي بياي و بموني اگه... اين كليد خونه ات.&lt;br /&gt;و در برابرش با تمام وجود آرزو كردم كه يه روز بيام خونه و ببينم تو اتاق منتظرمه. گفتم تا برگشتنت به زندگيم سر و سامون مي دم. مهمتر از همه اينكه بايد تو اين مدت حسابي درس بخونم. گفتم مطمئن باش سال بعد اين موقع اگه شريف نباشم دانشگاه تهران هستم. توان و انگيزه اش رو در خودم مي بينم. بعدش هم كار. بايد همه چيز رو از نو شروع كنم. بايد وبرانه ها رو از نو ساخت. اين يك سال رو بايد واقعا تلاش كنم. هزار بار تاكيد كرد كه درس بخون و من هم بهش اطمينان دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش گفتم تنها جايي در تمام دنيا كه توش زمان مي تونه متوقف بشه همين اتاقه و وقتي برگرده اينجا رو همين طوري مي بينه كه الان داره تركش مي كنه. از هم به خاطر همه اين سال ها كه مطمئنم بهترين سالهاي زندگي هر دومون بوده تشكر كرديم و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره ظهر چهارشنبه يعني امروز بردمش كرج و رسوندمش خونه. موقع پياده شدن فيش نهار آخرمون تو كاكتوس رو كه نمي دونستيم كي به عنوان يادگار نگهش داره نصف كرد ، نيمي اش رو داد به من و نيم ديگه رو خودش برداشت. چقدر از اين حركتش خوشم اومد. گفتم به اميد اون روزي كه دوباره اينها رو به هم بچسبونيم.اون منو و من اونو دست خدا سپرديم و با آرزوي ديدار وداع كرديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سراغ من اگر مي آييد ، پشت هيچستانم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه ديوونه نشم شانس آوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: پرگلك عزيز مطمئن باش هم من مي فهمم چي كار مي كنم هم اون. 27 سالگي اين حسن رو داره كه آدم انقدر بزرگ شده باشه كه بتونه پاي عواقب تصميماتش بايسته. در ضمن صحراي كربلايي هم در كار نيست من فقط از احساسي گفتم كه مي دونم همه شانس تجربه كردنش رو ندارن. حس اينكه يك نفر و فقط يك نفر تو تمام دنيا هست كه اونقدر برات تب مي كنه كه بتوني حتي به خاطرش بميري. قرار نيست كسي زندگي ديگري رو خراب كنه. زندگي خوب كه صرفا به اون چيزي نمي گن كه به صورت كليشه اي تعريف شده باشه. به تو كه ديگه نبايد اين چيزا رو بگم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113397603503796316?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113397603503796316/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113397603503796316&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113397603503796316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113397603503796316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_07.html' title='تلخ ترين وداع'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113372014984374323</id><published>2005-12-04T21:40:00.000+03:30</published><updated>2005-12-04T21:45:49.906+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>گرم جواز نباشد به بارگاه قبول  /   وگر مجال نباشد كه كام برگيرم&lt;br /&gt;از اين قدر نگريزم كه بوسي از دهنت / اگر حلال نباشد حرام برگيرم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113372014984374323?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113372014984374323/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113372014984374323&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113372014984374323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113372014984374323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post_04.html' title='...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113361836552456498</id><published>2005-12-03T17:26:00.000+03:30</published><updated>2005-12-03T17:29:25.556+03:30</updated><title type='text'>دل درد</title><content type='html'>نمي دونم اونايي كه نه خدايي دارند نه سيگار مي كشند نه مشروب مي خورند و نه از ساير مسكن ها استفاده مي كنند چه جوري زندگي مي كنند؟&lt;br /&gt;همه شون با هم نمي تونن آرومم كنند.&lt;br /&gt;فكر مي كردم از دلم بيرونش كردم ولي مثل اينكه فقط از سرم بيرونش كرده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط منتظرم فردا براي آخرين بار ببينمش. مي خوام يه يادگاري بهش بدم. مي خوام به عنوان آخرين يادگار فردا چنان سيلي محكمي به صورت عزيزش بزنم كه يه عمر دردش رو و در نتيجه دست منو رو صورتش احساس كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم   /  كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113361836552456498?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113361836552456498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113361836552456498&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113361836552456498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113361836552456498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='دل درد'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113274483155907998</id><published>2005-11-24T02:20:00.000+03:30</published><updated>2005-11-23T15:10:31.796+03:30</updated><title type='text'>يه قصه با كلي درس</title><content type='html'>اون وقتي كه حس قصه گفتن داشتم فرصتش نبود و حالا حسش نيست. ولي اصرارم براي تعريف كردنش به اين دليله كه فكر ميكنم خودم تو اون چند روز از چيزايي كه ديدم و شنيدم خيلي چيزها ياد گرفتم. فكر مي كنم بد نيست گاهي چيزايي رو بشنويم كه بزرگي و انسانيت و تدبير رو يادمون بياره. وقتي تكه هاي اين پازل رو كنار هم ميچينم تازه طرحش مشخص مي شه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهين 44 سالش بود. دو تا پسراش با دو سه سال اختلاف اطراف 20 سال هستند و دو تا دختراش با دو سه سال اختلاف دو رو بر 10 سال.&lt;br /&gt;تا روزي كه مرد جز همسرش كسي نمي دونست كه چه اتفاقي داره براش مي افته و حتي خودش از ميزان حاد بودن بيماريش اطلاع دقيقي نداشت. حتي بچه ها وخواهر و برادراش. 4 سال دوتايي اين بار رو به دوش كشيدند و قطعا ابراهيم آقا همسر مهين فشاري دو چندان رو تحمل كرده و براي بهبودي همسرش همه كار كرده. خودش مي گفت از اين آزمايش تا آزمايش بعدي و تا گرفتن جوابش و تا تدابير و درمانهاي جديدي كه پيشنهاد مي شد فشار و استرسي كه تحمل مي كرده بسيار زياد بوده. بدون اينكه حتي بتونه با كسي درباره اش حرف بزنه حتي گاهي با خود مهين. وتازه همواره بايد همه چيز رو طوري توجيه مي كرده كه بقيه در جريان قرار نگيرند و روحيه شون رو از دست ندهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان پرسيد مشكل مهين دقيقا چي بود؟&lt;br /&gt;- سرطان سينه از نوع سه( يا شايد درجه سه درست يادم نيست) . برحسب شدت و گستردگي بيماري اون رو تقسيم بندي مي كنند كه اين حاد ترين حالتش بود. آماري كه دكترا مي دادند فقط 10% كساني كه دچار اين بيماري با اين گستردگي مي شن بيشتر از 2 سال زنده مي مونن كه مهين 4 سال بود كه درگير شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قدري در اين زمينه اطلاعات داشت كه تمام زير و بم بيماري رو فكر كنم مي شناخت و حتي اصطلاحات دقيق پزشكيش رو به كار مي برد و از تمامي روشهاي درماني و... خبر داشت و شايد بيشترش رو هم امتحان كرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  خيلي شبها مي نشستيم و تا صبح راجع به بيماريش ، روشهاي درمان و اينكه چي كار بايد بكنيم صحبت مي كرديم. مهين مي گفت بگير بخواب صبح بايد بري سر كار مي گفتم وقت برا خوابيدن و سر كار رفتن زياده. گاهي سر بيماريش اذيتش مي كردم و سر به سرش مي ذاشتم. گاهي مي گفت ابراهيم بيا مي خوام وصيت نامه بنويسم. مي گفتم آره با خط خودت بنويس بعدا نگن من تقلب كردم. برام حرف در نيارن. ميگفت تو مسخره ام مي كني. مي گفتم بابا مسخره چيه ؟ بنويس ديگه. اصلا يكي تو بنويس يكي من مي نويسم ببينيم كدوممون بهتر مي نويسه...&lt;br /&gt;  اين اواخر خيلي درد داشت و بي قرار بود. نصف شب يهو صدام مي كرد مي گفت: ابراهيم. مي گفتم : بعله. مي گفت پاشو بشين مي گفتم چشم. ميگفتم حالا چي كار كنم؟ مي گفت هيچ چي فقط بشين. مي گفتم چشم . دوباره مي گفت بخواب مي خوابيدم. باز صدام مي كرد بلند مي شدم. مي گفتم چيزي مي خواي برات بيارم؟ مي گفت نه. ميگفتم ماساژ مي خواي مثلامي گفت آره يكم ماساژش مي دادم . دوباره مي خوابيديم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جواب من كه گفتم چرا زودتر نگفته بوديد؟ گفت:&lt;br /&gt;- چي مي گفتيم؟ كسي كه كاري از دستش بر نمي اومد اگر هم يك نفر در جريان قرار مي گرفت ديگه همگاني مي شد و من نمي خواستم كسي بدونه. نگاه هاي ترحم آميز مردم مريض رو قبل از وقت مي كشه. من نمي خواستم اين مساله برا مهين پيش بياد اگه خواهر و برادراش يا بچه ها خبر دار مي شدند من به جاي اينكه دنبال درمان مهين باشم بايد مي رفتم دنبال روانپزشك و روانشناس براي حفظ روحيه اينها. چه فايده اي داشت؟ كساني كه مي تونستند كمكي بكنند در جريان بودند. ازجمله برادرم كه آمريكاست و ما از طريق اون آخرين روشهاي درماني در آمريكا رو با اينجا چك مي كرديم و مشاوره مي گرفتيم و آقاي دكتر ... كه جزو صاحبنظرها در اين زمينه هستند و بهترين دكترهاي سطح ايران رو به ما معرفي كردند و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سالها مهين اينها داشتند خونه مي ساختند و چند باري هم براي نقشه و ... اومده بودند پيش بابا. چند ماهي هم بود كه اسباب كشي كرده بودند. يه خونه چهار طبقه كوچيك كه هر طبقه اش يكي از خواهر و برادر ها مي نشستند. من هميشه برام سوال بود كه چرا اون خونه بزرگ رو ول كرده اند و اومده اند تو اين خونه فسقلي ؟ بعد اين اتفاق به اين نتيچه رسيدم كه احتمالا اين هم يكي از تدابير همسر مهين بوده براي رفاه بيشتر مهين. كه مي خواسته خواهر و برادرش كنارش باشند تا بتونن كمكش كنند. خواهر مهين مي گفت كه خودشون خونه داشتند ولي ابراهيم آقا به اصرار راضيش مي كنه كه بيان و تو يكي از اين واحد ها بشينن و خونه خودشون رو اجاره بدن. در صورتي كه اون موقع اون هم احتمالا نمي فهميده كه اين اصرار براي چيه؟ و همه تازه دارن دليل خيلي چيزها رو متوجه مي شن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بالا خره علي رغم تمام تلاش ها مهين رفت.&lt;br /&gt;توي بهشت زهرا هنگام خاكسپاري جمعيتي كه شركت كرده بودند خيلي بيشتر از حد معمول بود. همه بدون استثنا داشتند گريه مي كردند. من هرگز همچين صحنه اي نديده بودم. بچه هاش، خواهر برادراش، دختر و پسراي خواهرش، شوهر خواهراش... و نكته جالب تر اينكه گريه ها كاملا محترمانه بود و كسي شلوغ بازي در نمي آورد و مجلس گرمي نمي كرد. همه از شدت ناراحتي گريه مي كردند نه براي جلب توجه كه معمولا تو اين جور مراسم زياد ديده ميشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از اينكه بذارنش توي خاك يه لحظه ديدم كه يكي از دختراش پدر رو بغل كرده بود و گريه مي كرد و پدر بهش مي گفت: حالا ديگه تو شدي مامان من. تو ديگه مامان همه مايي...&lt;br /&gt;روزهاي بعد شنيدم كه محمد برادر مهين مي گفت : خودم مامانشون مي شم. خودم مواظبشونم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقصه همچنان ادامه دارد.&lt;br /&gt;ما همه برگشتيم سر خونه و زندگيمون و تو اون ساختمون اونها بايد سالها جاي خالي مهين رو ببينن و با مشكلات زيادي روبرو خواهند بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال قطعا چيزي كه مهين رو 4 سال نگه داشت همين روحيه و تلاش دلسوزانه همسرش بود و صبري كه هر دو از خودشون نشون دادند . نه شلوغش كردند نه كسي رو خبر دار كردند نه.. ولي براي حل مشكل هر چه از دستشون بر اومد انجام دادند.&lt;br /&gt;كاش همه ما اين قدر بزرگ و صبور بوديم . مهين زني بسيار منطقي و با محبت بود و همه دوستش داشتند. من تو اين يكي دو سال اخير به اندازه همه عمر خودم و شماها بيمارستان و بهشت زهرا رفتم و مراسم ختم و هفتم و چهلم و... ديدم. خودتون شاهد بوديد كه هر چند ماه يكبار اومدم ويادبودي نوشتم و مي رن آدما و... ولي اين مورد با همه اوناي ديگه فرق مي كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم با تعريف اينها كه بعضي قسمتهاش هم خيلي خصوصي بود اصول اخلاقي رو زير پا نگذاشته باشم. و دليل نوشتنشون اين بود كه بعيد مي دونم آشنايي راهش اين طرف ها بيافته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آخر فقط يك دعا: خدا سايه هيچ پدر و مادري رو از سر خانواده اش كم نكنه و هيچ خونه اي رو از بركت وجود زن يا مرد خونه محروم نكنه. براي همه آرزوي سلامتي مي كنم و همه رو به خدا مي سپارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113274483155907998?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113274483155907998/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113274483155907998&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113274483155907998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113274483155907998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/11/blog-post_23.html' title='يه قصه با كلي درس'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113138105417175549</id><published>2005-11-08T07:30:00.000+03:30</published><updated>2005-11-07T20:00:54.666+03:30</updated><title type='text'>مهين خيلي عزيز بود</title><content type='html'>امروز مهين رو به خاك سپرديم، بچه هاش رو به پدرشون و پدرشون رو به خدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به حقيقت اين مرد اونقدر بزرگ هست كه نمي شه به كسي جز خدا سپردش. امروز تو بهشت زهرا يه مرد ديدم ، مثل كوه كه 4 فرزند  و 40 نفر نزديكانش به دامانش آويخته بودند و با قدرتي باور نكردني پشت همه ايستاده بود. همون طور كه 4 سال با همين روحيه و توان بدون اينكه كسي بفهمه براي همسرش همه كار كرده بود و فقط خدا مي دونه چه فشاري رو تحمل مي كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: منتظر باشيد دفعه بعد مي خوام براتون يه قصه تعريف كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113138105417175549?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113138105417175549/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113138105417175549&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113138105417175549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113138105417175549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/11/blog-post_07.html' title='مهين خيلي عزيز بود'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113129810424428340</id><published>2005-11-07T08:24:00.000+03:30</published><updated>2005-11-06T21:10:26.003+03:30</updated><title type='text'>دست شوم مرگ</title><content type='html'>مهين رو نديدم. هرگز هم نخواهم ديد. آنقدر نماند كه ساعت ملاقات بيمارستان برسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارون ديروز تصوير چهره ما بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورم نمي شه. باورم نميشه. باورم نمي شه. باورم نمي شه. باورم نمي شه. باورم نمي شه. باورم نميشه. باورم نميشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113129810424428340?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113129810424428340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113129810424428340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113129810424428340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113129810424428340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/11/blog-post_06.html' title='دست شوم مرگ'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113117516545422519</id><published>2005-11-04T22:35:00.000+03:30</published><updated>2005-11-05T11:04:10.176+03:30</updated><title type='text'>سايه ي شوم...</title><content type='html'>شنيده بودم مهين حالش زياد خوب نيست ولي نمي دونستم مشكلش چيه. چندان هم موضوع رو جدي نگرفته بودم . تا اينكه حدود يك ماه پيش رفتيم ديدنش. تا دو سه روز بعد از اون چهره رنگ پريده و ساكتش مقابل چشمام بود. تازه فهميدم موضوع جدي تر از اونيه كه فكر مي كردم. ظاهرا تومور مغزي با كسي شوخي نمي كنه. نمي دونم چرا زودتر نگفته بودند؟ ظاهرا خودش نمي خواسته.&lt;br /&gt;هميشه بين بچه هاي عموجون مهين و مهدي رو كه هر دو آدمهاي شوخ و سرزنده و حاضرجوابي بودند بيشتر از بقيه دوست داشتم. ديدن اون آدم تو اين حال خيلي ناراحت كننده بود. ظاهرا چندين بار عمل و... هم چندان موثر نبوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز عصر كه من خونه نبودم شوهرش تلفن زده بود و گفته بود كه مهين بيمارستانه و مامان و بابا رفته بودند ديدنش. حالش طوري بوده كه مامان شب بهم گفت: فردا برو مهين رو ببين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113117516545422519?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113117516545422519/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113117516545422519&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113117516545422519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113117516545422519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='سايه ي شوم...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-113041744543587862</id><published>2005-10-27T16:09:00.000+03:30</published><updated>2005-10-27T16:20:45.450+03:30</updated><title type='text'>وسوسه</title><content type='html'>اين &lt;a href="http://www.invisible-kid.blogfa.com/post-15.aspx"&gt;بچه مخفي &lt;/a&gt;يه چيزي نوشته بود كه برنامه هر روز صبح منو نشون مي داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«خواب نوشين بامداد رحيل باز دارد پياده را ز سبيل.» هر روز صبح من اينو به پتوم مي گم ولي باز اون يه چيزايي تو گوشم مي خونه كه قانع مي شم و... ادامه خواب شيرين صبح هاي خنك اين روزا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خوب كه فكر مي كنم مي بينم اين همون پتوييه كه اون سالهايي كه بايد تلاش مي كردم براي اين روزها زيرش مي خوابيدم. البته اون موقع ها يكي ديگه هم كنار من بود كه گرماي تنش منو زير پتو نگه مي داشت ولي خوب...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا اگه من باز امسال هم به جايي نرسيدم تقصير اين پتوي نابابه ها حالا ببينين من كي گفتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-113041744543587862?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/113041744543587862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=113041744543587862&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113041744543587862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/113041744543587862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_27.html' title='وسوسه'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112988919359555693</id><published>2005-10-21T12:00:00.000+03:30</published><updated>2005-10-21T21:23:06.583+03:30</updated><title type='text'>ايمان آوردم</title><content type='html'>جمله معروف پول خوشبختي نمياره رو هميشه قبول داشتم ولي بهش ايمان آوردم.&lt;br /&gt;الان مي دونم كه سه چيز اساسي براي اينكه شما احساس خوشبختي كنيد لازمه: اول سلامتي ، دوم امنيت و سوم انسانيت. با ايمان كامل مي گم كه وجود اين سه عامل در خود انسان و اطرافيان و عزيزانش كافيه براي اينكه با اطمينان بگيم خوشبختيم. بقيه چيزها براي رضايت بيشتر از زندگي هست كه اكثرشون رو هم مي شه با تلاش بيشتر بدست آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خدا مي خوام كه همواره اين سه مورد در ما و اطراف ما جاري باشه و اگه از اين سه نعمت برخوردار هستيم فراموش نكنيم كه شكرش رو بجا بياريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا شما خوشبخت هستيد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: به محض اينكه يكي از موارد سه گانه ذكر شده را گم كنيد خوشبختي رخت بر بسته است.&lt;br /&gt;پ.ن2: خوب كه نگاه مي كنم مي بينم هر سه مورد و گم كرده ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112988919359555693?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112988919359555693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112988919359555693&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112988919359555693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112988919359555693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_21.html' title='ايمان آوردم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112957180680915969</id><published>2005-10-18T08:06:00.000+03:30</published><updated>2005-10-17T21:27:31.336+03:30</updated><title type='text'>تشكر</title><content type='html'>قبل از هر چيز بايد از همه عزيزاني كه لطف كردند و كامنت گذاشتند و ابراز همدردي و آرزوي سلامتي كردند تشكر كنم. بچه ها از همگي ممنونم. وقتي فرداش صفحه رو باز كردم و ديدم 6 ، 7 تا كامنت دارم هم تعجب كردم و هم خوشحال شدم. معمولا بعيده تو وبلاگ در پيت من در عرض كمتر از يك روز بيشتر از يكي دو تا كامنت داشته باشم و اين نشون مي ده كه دوستاني هستند كه لطف دارند و اين جا رو مي خونند و سر موقعش خودشون رو هم نشون مي دهند كه بسي مايه دلگرمي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بيمارستان بودم. حال پدر بزرگم بهتره احتمالا به زودي منتقلش مي كنن به بخش. اميدوارم سلامتيش رو كاملا بدست بياره و خيال همه مون راحت بشه. البته احتمالا بايد قلبش عمل بشه.&lt;br /&gt;يادم باشه كه بعد از اين بيشتر به ديدنشون برم و كمتر سهل انگاري كنم. چرا ما هميشه فكر مي كنيم كه براي انجام همه كارها يه عمر وقت داريم؟ چرا فكر مي كنيم كه همه كساني كه الان هستند تا ابد خواهند بود؟ بهتره كمي بيشتر حواسمون رو جمع كنيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112957180680915969?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112957180680915969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112957180680915969&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112957180680915969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112957180680915969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_17.html' title='تشكر'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112932004178020762</id><published>2005-10-15T10:03:00.000+03:30</published><updated>2005-10-14T23:30:41.793+03:30</updated><title type='text'>مي ترسم</title><content type='html'>امروز پاپا رو دوباره بردند بيمارستان. ديروز تازه مرخص شده بود. سكته قلبي كرده و تو ccu هست. تمام وجودم نگرانيه. فقط مي تونم براي سلامتيش دعا كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112932004178020762?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112932004178020762/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112932004178020762&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112932004178020762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112932004178020762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_14.html' title='مي ترسم'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112896360448269418</id><published>2005-10-11T07:00:00.000+03:30</published><updated>2005-10-10T20:31:35.316+03:30</updated><title type='text'>خلق تنگ</title><content type='html'>عزيزم فقط كشته منو اين همه بي قراري و دلتنگي تو!! همين يك ماه پيش بود كه طاقت نداشتي من دو روز برم شمال! حالا چي شده؟ اون طرف چرب تر بوده كه طاقتت بالا رفته و بيش تر از سه هفته است معلوم نيست كدوم جهنمي هستي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت به اين دخترا كه بي شرف تر از اينا فقط خودشونن.&lt;br /&gt;اين مصلحت بيني ها و نون به نرخ روز خوري ها و سبك سنگين كردنها حالم رو بهم مي زنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112896360448269418?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112896360448269418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112896360448269418&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112896360448269418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112896360448269418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_10.html' title='خلق تنگ'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112878249520536045</id><published>2005-10-08T16:42:00.000+03:30</published><updated>2005-10-08T19:32:05.900+03:30</updated><title type='text'>كشمكش هاي دروني من</title><content type='html'>برگه رو با دقت لاي كتابم جا دادم و تا به خونه برسم حواسم بهش بود كه يهو گمش نكنم. حاصل بيش از يك سال رفتن و اومدنم يك برگ كاغذ بود كه تاييد مي كرد...&lt;br /&gt;كه سر آغاز راهي است بد و سخت و نا خوش كه شايد به من كمك كنه همون كسي باشم كه در ذهن دارم ، هموني كه شما در ذهن مي بينيد. يا حداقل به اون نزديك بشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام وجودم ترس است و ترديد. حتي اسم پزشكي قانوني مو به تن آدم راست ميكنه چه برسه به اين كه... نه براي اينكه اسمش بوي مرگ مي ده ، براي اينكه...&lt;br /&gt;اي كاش يه صبح از همين روزا از خواب كه بيدار مي شدم مقابل آينه خودم رو مي ديدم نه اين غريبه رو كه سالهاست داريم با هم سر مي كنيم. سالها به اميد اين معجزه شبها به رختخواب رفتم با اين باور كه:« معجزه هيچ توضيح و توجيهي ندارد اما براي آناني كه به آن اعتقاد داشته باشند رخ خواهد داد - پائولو كوئليو » و هر صبح كه بيدار شدم پينوكيو هنوز همان آدمك چوبي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما حالا.. حالا دارم متوسل مي شم به معجزات بشري. نكنه دارم اشتباه مي كنم؟ چقدر مي شه به دستهاي يك انسان هر چقدر توانا اعتماد كرد؟&lt;br /&gt;از همه اينها كه بگذريم من تاب تحمل ناملايمات اين مسير رو دارم؟ مسيري كه خدا مي دونه در انتها چقدر رضايت خاطرم رو فراهم كنه؟ اصلا مگه چند سال مي خوام زندگي كنم؟ مي ارزه كه براي اثبات خودم اين همه بلا رو به جون بخرم؟ مي تونم تا آخر پاي همه چيزش بايستم ؟ و نهايتا از من چه خواهند ساخت؟&lt;br /&gt;و همه اينها به من مي گه باز هم در انتظار همون معجزه بمون يا بمير.&lt;br /&gt;يعني دارم از همين حالا جا مي زنم؟ نه، دلم نمي خواد بازم مثل همه اين سالها برم زير كشت ديم و هميشه سرم به آسمان باشه كه آيا گوشه چشمي به ما مي اندازي و باراني خواهي فرستاد يا نه؟ مي خوام يك بارم كه شده زمينم رو خودم آبياري كنم فقط اميدوارم كه آبش آب شور دريا از كار در نياد.&lt;br /&gt;خدايا چرا از همون روز اول قالبي رو كه مناسبم بوده بهم ندادي؟ حالا من بايد چقدر مصيبت بكشم و آخرش چي نصيبم خواهد شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نهايتا مي دونم كه بازم هميشه تنها كسي كه دست تمنا به سمتش دارم خودتي. اي خدا بزار اين داستان تموم بشه. كمكم كن كم نيارم فقط همين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112878249520536045?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112878249520536045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112878249520536045&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112878249520536045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112878249520536045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post_08.html' title='كشمكش هاي دروني من'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112827908169590680</id><published>2005-10-02T20:50:00.000+03:30</published><updated>2005-10-03T07:53:19.926+03:30</updated><title type='text'>دلم اندازه اين ابرا...</title><content type='html'>عزيزم يادته تو اون چند روزي كه اينجا بودي يه شب اين داداش كوچيكه با فرامرز و خواهرش اومدن اينجا؟ يادته تا ساعت 2 نصفه شب حكم بازي كرديم و من و تو يار بوديم و اون سه تا هي جاشون رو عوض كردند واونقدر برديمشون كه ديگه اعصابشون خورد شده بود و وقتي رفتند عذاب وجدان گرفتيم كه مهمان نوازي نكرديم؟ يادته بعد از مدتها هر دو دوباره احساس كرديم كه تو خونه مون هستيم و برامون مهمون اومده؟ يادته وقتي رفتند گفتي كه تمام مدت حتي در برابر برادر من احساست اين بوده كه صاحبخونه هستي مثل هميشه؟ و البته كه بودي. يادته كه اين حس آشنا چقدر اون شب براي هر دومون دلچسب بود؟ يادته...&lt;br /&gt;حالا همه اينا رو گفتم كه چي بگم؟ كه بگم ديشب خواهر فرامرز براي كاري به ديدن من اومده بود و جالب اينجا بود كه انگار انتظار داشت تو هم اينجا باشي! چندين بار سراغت رو گرفت و بعدش هم گفت يه صميميت و نزديكي خاصي بينمون احساس كرده و حقيقتا كه چه دختر تيز بيني. هر چند شايد خيلي هم فهميدن اين موضوع هوش و تيز بيني نخواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز اينا رو گفتم كه بگم اومدن نيلوفر بقدري دلتنگم كرد كه علي رغم احساس اين مدتم كه باز فقط تصوير خيانتي كه كردي مقابل چشمم بود ولي باز بي قرار شدم. دوباره ديدم چقدر جاي خاليت پر نشدنيه. باز هم مي خواستم باشي و حالا باز هم دلم برات تنگه، خيلي. عزيزم مگه اينجا خونه ات نيست؟ پس چرا تو خونه ات نيستي؟ چرا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي خوام شعر و ور بگم فقط كاش اين كابوس روزي تموم مي شد طوري كه هيچ كدوم ديگه نتونيم به خاطر بياريمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتيّ و نمي شوي فراموش / مي آيي و مي روم من از هوش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دوش آن غم دل كه مي نهفتم / باد سحرش ببرد سر پوش&lt;br /&gt;آن سيل كه دوش تا كمر بود / امشب بگذشت خواهد از دوش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اي خواجه برو به هر چه داري / ياري بخر و به هيچ مفروش&lt;br /&gt;سعدي همه ساله پند مردم / مي گويد و خود نمي كند گوش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112827908169590680?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112827908169590680/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112827908169590680&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112827908169590680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112827908169590680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='دلم اندازه اين ابرا...'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112810725180955365</id><published>2005-10-01T05:30:00.000+03:30</published><updated>2005-09-30T22:37:31.820+03:30</updated><title type='text'>بي ربط</title><content type='html'>امروز سر حال و پرانرژي بلند شدم. يه كوچولو ورزش كردم ويه صبحانه مختصر. قصد داشتم بشينم سر درس كه ديدم سعدي داره بد نگاهم مي كنه، با خودم گفتم فقط يه حكايت و برش داشتم ولي ولم نكرد بي پدر. داشتم با سعدي حال مي كردم كه ديدم از بالا زنگ مي زنن. خوشحال شدم فكر كردم دارن صدام مي كنن براي خوردن رفتم جواب دادم ديدم بابا مي گه: وقت داري بريم اين انباري رو مرتب كنيم؟ واي خداي من نننننننه. يه لحظه مكث كردم تا فكر كنم ببينم مي شه يه جوري از زيرش در رفت ديدم نه راه نداره. يه چند تا كار هست كه براي انجام دادنشون بابا ديواري كوتاه تر از مال من پيدا نمي كنه و خوب البته تنها هم نمي شه انجامشون بده   كه بدترينشون همين انباريه. خوشبختانه قصد نداشت همه چيزو بريزه بيرون و تميز كنه فقط مي خواست مرتبش كنه كه خلاصه انجام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; امشب هم اين برادر كوچيكه عروسي دعوته. از ظهر كه من اومدم بالا جلو آيينه است و داره لباس پرو مي كنه. بي شرف اومدم ديدم كت و شلوار و كراوات و احساس كردم چقدر خوش تيپ شده. هيچ وقت اين طوري لباس نپوشيده بود. واقعا بزرگ شده. هر بار كه متوجه اين موضوع مي شم تعجب مي كنم. 21 سالگي سن خوبيه. آدم فكر مي كنه دنيا زير پاشه. آدم فكر مي كنه هر كاري كه بخواد مي تونه بكنه. آدم فكر مي كنه جهان رو قراره تكون بده... ولي آخرشم هيچ غلطي نمي خوره..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; راستش رو بگم يكمي حسوديم شد كه هيچ وقت نتونستم براي رفتن به يه مهموني يا يه عروسي لباس انتخاب كنم يا تيپ بزنم و ساعتها جلو آينه به آرايش لباس و موهام بپردازم.هميشه همون شلوار جينم رو با يه تي شرت پوشيدم و راه افتادم و.. البته اين چيزا در برابر همه چيزايي كه اذيتم مي كنه هيچ نيست ولي خوب به هر حال موردش كه پيش مي آد نمي توني بهش فكر نكني. حتي يك روز بيشتر از اوني كه قرارمون بوده حاضر نيستم زندگي كنم.اي خدا يادت باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فردا ديگه فقط درس. لعنت به من اگه باز بخوام دودره بازي در بيارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112810725180955365?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112810725180955365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112810725180955365&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112810725180955365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112810725180955365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/09/blog-post_30.html' title='بي ربط'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112747147854622819</id><published>2005-09-23T13:54:00.000+03:30</published><updated>2005-09-23T14:19:28.983+03:30</updated><title type='text'>خونه خاطره ها</title><content type='html'>مي دونم كه خيلي طولاني شده ولي نتونستم كمتر از اين بنويسم. حتي باز هم حرف داشتم. حالا تا دو سه هفته نمي نويسم تا مجبور بشيد اينو تا ته بخونيدش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توي راه پله ها و راهروهاي خونه قديمي پدربزرگ كه حركت مي كردم انگار از كوچه پس كوچه هاي كودكي مي گذشتم. انگار هنوز خودمو با بقيه بچه ها تو اون حياط كوچيك مي ديدم. من، وحيد، هومن، بهزاد، فرهاد، علي، فرهان و... كه هر بازي كه شما به فكرتون برسه ما توش مي كرديم. فكر كنم بيشترين قسمت خونه كه بهش تعلق خاطر دارم راه پله هاش باشه. ما تقريبا تو اين راه پله ها بزرگ شديم. هميشه تابستونها و ايام عيد كه مي اومديم تهران و خونه پدربزگ بوديم جمعيت زيادي اونجا جمع مي شدند. نزديكاني كه ساكن شهرهاي ديگه بودند هم مي آمدند و بقيه هم كه ساكن تهران بودند به هواي ما اونجا جمع مي شدند. تو هر اتاقي كه مي رفتي يه عده بودند در نتيجه ما بچه ها كه تعدادمون هم كم نبود خيلي وقتها براي اينكه قاطي بزرگترها نباشيم تو راه پله ها مي نشستيم. اگه كسي مي خواست از راه پله عبور كنه، كه مرتب هم پيش مي اومد، پدرش در مي اومد آخرش هم پا مي گذاشت رو سر و دست ماها و مي رفت.&lt;br /&gt;يكي از كل كل هاي تمام نشدني مون پريدن از همين پله ها بود.ارتفاع هر پله نسبتا زياد بود و ما براي اينكه روي همديگر رو كم كنيم سعي مي كرديم از پله بالاتري بپريم. من فكر مي كنم در همين راستا حتي از پله هشتم، نهم هم پريده باشم. تعجب ميكنم كه چطور پاي هيچ كدوممون نشكست. خدا مي دونه چقدر تو اين پله ها دنبال هم دويديم و زديم و در رفتيم و آب ريختيم رو همديگه و...&lt;br /&gt;كمتر از پله ها پايين مي اومديم معمولا از روي ديواره هاي كنار پله ها سر مي خورديم و آخ كه چه كيفي داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مصيبتش مال وقتي بود كه شب مي شد و همه طبقه پايين بودند و بعد بهت مي گفتن كه مثلا برو از تو يخچال طبقه بالا فلان چيز رو بيار. راه پله هاي خالي و طبقه هاي بالا شبها بدجوري ترسناك مي شدند. من هم از همون بچگي يه لجبازي عجيبي تو وجودم بود كه براي اينكه به خودم ثابت كنم نمي ترسم چراغ راه پله ها رو روشن نمي كردم.(طوري عادتش تو سرم مونده كه هنوزم چراغ روشن نمي كنم) تمام شجاعتم رو جمع مي كردم و بدون اينكه خونسرديم رو از دست بدم سعي مي كردم با ابهت از پله ها بالا برم، خيلي جدي در يخچال رو باز مي كردم و چيز مورد نظرو بر مي داشتم و راه مي افتادم كه برگردم پايين. معمولا در اين مرحله ديگه طاقتم تموم مي شد و يهو دو تا پا داشتم دو تاي ديگه هم قرض مي كردم و پله ها رو چهار تا يكي مي دويدم پايين و وقتي كه مي رسيدم دوباره آروم و خونسرد حركت مي كردم كه مبادا كسي فكر كنه كه خداي نكرده ترسيده ام.&lt;br /&gt;بقيه بچه ها هم اوضاعشون بهتر از من نبود. و از همه بدتر اينكه اگه شصتمون(شستمون؟!) خبردار مي شد كه كسي رو پي چيزي فرستاده اند بالا حداقل يكيمون سر راهش كمين مي كرديم و تصور كنيد در حاليكه خودت از ترس موجودات نامرئي آرزو مي كني كه هر چه زودتر اين ماموريت تموم بشه هيچ چيز وحشتناك تر از اين نيست كه از گوشه تاريكي ناگهان يكي بپره تو صورتت و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبها يه مصيبت ديگه هم دستشويي رفتن بود كه دو تا مساله داشت: اول اينكه دستشويي ته حياط بود و نمي دونم چرا اون درخت كاج وسط حياط شبها آنقدر ترسناك مي شد. و دوم اينكه« سوسك». البته اون موقع ها خيلي با اين پديده مشكل نداشتم. اون قدر اون خونه تو اون زمان سوسك داشت كه هممون آب بندي شده بوديم و كشتنشون گاهي حتي جنبه تفريحي پيدا مي كرد و حالت مسابقه مي گرفت. هر چند اگه جايي آبروي ما رو نبريد بايد اعتراف كنم كه همين الانش به شدت از اين موجود فراريم و باهاش مشكل دارم ولي خوب اون موقع ها نه چندان.&lt;br /&gt;يادمه معمولا شبها با بچه ها همگي با هم مي رفتيم توي حياط تا يكي يكي به نوبت بريم دستشويي ولي خوب از اونجايي كه روح نا مردي و خباثت در ما قوي بود گاهي اوقات نفر آخر كه مي رفت همگي تصميم مي گرفتيم برگرديم تو تا طرف حسابي حالش جا بياد. بعضي وقتها هم ابتكار به خرج مي داديم و وانمود مي كرديم كه رفتيم و پشت ديوار پنهان مي شديم و وقتي اون نگون بخت ترسان در رو باز مي كرد و مي اومد بيرون مي پريديم جلوش و گاهي هم از پشت يقه اش رو مي چسبيديم و ... و متاسفانه اين بلايي بود كه گاهي سر خود آدم هم مي اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادمه تو اين سالهاي اخير هنوز اين عادت بد از دوران بچگي تو سرم بود و چند بار عزيزم رو محض شوخي ترسونده بودم. يه شب وقتي از دستشويي اومد بيرون و در حال رو باز كرد با ملايمت پريدم جلوش و اون چنان شوكه شد كه از ترس زد زير گريه( و من هم از گريه اون شوكه شدم چون ما زياد همديگر رو مي ترسونديم ولي هيچ وقت كسي در اثر اين عمل گريه نكرده بود) خلاصه مجبور شدم خودم بغلش كنم و دلداريش بدم وتازه ازش عذرخواهي هم بكنم و همونجا اين عادت رو براي هميشه ترك كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارد پشت بام شدم تعجب كردم از اينكه كفش موزائيكه اون موقع ها كه ما اينجا بازي مي كرديم كفش آسفالت بود. ببين چند سال بود كه نرفته بودم توش. از پشت بام به حياط نگاه كردم و درخت كاج رو وسط حياط ديدم انگار كه هنوز واقعا اونجاست!! همه چيز برام زنده بود حتي سر و صداي خودمون رو مي شنيدم.&lt;br /&gt;از همون بالا نگاهي هم به حياط خونه هاي كناري انداختم. واي كه تابستونها عاصي شون مي كرديم . سر و صدامون به جهنم هر دقيقه توپمون مي افتاد تو خونه شون. هميشه يكي دو تا توپ يدك داشتيم ولي بالاخره بايد يكيمون مي رفت و توپ ها رو مي گرفت. گاهي هم خودشون با زبون خوش برامون مي انداختن.&lt;br /&gt;ياد جميله خانوم افتادم كه يه سال وقتي اومديم تهران شنيديم از خونه بغلي صداي شيون مي آد. گفتن جميله خانوم فوت كرده . صداي شيون دختراش تا صبح شنيده مي شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تمام اتاقها، انباري، زيرزمين و خلاصه همه سوراخ سنبه هاي خونه سر زدم و توشون راه رفتم و سالهاي گذشته رو مرور كردم. دلم خواست 10 ساله بودم و اون همه غوغا هنوز به پا بود. دلم خواست مادربزرگ اينقدر مريض نبود وهنوز سر پا بود و پاپا هنوز سر كار مي رفت و آثار پيري رو توشون نمي ديدي و... مگه از اون سالها چند سال گذشته شده كه اين طور همه چيز زير و رو شده؟&lt;br /&gt;ياد دو سال پيش افتادم كه مادربزرگ چنان مريض شد كه يكماهي كه بيمارستان خوابيده بود فقط از خدا مي خواستيم كه برگرده و پاپا اين مريضي رو تاب نياورد و آخرش سكته قلبي كرد و چقدر خدا بزرگ بود كه تو بيمارستان سكته كرد و به موقع به دادش رسيدند و.. هنوز هم از نزديكاي بيمارستان ميلاد كه رد مي شيم تنمون مي لرزه. و باز يادم اومد كه همين كه هستند بايد خدا رو شكر كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال خونه قديمي پدر بزرگ فروخته شد. اسباب و اثاثيه جمع شد و به خونه جديد منتقل شد.اين جابجايي خيلي دلگير بود. براي همه. از 38 سال پيش كه پدر بزرگ به اتفاق خانواده از تبريز به تهران اومده بودند تو اين خونه زندگي كرده بودند و حداقل دو نسل بچه ها تو اون خونه بالا و پايين دويده بودند و همه ما از اون خونه خاطره ها داشتيم و اونجا رو دوست داشتيم ولي در عين حال همه مي دونستيم كه اونجا ديگه براشون مناسب نيست و تو خونه جديد راحت تر خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خونه قديمي براي هميشه وداع كرديم و پدربزرگ و مادربزرگ رو به خونه جديد برديم با اين اميد كه سالها اينجا با رفاه و آسايش بيشتر زندگي كنند و سايه شون بر سر ما باشه كه وجودشون براي تك تكمون عزيز و ارزشمنده. هنوزم كه هنوزه يه تكيه گاه اند براي خانواده بزرگشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براشون از خداوند سلامتي مي خوام و بس كه همه خوبي هاي ديگه رو خدا تو وجودشون قرار داده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ وقت يادم نمي ره اون عصري رو كه پاپا در حاليكه توي حياط نشسته بود وانگار با حسرت داشت به سالهاي گذشته نگاه مي كرد اين دو بيت رو برام خوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برلب جوي نشين و گذر عمر ببين&lt;br /&gt;وين اشارت ز جهان گذران ما را بس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حافظ از مشرب قسمت گله بي انصافيست&lt;br /&gt;طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112747147854622819?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112747147854622819/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112747147854622819&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112747147854622819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112747147854622819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/09/blog-post_23.html' title='خونه خاطره ها'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112663635530790120</id><published>2005-09-13T22:50:00.000+04:30</published><updated>2005-09-13T23:38:31.616+04:30</updated><title type='text'>سقوط</title><content type='html'>خب بالاخره مهلت يك هفته اي ما از زندگي هم عصر شنبه تموم شد و دوباره برگشتيم به زمين. دو، سه روز گذشته بي حوصله تر از اوني بودم كه بخوام بنويسم حتي همين حالا هم نمي تونم درست فكرم رو جمع كنم ولي خوب گفتم بيام يه خودي نشون بدم كه يه وقت خداي نكرده كسي فكر بد نكنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته گذشته فوق العاده خوب و باورنكردني و خيلي سريع گذشت. سعي كرديم از وقتمون حسابي استفاده كنيم. سينما(نوك برج، بامزه بود) وشام و پارك چيتگر و دوچرخه سواري، روي خر پشته بالاي پشت بوم و آخ كه چه هوايي و چه صفايي... و اون صورت قشنگ و محبت خالصش و حسرتي كه تو نگاه هر دو مون موج مي زد از گذشته پر خاطره مون وبي ميلي به آينده اي كه هيچ كدوم دوستش نداريم و ترس از تموم شدن اين يك هفته. اشكال زندگي رو ابرا اينه كه پايدار نيست و با يه نسيم ابرا پراكنده مي شن و تو با مغز مي خوري زمين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون  سر آمد دولت شبهاي وصل&lt;br /&gt;بگذرد ايام هجران نيز هم&lt;br /&gt;فكر كنم حافظ هم جوگير حال و هواي ما شده بوده!!!.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: تو كامنتهاي پست قبل مراتب دلسوزي و حسرت دوستان رو مشاهده كردم از زندگي سراسر شور و نشاط خودم و بيش از پيش دلم به حال خودم سوخت.&lt;br /&gt;عزيزان هر كدوم جايي از بدنتون مي سوزه چون هيچ از من و زندگي من نمي دونيد. تو زندگي من هيچ نكته اي وجود نداره كه كسي بخواد حسرتش رو بخوره. بهتون قول مي دم كه هيچ كدومتون راضي نمي شديد يك ساعت جاي من زندگي كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي همه اول آرزوي سلامتي و دوم موفقيت و شادكامي مي كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112663635530790120?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112663635530790120/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112663635530790120&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112663635530790120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112663635530790120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/09/blog-post_13.html' title='سقوط'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112581573260662019</id><published>2005-09-03T22:35:00.000+04:30</published><updated>2005-09-04T11:10:12.346+04:30</updated><title type='text'>life</title><content type='html'>صبح زود بلند شدم اتاق رو مرتب كردم ملحفه تخت رو عوض كردم ، همون ملحفه اي رو انداختم كه اون موقع ها معمولا مي انداختيم رو تختمون از اون زمان به اين ور ديگه استفاده نشده بود، حمام كردم، لباس پوشيدم ، حتي دقت كردم كه از لباس هاي همون زمان بپوشم و حالا منتظرشم.&lt;br /&gt;قرار گذاشتيم يك هفته دوباره با هم زندگي كنيم براي يك عمر. مثل همون وقتها. قرار گذاشتيم موبايل رو خاموش كنيم و به هيچ تلفني جواب نديم و براي چند روز هم كه شده همه چيز رو فراموش كنيم و دوباره بشيم فقط مال هم، همون آدماي دو سال پيش.&lt;br /&gt;براي اين چند روز كلي برنامه داريم. حتي بهتر از اون وقتها چون اون روزها فكر مي كرديم كه براي همه عمر صدها هفته وقت داريم و الان مي دونيم كه كمتر از يك هفته وقت داريم براي همه عمر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام اين چند روز چشم ازش برندارم مي خوام آرزوهاي يه عمرم رو يه هفته اي بر آورده كنم. مي خوام هر چي اراده كرد رو براش عملي كنم. مي خوام يه هفته فقط زندگي كنم و بعدش يه عمر درس بخونم و كار كنم. مي خوام...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اومدم كه بگم تا اطلاع ثانوي مشترك مورد نظر رو ابرا مي باشد لطفا شماره گيري نفرماييد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112581573260662019?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112581573260662019/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112581573260662019&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112581573260662019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112581573260662019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/09/life.html' title='life'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112557219237545334</id><published>2005-09-01T15:24:00.000+04:30</published><updated>2005-09-01T15:26:32.383+04:30</updated><title type='text'>باز هم من</title><content type='html'>فكر كنم بعد از اين مدت بايد سلام كنم نه؟ مي دونم يكمي غيبت هام زياد شده اميدوارم اسمم رو از تو ليست كلاس خط نزده باشيد.&lt;br /&gt;تو اين مدت اتفاقات زيادي افتاد، بد و خوب. بعضي هاش رو مي شه تعريف كرد بعضي هاش رو هم نه. ترجيح ميدم از روي همش بگذرم و از همين ده روز اخير بگم كه خودش كلي داستان توش داره:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح روز سه شنبه اول مرداد راه افتاديم به سمت تبريز تا دختر خاله گرامي رو با لباس سفيد ببينيم. از سه چهار روزي كه تبريز بوديم فقط صندلي يادمه كه سه چهار طبقه برديم بالا و چيديم و جمع كرديم برگردونديم پايين و مبل و ميز و پذيرايي و صداي بلند موسيقي و لوند و دلبرانه و رقص و رقص و رقص...&lt;br /&gt;شنبه صبح تبريز رو به مقصد تهران ترك كرديم و يكشنبه راهي بابل شديم تا اين بار دختر عمه عزيز تر از جان رو بفرستيم خونه بخت. و دوباره همون كارها منهاي بزن و بكوبش و بالاخره شب سه شنبه 7 مرداد ديروقت به صورت جنازه به خونه رسيديم.&lt;br /&gt;حاصل دو تا عروسي پشت سر هم هر دو هم از نزديكان براي من يكي كه كمر درد بود و بس. البته امروز خيلي بهترم.&lt;br /&gt;حالا قسمت سورپرايز برنامه اينه كه مادربزرگ و پدربزرگم فردا اسباب كشي دارند و خلاصه ديگه حسابي كمرمون حال مي آد. منم كه يكدنده اگه مثلا يهو يكي بگه اين سنگينه تنها بر ندار يا يه همچين چيزي حسابي شاكي مي شم بعد آخر سرش كمرم به اين روز مي افته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112557219237545334?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112557219237545334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112557219237545334&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112557219237545334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112557219237545334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='باز هم من'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112304233523508560</id><published>2005-08-02T20:40:00.000+04:30</published><updated>2005-08-03T08:42:15.240+04:30</updated><title type='text'>يه اتفاق ساده</title><content type='html'>اين مال يكي دو ماه پيشه نمي دونم چرا پستش نكرده بودم. امروز چشمم افتاد بهش گفتم پستش كنم با هم بخنديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز براي اولين بار تو زندگيم دختر سوار كردم. صبح روز جمعه ساعت 7 داشتم مي تاختم كه به امتحان برسم كه چند تا خيابون پايين تر از خونه خودمون يه دختر خانوم محترمي دست تكون داد. اول فكر كردم اشتباه مي بينم ولي ديدم نه مثل اينكه موضوع جديه.زدم رو ترمز و قبل از اينكه من بخوام دنده عقب بگيرم ديدم خودشو رسونده به ماشين. در عقب رو باز كرد و گفت منو تا سه راه مي رسوني؟  گفتم بفرماييد. بار و بنديلش رو گذاشت رو صندلي عقب، گفتم بشين جلو. گفت باشه و سوار شد.&lt;br /&gt;گفت: دانشجويي؟&lt;br /&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: تموم شده؟&lt;br /&gt;گفتم: آره&lt;br /&gt;گفت: خوش بحالت.&lt;br /&gt;تو دلم گفتم آره خوش به حالم. اونم چه خوش بحالي اي.&lt;br /&gt;خلاصه گفت كه دانشجوي فيروزكوهه و امروز هم امتحان داره و ديشب عرو سي داداشش بوده ( سر و صدامون نمي اومد؟) و خيلي وقته منتظر ماشين مونده و...&lt;br /&gt;خلاصه كم مونده بود دوباره اون رگ مرام و معرفته بزنه بالا و طرف رو تا فيروزكوه ببرم. حيف كه خودم ديرم شده بود. خلاصه تو همين فكرا بودم كه رسيديم به سه راه و گفت: اگه مي شه منو جلو ايستگاه اتوبوس... كلي تشكر و... و من رفتم سر جلسه امتحان و اون هم رفت دانشگاه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112304233523508560?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112304233523508560/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112304233523508560&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112304233523508560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112304233523508560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/08/blog-post_02.html' title='يه اتفاق ساده'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112288968981704857</id><published>2005-08-01T14:15:00.000+04:30</published><updated>2005-08-01T14:18:09.826+04:30</updated><title type='text'>قصه گو</title><content type='html'>ديشب يكي از دوستان نديده اين دنياي شگفت انگيز(البته يكبار ديدمش) برام قصه اي رو تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود. مدت زيادي بهش فكر كردم و چند بار خوندمش. خيلي دلم مي خواست اينجا نقلش كنم و با هم راجع بهش بحث كنيم ولي نمي دونم راضي هست يا نه؟ چون گفت تو دومين نفري هستي كه شنيديش. وقتي پرسيدم اين قصه از كجا اومده؟ گفت: خودم نوشتمش. گفتم باز هم از اين قصه ها داري؟ گفت آره.&lt;br /&gt;متاسفانه اين حال گيري هميشگي اتفاق افتاد و dc و ...&lt;br /&gt;بهر حال مي خواستم بهش پيشنهاد بدم كه يه وبلاگ درست كنه و قصه هاشو و حرفاشو اونجا بنويسه. تا حالا باهاش زياد بحث كردم. روي هم رفته خيلي فلسفيه و قدرت تحليل و روحيات خاصي داره. مطمئنم اگه بنويسه وبلاگش خوندني خواهد بود.اميدوارم بتونم راضيش كنم.حتي نمي دونم كي ميبينمش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112288968981704857?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112288968981704857/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112288968981704857&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112288968981704857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112288968981704857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='قصه گو'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112227962282118106</id><published>2005-07-26T00:44:00.000+04:30</published><updated>2005-07-25T14:17:27.913+04:30</updated><title type='text'>شيدايي</title><content type='html'>ولي &lt;a href="http://meslemarg.blogspot.com/2005/07/blog-post.html"&gt;روز تولد &lt;/a&gt;من اومد.&lt;br /&gt;امسال به جاي 21 تير 31 تير تولدي دوباره بود برام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روز گذشته رو نمي دونم كجا بودم فقط مي دونم كه رو زمين نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلتنگي رو، حسرت با هم بودن روزهاي گذشته رو، تاسف جدايي سالهاي آينده رو... تو نگاهش ، تو صداش و تو حرفاش ديدم و شنيدم و يكبار ديگه باور كردم.&lt;br /&gt;براي 24 ساعت هر دو زمان و مكان و همه اونچه رو كه تو اين مدت اتفاق افتاده بود رو فراموش كرديم و باز شديم همون دو دلداده افسانه اي. بدون هيچ مانعي، هيچ فاصله اي وهيچ حد و مرزي.&lt;br /&gt;باز هم شب و شمع و عطر نسكافه كه توي اتاق پيچيده بود و خانم پروين با اون صداي سحركننده و همون آهنگ معروف: امشب در سر شوري دارم ، امشب در دل نوري دارم، باز امشب در اوج آسمانننننم ... و من و تو كه باز در اوج آسمان بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزم مرسي به خاطر همه چي. مي دونم كه هم من و هم تو پريشب آرزو كرديم كه هرگز صبح نشه ولي...حيف كه هرگز زمان رو نمي شه متوقف كرد..مگر با... با.. با مرگ.&lt;br /&gt;اي كاش اي كاش اي كاش مي تونست ادامه پيدا كنه، تا هميشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: راستي مرگ نويس عزيز نصيحت برادرانه ات رو(البته بدون ذكر منبع(&lt;a href="http://z-factor.blogspot.com/2005/07/blog-post_13.html"&gt;كامنتهاي اين پست&lt;/a&gt;)) براش نقل كردم. نخنديد، گفت: پس نصيحت شدي كه امروز اينقدر خوبي!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر عشق او گنه باشد ، غرق گناهم . غرق گناهم. غرق گناهم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112227962282118106?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112227962282118106/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112227962282118106&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112227962282118106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112227962282118106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/07/blog-post_25.html' title='شيدايي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112193716676666451</id><published>2005-07-21T13:09:00.000+04:30</published><updated>2005-07-21T13:49:52.140+04:30</updated><title type='text'>search</title><content type='html'>يه كم پيش در حالي كه فقط من خونه بودم اين پسره زنگ زده مي گه دو تا كيسه زباله بزرگ مي خوام. گفتم ok رفتم تمام آشپزخونه رو زير و رو كردم،نبود كه نبودآخرش دو سه تا از اين كيسه هاي بزرگ شهروند پيدا كردم بردم مي گم: چيزي بزرگتر از اينا پيدا نكردم.&lt;br /&gt;ميگه: تو اينا جا نمي شه.&lt;br /&gt;ميگم. خيلي گشتم، فكر نكنم داشته باشيم.&lt;br /&gt;ميگه: آخه تو اصلا اينجا هستي؟ اصلا مي دوني چي به چيه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببين كار ما به كجا رسيده كه ديگه نظافتچي مون هم بهمون متلك مي گه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112193716676666451?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112193716676666451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112193716676666451&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112193716676666451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112193716676666451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/07/search.html' title='search'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112169847774259274</id><published>2005-07-18T19:12:00.000+04:30</published><updated>2005-07-18T19:24:37.746+04:30</updated><title type='text'>اشتباه چاپي</title><content type='html'>نشسته بوديم پاي اينترنت و داشتيم واسه خودمون صفا مي كرديم كه مادر سراسيمه پريدند تو اتاق كه: چه نشسته اي خواهرت كلاس است و فراموش كرده بودند و حالا دير شده. برو سريع بيارش كه الان گرگ هاي خيابان تكه و پاره اش كرده اند. ساعت كامپيوتر رو نگاه كردم ديدم 5/8 است و هنوز يك ربع مونده تا تعطيل شدن ايشان ولي مادر تاكيد داشتند كه نخير بدو سريع بيارش، ساعت 9 است. خلاصه ما هم جوگير شديم و چنان سرعت عمل به خرج داديم كه حتي يادمان رفت كفش پايمان كنيم.&lt;br /&gt;نتيجه اينكه 10 دقيقه جلو در كلاس ايشون سوت زدم تا تعطيل بشن. ظاهرا ساعت ديواري ما تنظيمش بهم خورده بوده.&lt;br /&gt;اين كلاس رفتن و برگشتن هاي خواهر ما هم هر بارش شده يه داستان. اون از دفعه پيش كه از ترس اينكه مامان براي  بر داشتن سوييچ بره تو اتاقم و بساطم رو ببينه مجبور شدم از تو حمام بپرم بيرون اينم از اين دفعه. حالا ببينيم دفعات بعد چي سرمون مي آد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112169847774259274?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112169847774259274/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112169847774259274&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112169847774259274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112169847774259274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/07/blog-post_18.html' title='اشتباه چاپي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9493106.post-112127221831031103</id><published>2005-07-14T08:30:00.000+04:30</published><updated>2005-07-13T21:05:01.710+04:30</updated><title type='text'>جاي خالي</title><content type='html'>اولين بار بود كه با هم قهر مي كردند.&lt;br /&gt;گفت: تمام روز جاي يه حفره تو سينه ام خالي بود.&lt;br /&gt;پرسيد: تو هم؟&lt;br /&gt;گفت: جاي تو توش خالي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز بعد از شش، هفت سال براي اولين بار روز تولدم بدون تو گذشت. روز خوبي نبود، روز سختي بود. تا بعد از ظهر كه تو زنگ زدي رو طاقت آوردم ولي تلفنت با اون لحني كه من ازش متنفرم تمام مقاومتم رو درهم شكست... عزيزم مگه مجبورت كرده بودن كه بهم زنگ بزني؟ احساس دين يا وظيفه مي كردي؟&lt;br /&gt;گفت : داره بهت خوش ميگذره؟&lt;br /&gt;گفتم: نه، چيزي براي خوش گذشتن وجود نداره.&lt;br /&gt;گفت: همين كه بد نگذره خودش خوبه.&lt;br /&gt;فهميدم كه ديگه حرفي برا گفتن نمونده. لعنت به تو كه بيشتر از همه دنيا دوستت دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اينكه از پريشب تا همين الان مهمون داشتم و حتي يك لحظه هم تنها نبودم و گل و كيك و تولد بازي با دوستان ولي... ولي  &lt;strong&gt;تمام روز جاي يه حفره تو سينه ام خالي بود&lt;/strong&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9493106-112127221831031103?l=z-factor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://z-factor.blogspot.com/feeds/112127221831031103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9493106&amp;postID=112127221831031103&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112127221831031103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9493106/posts/default/112127221831031103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://z-factor.blogspot.com/2005/07/blog-post_13.html' title='جاي خالي'/><author><name>Z-factor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17978193137580183201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
